۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

ششصد و چهل و نه

فایده اش چیست؟ من بگویم عزیزم معلوم است که الان وقت دارم به حرف هایت گوش بدهم و همزمان گوشی را بین شانه و گوش به هزار و یک ترفند نگه دارم که دستم آزاد باشد که به کارهای دیگر برسم. هر از گاهی هم بگویم، آها، آره، می فهمم. گه گدار هم یک خنده ی ساده ی کوتاه در زمان مناسب. فایده اش چیست. به جاش می گویم ببین، بیا یک موقع دیگر حرف بزنیم. الان کار دارم. میانه ی جمله ام می پرد. می گوید اصلا نباید برایت می گفتم. می گوید و می گوید و میانه ی جمله ام که حالا چیزی نشده، شب زنگ می زنم گپ می زنیم و مراقب خودت باش فعلا، می بینم که حرف هام را دارم به یک گوش خیالی می زنم که صدای هنجره اش بوق ممتد است. گذشتم و گذشت؟ نمی دانم. زنگ نزدم. حرف زدن های بی میل را آدم کجای دلش بگذارد. زنگ بزنی و بگویی آخ عزیزم چه دلتنگت بودم و در خیالت فکر کنی به هزار یک چیز دیگر... شاید سخت می گیرم اما تزویر می بینم در این کارها. دلم صاف نمی شود باهاشان. دوست دارم بتوانم ادعا کنم که وقتی دستم به تلفن می رود که میلم به حرف زدن است. که دلم با آدمِ آن طرف خط است. دلم و گوش و همه ی حواسم.

بگذریم. فایده اش چیست؟



پس نوشتِ کاملا نامربوط. در میانه ی نوشتنِ این ها، به پیش بینیِ واقعه ی مسرت بخش برای یک رفیق ناخواسته کک به تنبانِ مزبور انداختیم و قرار است تا صبح نتواند بخوابد از شوقِ اینکه شاید. در ضمن قرار است که اگر شایدش محقق شود من به یک جوجه کباب مهمان شوم. کِی و کجاش مهم نیست. یک موقعی، یک جایی. برای من همین که قوه ی پیش گویی ام درست کار کرده باشد از هزار تا جوجه کباب خوشمزه تر است.

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

ششصد و چهل و هشت

ناسیکا توی ماسه های روان می افتد و فرو می رود و پسرک دست دراز می کند که بگیردش و نمی رسد و هر دو را می بلعند ماسه ها. غرق می شوند از دیدِ بیرون مانده ها. تمام می شوند. آن پایین اما، در پسِ ماسه ها ناسیکا و پسرک در یک غارِ زیر زمینی افتاده اند که بر خلافِ دنیای بالای ماسه ها هوایش پاک است. آب هم هست و ریشه های درختان جنگلی شده دور و برشان. این تصویر امشب عجیب به یادم آمده. این غرق شدن هایی که گاهی نجات اند. هوای نفس کشیدن اند. سلامت اند...

۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

ششصد و چهل و هفت

یک وقت به خودت می آیی و می بینی که همه چیز سوخته و تو توی سرما و برف ایستاده ای و یک پتو معلوم نیست کِی و چه طور و از کجا آمده روی شانه هایت و دیگر نمی لرزی. همان تصویرِ خانه ای که در «کشتنِ مرغ مینا» می سوزد و نابود می شود و تو مثلِ دخترک و پسرک ایستاده ای بیرون و می لرزی و یک آن به خودت می آیی و می بینی که دیگر نمی لرزی، که رفیقی پاورچین پاورچین آمده و تو نفهمیده ای کِی آمده و کِی رفته و تو مانده ای و پتویی که نمی دانی از گرمای مهرش این طور گرم است یا چه. رفاقت های این طوری خیلی خوب اند. اصلِ زندگی اند. همین ها که نمی بینی شان هر روز. ولی هستند. درست سرِ بزنگاه ها می آیند و گرمت می کنند.

رفیقِ این طور یک چند تایی دارم. دلم می خواهد فکر کنم برای یک چند نفری هم این طور رفیقی ام. نامرئی و سرِ بزنگاه طور. بی سؤال و جوابِ اضافه که گاهی احوال پرسی باری می شود سنگین بر دلِ احوال پرسی شونده.


پس نوشت. «که به امیدی مبهم نهال آرزویی به دل می کاشت» از ظهر با صدای سهیل نفیسی در ذهنم تکرار می شود. یک خط از این ترانه...

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

ششصد و چهل و شش

یک اسم هایی هست که وقتی می آید آدم مورمورش می شود. مثلِ سرطان، مثل ایدز، مثلِ میگرن. یک جور حسِ لاعلاجی، یا تا آخرِ عمر همراه بودگی باهاشان هست که معلوم نیست از بین خطوطِ کدام کتاب، یا مقاله، یا برنامه ی مستند در ذهنم رسوخ کرده اند. می گویم از بین خطوط چون چیزی نبوده که که توی خانه راجع بهش حرف زده باشیم. یا من یادم نمی آید. خلاصه که امروز وقتی دکتر گفت که سردردهای این روزهام شبیهِ میگرن اند، حالم یک طوری شد. بعد، هوای خنکِ این روزها -من می گویم خنک، بخوانید سرد- خورد به صورتم و فکر کردم راستی یک اسم چه فرقی می کند مگر. اسمش سردرد باشد یا میگرن یا هرچه. دردی است که هست. چه فرق می کند. آدم باید یک موقعی بنشیند این اسم ها را از خیالاتش جدا کند و باهاشان با تعریفِ علمی شان روبه رو شود. آن طور که هستند، با راه های درمان یا اقلا کنار آمدن باهاشان. خلاصه که فعلا حدس دکتر را با این استدلالات هضم کرده ام تا ببینم حدسش به کجا می رسد. چه فرقی می کند واقعا. آدم یک وقت هایی از این اسم ها انگار هیولا می سازد. مثال سرطان که بیخود به هیولایی ترسناک تر از مرگ بدل می شود. انگار یادمان رفته که درد همه جا هست و مرگ هم. بگذریم. چرندیات بعد از شب های سردرد است.

خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست. آفتاب ملایمِ پاییزی باشد و غوغای دوردستِ پارک.

۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

ششصد و چهل و پنج

سردردِ بی پایان. چشم های وق زده. و خوابی که بر همه چیز چیره می شود.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

ششصد و چهل و چهار

با یک لحنِ عمیقا متعجب خطابم می کند که ادعای بزرگی است حرفم. و من فکر می کنم به آنچه گفته ام. که من فلان ترانه را به این یکی که جماعتِ کثیری، اصلا تو بگو تمامِ دنیا، می گویند بهترین است ترجیح می دهم. فکر می کنم به حرفم. فکر می کنم به چند شب پیش که یک نفر مستقیم برگشت بهم گفت سلیقه ی موسیقایی ام به درد لای جرز می خورد چون آن موقع دلم می خواست این را گوش بدهم. دلم بدجور تنگ است انگار که یک جمله ی ساده مثلِ این این طور توی ذهنم گیر کرده و رها نمی کندم. سفرِ بی هیجانی بود. رفتم و برگشتم و آب هم از آب تکان نخورد. هوای سرد هم انگار که آش کشکِ خاله. همراهم آمد.

پس نوشت. دیروز این را نوشتم جایی. دلم نیامد گم بشود در هیاهو:
هر بار می خواهم بنویسم Hi و کیبوردم فارسی است، به اشتباه می شود آه و من چند ثانیه خیره می شوم به این آهِ بی خبر و فکرم می رود پیشِ آهی که نیست، که نمی آید، که دیگر کاری از دستش بر نمی آید... تلخون کجاست این روزها؟ تلخون و پَر و کاسه ی آبش؟

پس پس نوشت. دیروز بعد از عمری حرف زدیم و پرسید سؤالِ نپرسیده را و در سؤال های دیر پرسیده گاهی چه قدر قصه هست...

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

تا یک هفته نیستم. دو روزِ پیش هم سرماخورگی و تنبلی اش بود...