چه دلم می خواست باشم وقتی در ذهنِ پنج ساله ام خیالِ بیست و پنج سالگی را می بافتم؟ اصلا آیا به بیست و پنج سالگی فکر می کردم یا چیزی بود در سرزمینِ کسالت بارِ بزرگ سالی و کهولت؟ آن موقع را یادم نمی آید درست به هر حال. ولی یادم هست که وقتی بیست ساله بودم و این را شنیدم و دلباخته ی نواش شدم. با خودم می خواندمش که آمد و گفتم که بگذار اقلا بیست و پنج ساله باشی. که برای این آهنگ هنوز بچه ای. در شوخی بودنِ آن حرف شکی نیست. اما در خیالم به تولد بیست و پنج سالگی ام فکر کردم و فکر کردم به خیالِ شوخی ای که بعد از پنج سال آن آهنگ را بگذارم در شب تولدم. با هم گوش بدهیم و بگویمش که دیگر برای من هم زود نیست. به هم نگاه کنیم و فکر کند که من این همه سال یادم مانده و با هم بخندیم. امشب آن شب است. گذاشته امش روی دور تکرار. می خواند و قصه می گوید. خوش و آرام خواب پاورچین پاورچین می آید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر