۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

چهارصد و سی و پنج

نمی دانم کدام فرهنگ اول بار مفهوم کارما را مطرح کرده. در جاهای مختلف تعابیری بیش و کم مشابه هست. نمی دانم به زبان مادری ام چه واژه ای برایش وجود دارد. بگذریم. یک آدم هایی هستند که این قدر همیشه پر از انرژی اند و این قدر همیشه بی دریغ مهربان اند که یک روز دلخوری شان را دیدن آدم را بی تاب می کند. یکی از این جور آدم هاست. دیروز و روز قبلش خیلی دلخور و پرتنش بود. دیروز عصر رفتم سراغش. توی دفترش نشسته بود با سگرمه های در هم. گفتم این جمعه چه طور است با بچه ها برویم بیرون کمی خوش باشیم. اگر می توانی بیایی بگو که به بقیه هم بگویم. سگرمه هاش باز شد. لبخند درخشید روی صورتش. گفت برای من که خوب است. چه خوب است. برویم و کمی از این تنش ها فاصله بگیریم. آن لبخند از آن ها است که تا عمری به یادم می ماند. یک جور حس رضایتی که توانستم روزهای نه چندان خوش اش را کمی بهتر کنم. شاید خیلی کم باشد اثرش اما به هر حال شاید همین که ببیند که آدم هایی هستند که لبخندش را و حضور پر شر و شور و پر سر و صداش براشان مهم است شاید نه همین امروز و فردا اما یک موقعی خوشحالش بکند. شاید. به هر حال از دیروز خوشم به اینکه تواستم به لبخند بیاورمش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر