۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

پانصد و سی و هفت

هزار بار به خودم یادآوری می کنم که رفاقت قفس نیست. که اهلی کردن بی نیازی از قفس است. به یادِ خودم می آورم قصه ی سوفی را که جادوی پلیدی پیرش کرده بود. که شوقِ عشق جوانش می کرد و تردید دوباره کهنسالی می آورد و قامتِ خمیده.  جادوی قوی ترین جادوگرِ روزگار هم نمی توانست قامتی را که انبوهی و آشفتگیِ افکار خمیده اش کرده بود، راست کند و شادابی را برگرداند به چهره ای تباه شده زیر بارِ ابروهای گره خورده در هم. امروزم گذشت به فکر رفاقت های تباه شده به مالکیت. تردید آتشِ مالکیت را تند می کند. وگرنه اعتماد که باشد نه قفس لازم است نه بند. قامتِ آدم راست می شود به خوشیِ بودن. به همین سادگی.

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

پانصد و سی و شش

امروز بی تابم. بی صبرم مثل دانه ای که خوابِ زمستانش را گذرانده و پرِ شوقِ رویش است. شوقِ آفرینش. تفصیلم نمی آید ولی.

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

پانصد و سی و پنج

روزِ استقلال و آتش بازی و مهمانی و گپ و گفت. خسته ام اما. خوش گذشت، کلافه ام اما از شوخی های تکراری و تظاهر به رفاقت و صمیمیت و نزدیکی. مهمانی ها اغلب این طورم می کنند. دلم خوش بود به آن ساعتِ خلوتِ بعد از مهمانی. آن جمعِ کوچکی که می نشینند دورِ هم به یک گپ و گفتِ جانانه. نبود اما امشب. نبود و دل و روده ام به هم می پیچید انگار که بخواهد هشدارم بدهد که زیاد آنجا نباشم.

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

پانصد و سی و چهار

این مصر هم با این بالا و پایین هاش. من پر شده ام از دلهره ی یعنی چه می شود. نه سرِ پیازم نه تهِ پیاز. با این حال هراسی می آید می نشیند به دلم. فکرم می رود سمتِ پینوشه ها و ایدی امین ها بی دلیلِ مشخصی. دلم می رود سمتِ تمامِ قبرستان های خاموش و رقص های بی یار. فکر و خیال های تاریک است دیگر.

به جاش می روم به شکلِ دلِ آدمی فکر می کنم و بازی هاش. یک دوره مرورِ آهنگ های دوره ی آشوبِ ذهنیِ نوجوانی ام را می گذارم برای خودم. می رسم به جنگ های توی سرِ آدمی، زامبی. می خواند برای خودش از صده ی جنگ های بزرگ و قتل عام هاش. هنوز همان آش و همان کاسه.

امید و خیال لازم اند. برای خودم نسخه پیچیدم. برای پروازِ تخیل و خاطره. آرام ترم. گمانم روایتِ جان لنون و رویاهاش دیگر کفایت کند برای امشب که سرِ حال بیایم.

بهترم.

۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

پانصد و سی و سه

خسته ام و بی حوصله. یک جورِ تلخی ام. دلهره هم هست نمی دانم چرا. بروم به جای این غرولندها بخوابم. شاید خواب اثر کند.

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

پانصد و سی و دو

دیر آمدم خانه. تنها بودیم در دانشگاه تا آن ساعت. من و استادکم. بعد از نیمه شب و فکرهای تب دار و ایده های خوابناکِ ناب. خوشم بود که هستیم. که گپ می زنیم.

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

پانصد و سی و یک

از یک جایی باید شروع کرد. باید ترس ها را دور ریخت. همین دیگر. هر قصه ای از یک خط اولی شروع می شود. آن جمله ی اول عالمی است برای خودش. ویرجینیا وولفِ ساعت ها می آید توی ذهنم که جمله ی اولِ خانمِ دالووی را پیدا کرده. که هنوز به پایین پله ها نرسیده می ایستد. یک دو جمله با لئونارد حرف می زند و بعد می گوید به لئونارد که جمله ی اول به ذهنش آمده. و لئونارد نگاهش می کند. بعد از همه ی اصرارش که ویرجینیا، باید بیایی صبحانه بخوری، ساکت می شود. می گوید پس بی مزاحمت تا شام. آن جمله ی اول و اهمیتش. از کف نباید برود.