۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

چهارصد و بیست و پنج

تمام روز گسج و خواب آلود. نصفه شب از خواب پریدم به یافتن ایرادی در نوشته هایی که به عنوان مرجع براش فرستاده بودم. با خودم کلنجار رفتم که رهاش کن. که بخواب و صبح درستش کن. خواب اما دستش در کاسه ی کمال گرایی. پاشان را کردند در یک کفش که الا و بلا همین الان باید درستش کنی. یک دو ساعت کلنجار و خوابی تکه پاره و تردیدی که هنوز به صحتش در دلم می چرخید. روزم به کلافگی و خستگی گذشت. سری که بر گردن سنگینی می کرد و تنی که بر پاها. راه افتادم رفتم ورزش. یک ذره که دویدم دیدم دارم از پا می افتم. راه رفتم به جاش. هوا هم خوب. نم باران و خنکی بهاره. انگار نه انگار که هنوز تپه های برف اینجا و آنجا گوشه ی خیابان خاکستری وار به روندگان تنه می زنند.خسته ام و خواب آلود. شعری که امروز خوانده ام هم می چرخد در ذهنم:

یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
از خاطره ای که الان است 
سهم بیشتری برای من بگذار
یعنی از این حال خوشی که داریم
یکی دو پیمانه ی دیگر بردار
یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
هیچ اتفاقی بهتر از این ثانیه ها نیست 
یعنی باقی همه بیهودگی ست
یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
بیا دنبال ادامه ی دنیا نگردیم
یعنی بیا از این همه هیاهو
به خلوت کوچکمان
برگردیم

مریم نوابی نژاد. معلم آن روزها. شاعره ی این روزها. گیرم وصف حال من در این شعر بشود چای و بنشیند به جای سیگار. یا یک لیوان لیموناد. به یاد رفیق لیمونادها و کافه ها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر