۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

چهارصد و سی و دو

حرف می زنیم. بی حوصله می شوم. می فهمم که بی حوصله شدم. می فهمم که چه قدر رفاقت مان مستهلک شده. دلم می گیرد اما حوصله بر نمی گردد. صحبتمان تمام می شود. سردی و بی حوصلگی می ماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر