آدم ها می آیند سراغِ هم. از نظرِ هم می پرسند. آخرش اما می خواهند تأییدِ هم را بشنوند. آدم اند دیگر. من هم اگر بگویم نکرده ام بیخود گفته ام. با این حال گاهی تنگ می شود اوقاتم. صبر است دیگر. صبر و جامی که بالاخره یک قطره ای توش می افتد که آخرین قطره است. آدم است دیگر. جامِ صبرش هم از این روز به آن روز، و از این حال به آن حال بزرگ و کوچک می شود. بعد یک وقت هایی آن قدر کوچک می شود که می خواهد برود توی غار. یک جایی که هیچ کس و هیچ چیز حتی یک قطره هم نتواند اضافه کند به جامش. آرام بگیرد و صبر کند که جامش دوباره کش بیاید. تا دلش دوباره بکشدش بیرونِ غار. که باز برود و جامش را بی پروا بگذارد در معرضِ بارانِ روزمره ی زندگی و آدم ها.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر