ناگاه آمد و فکرم را مشغول کرد حسابی. از آخرین باری که گپ زده ایم چه قدر می گذرد؟ دو ماه؟ سه ماه؟ دخترک عزیز. رفیقک دور. خاطره ها انگار دارند محو می شوند. تصاویر پراکنده. ما گوشه ی آن کتاب فروشی. ما توی اتاق و بحث راجع به فلان کتاب یا فلان فیلم. ما و سر و کله زدن با بچه های نه چندان محبوب فامیل نزدیک و دخترک که با شوق از میان مجموعه کارهایی که برای انجام بود خرد کردن سیب زمینی ها را انتخاب کرد بلکه ساعتی از سر و کله زدن باهاشان در امان باشد و شوخی های بعدش که دختر جان چه رندانه انتخاب کردی و ما را گذاشتی و دردسر. دلم می خواهد اینجا را بخواند. بخواند که می گویم دلم می خواهد با هم برویم خیابان گز کنیم. برویم توی کتاب فروشی محبوبم یک گوشه پشت قفسه های کتاب بنشینیم و کتاب ورق بزنیم. کاش بخواند. کاش بخواند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر