۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

چهارصد و بیست و سه

یک شب هایی هم آدم سرش درد می کند. چشم هاش را می بندد و به خودش می گوید یک شب که هزار شب نمی شود. به سکوت و یک ننوشتن من هم دنیا به آخر نمی رسد. می خوابد و بیدار می شود و می بیند که دنیا هنوز بر مدار خویش می چرخد و آب هم از آب تکان نخورده است.

بگذریم. دیشب خسته بودم و دردمند. این روزها کمی شلوغم. گمانم یک مرخصی چند روزه لازم دارم. مثلا تا شنبه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر