این روزها وقتی می رسم خانه خسته و کوفته ام. با این بادی که در هر قدم می پیچد به پر و پای آدم. که سرد است و سهمگین. هوای هم که زمستان است و تاریک می شود زود. این است که می رسم خانه و فقط دلم می خواهد بروم زیر پتو. گرم شوم. گمانم اولین کسی که کرسی را اختراع کرده در یک همچه شبی رسیده خانه. پتوش را انداخته روی شانه اش. نشسته نزدیک منقل. خواب آلوده بوده. در خواب و بیداری منقل را کشیده نزدیک تر. خوابش برده و پتو از روی شانه اش سر خورده و پاهاش کنار منقل و پتو روی پاهاش و سایه انداخته بر منقل. پاهاش گرم شده و گرما بالاخره دویده به تنش. لذتناک بیدار شده از لرزی که ناگاه پیچیده به شانه اش. پتو و منقل را رابطه ی عاشقانه ی گرم شان را دیده و کرسی را کاشانه ی معاشقه شان کرده.
گمانم زیاده از حد خسته ام. قصه های بی سر و ته می بافم. از آن خستگی های خماری که ذهن می بافد. قصه می بافد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر