خیال مثل شعله ی آتش است. آرام و رقصان سفیدیِ صفحه را در می نوردد. آمده می گوید که تو که می نویسی. مرتب می نویسی برای خودت. بنویس برای خوانده شدن.
یک چیزی در نوشتن هست که همیشه هراسم رفته که جدی و برای خوانده شدن شروعش کنم. هراس از میانمایگی. گمانم دیگر آن قدر بلوغ در وجودم تلنبار شده که انگشت بگذارم بر هراسم و به نام بخوانمش. می دانم که هراس فرزندی جز حسرت نخواهد داشت. و من چه بیزارم از حسرت. چه قدر هیچ جایی در تصویرِ درخشانِ کهنسالی ام ندارد حسرت. در خیالم خودِ هفتاد ساله ام را می بینم که پر از قصه هایی است که می داند بهترین قهرمانشان بوده. نه که اشتباه نکرده. اشتباه هم کرده. زیاد حتی شاید. اما محکم بوده. پای تاوان هم ایستاده. حسرت اما ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر