۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و نه

امروز مثلا آمدم یک مقاله بخوانم. ساعتی که درگیر بودم تا بالاخره فهمیدم این عبارتِ نامفهومی که راه به راه نوشته اند صورتِ قدیم ترِ عبارتی است که می شناسم و به دلایلی نامشخص حضرتِ نگارنده بر سیاقِ گذشتگانِ خویش نگاشته. بعدتر دربابِ چیزی دیگر یک جا در زیرنویس توضیح داده بود که این که من الان گفتم این طور که من گفتم غلط است اما برای راحتی این طور گفتم. با این حال وقتی این طور گفته می شود منظور اینی که من گفتم ممکن است نباشد و با توجه به متن بفهم خودت. جلوتر که رفتم دیدم بهتر نمی شود هیچ، درهم و برهم تر می شود. بریدم. رفتم تمرینِ گروهِ کر. ذهنم یک نظمی گرفت. آرام و موزون. یک ترانه ای را تمرین می کردیم که گویا زمان جنبشِ ضدِ نژادپرستی می خوانده اند جوان هایی که باورشان بود این برابری. این طور که حتی وقتی می گیرند و می اندازندشان زندان و توی زندان بر اساسِ رنگِ پوست جداشان می کنند، از توی سلول های مختلف شروع می کنند به خواندنش. قصه ی جذابی است. یک آن خیال کردم آنجا بوده ام باهاشان. باهاشان دارم می خوانم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

چهارصد و پنجاه و هشت

دیر می شود خیلی زود. می نشینم و در ذهنم قصه می بافم. قصه های دور و دراز. از آینده ی نامنتظر. از زندگیِ دوگانه ی ورونیک. از انتظارِ دیگران و آرزوهای خود. قصه می بافم و مست می شوم. قصه می بافم و تقلا می کنم که واقع شوند. یک روزی می رسد که قصه ها خاطره می شوند. و آن روز نه دور است و نه دیر.

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

چهارصد و پنجاه و هفت

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد یک چیزهایی را داد بزند ولی دلش نمی خواهد شنیده شود. اولین بار نبود که سر و کله می زدم با کسی که مسئولیتِ کاری را قبول کرده اما به لحظه ی انجام که رسیده جا زده، یا نشسته یک گوشه تا بقیه به ستوه بیایند و کاری را که باید انجام بشود انجام بدهند. کلافه می کند آدم را. بعد اما فکر می کردم دیدم خیلی هم خوب. اقلّش این است که حالا می دانم که اصلا دلم نمی خواهد با این آدم کار کنم.

الان یک هو یک چیزی یادم آمد. یک آدم هایی که این چند وقت داشتم فکر می کردم که چرا به هیچ جام نیست که مثلا ازم دلخورند که چرا باهاشان خیلی در ارتباط نیستم. «خیلی» را بخوان «اصلا». بعد این ها را که داشتم می نوشتم یادم افتاد به یک سری خاطره های این مدلی که ازشان دارم. که یک اثرِ عمیقی در حافظه ام ازشان گذاشته که دیگر حتی به عنوان رفیق نمی توانم بشمارمشان. یک جور عدم اعتماد به مسئولیت پذیری شان. یک جورهایی انگار دستگاهِ دفاعی روانم باشد در برابرِ گزندِ آدم هایی که نمی شود روشان حساب کرد. که حرفشان وزن ندارد. که می گویند و از یاد می برند. همان چیزی که یک دوستی اسمش را می گذاشت مرام و می گفت کمیاب است و من آن موقع خوش خیالانه فکر می کردم که چه بدبین است. هنوز هم فکر می کنم که بدبین است. کمیاب نیست اما هر کسی مرامش را خرجِ هر کسی نمی کند و کم اند آدم هایی که مرامشان مستقل باشد از چه کسی و رک و راست باشند که یا قول ندهند یا بمانند پای حرفشان تا هر جا که برود.

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و شش

آن شب که ماندم دانشگاه تا صبح. میانه اش رفتیم بیرون با بچه ها. استراحتی و تفریحی. همان روزش جمعی آن سوی دنیا جمع شده بود. همان روزش صدای خسته ای سنگین تکرار شده بود توی ذهنم. فرداش گپ و گفتی بود بعد خواب. شب که شد آرام بود و خوشی. که زنده ایم و زندگی خوش است. امروز ذهنم در گیر و دارِ تمامِ درگیری های این روزها رفت سمتِ خوشی های آن روزها که تدار بودیم. تدار کوتاه شده ی تدارکات بود. که ما شوق مان بود که برنامه بچینیم و بر پا کنیم خوشی ها را. که خسته هم می شدیم اما به آن خوشیِ دورِ هم نشستن و یک تنِ ماهی را ده نفره شریک شدن می ارزید. چه قدر پخش و پلا شده ایم. از آن جمع دو نفر مانده اند. و چه قدر عزیزند هر دوشان. امروز صبح بود که داشتم فکر می کردم از انبوهِ آدم هایی که می شناختم و می شناختندم، انگشت شمار مانده نزدیکم. آن هم کسانی که بی میلی ام به تلفن پس نرانده شان. که سکوت های گاه چند ماهه مان دلسرد نمی کندمان یا حتی دور. انگار که زندگی غربال کرده دور و برم را. خلوت تر شده. نزدیک تر و عزیزتر ها هستند. باقی هم ما را به خیر و ایشان را به سلامت تا شاید روزی که دوباره مسیرمان یک جا به هم بخورد.

پس نوشت. تا دوشنبه نیستم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

چهارصد و پنجاه و چهار

از نیمه شب هم گذشته. کمی گشت و گذار کردیم و حالا ادامه ی امتحانِ ببر خانه مان را نشسته توی همین چاردیوارِ دانشگاه تکمیل می کنیم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

چهارصد و پنجاه و سه

پنیر و زیتون را با هم خریدید و حالا او آن ور دنیاست. همین چیزهای ساده است که دیگر هر چه قدر هم که تلاش کنی دنیا به نظرت بزرگ نمی آید. توی همین کوچکی دنیا، رک و راست تر شده ای. رفاقت هایی را که زاده ی مکان اند بی تعارف وقتی مجال شان سر می رسد می گذاری کنار. با یک ما را به خیر و شما را به سلامت می گذری ازشان. آن هایی هم که ورای مکان اند، که خوب در این دنیای کوچک انگار که همین بغل دستت اند. همیشه و هر جا که باشی و باشند. یاد همین بعضی نفرات است که روشن می داردت دیگر. همین هاست که نیما ازشان می گوید.