۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

ششصد و شصت و چهار

دیدنِ دستکش های یک بار مصرفی که باد در پیاده رو به بازی گرفته بود با خودش قصه آورد. چرا باید آن همه دستکش ریخته باشد روبه روی ترمینال. می دانی چه قدر قصه می شود گفت درباره ی گذشته ی این دستکش ها؟ یکی این مثلا که همین طور که راه می رفتم توی پیاده رو ذهنم را قلقلک داد:

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

ششصد و شصت و سه

یک روزهایی توی زندگی هست که آدم انگار در یک استخر پر از ژله شناور است. همه چیز را می بیند. صداها را هم می شنود ولی دهان که باز می کند که حرفی مثلا، تا شکمش پر می شود از ژله ی که با فشار و لرزان سُر می خورد در دهانش. مثلِ خواب می مانند. خوابی که طول می کشد تا آدم باورش شود لحظه لحظه شان. بس که غریب اند و دور از ذهن. انگار که داستانی خوانده باشی و خیال کرده باشی سوررئال بوده و بعد بفهمی نه، که تمامش در همین نزدیکی، تو بگیر زیرِ همین سقف اصلا، اتفاق افتاده بوده. که هر چیزی که جایی اتفاق افتاده می توانسته زیر همین سقف هم اتفاق بیفتد، بس که سر و ته یک کرباس-طور است زندگی ها و کرباسِ لعنتی توی این همه شستن ها و آب کشیدن ها آب رفته و جمع شده توی خودش.

پس نوشت. بازی با کلمات. ذهنم هنوز بین و خواب و بیداری در تلاطم است...

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

ششصد و شصت و دو

میلم به بِه را که ابراز کردم، چند نفر گفتند که می توانند برایم بخرند و بفرستند. کلا همین چیزهای کوچک عالی است. همین غافلگیری های کوچک و مهربانیِ پشتشان. زندگی در مجموع خوب است.

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

ششصد و شصت و یک

آدم است دیگر، یک بعد از ظهر زمین و زمان را به هم می دوزد سرِ دلتنگی برای به. برای بوی مربا که بپیچد توی خانه. حتی مربا هم نه، بوی خود به.
آدم است دیگر، بی تابی را می بیند و می خواهد کمکی کند و می گویی به و نمی فهمد و تو بی تاب تر می شوی که چه طور می شود بیست و چند سال زندگی کرد بدون بوی به. بدون رنگِ قرمزِ روشنِ مرباش، یا بدون حیرت و ذوقِ بریدنِ یک به و ندیدنِ کرمی درش. چه طور می شود زندگی کرد و این خوشی ها را تجربه نکرد. می بینی که می شود. شاهد زنده اش رو به روت نشسته و نمی فهمد تو را ناگهان چه شده در این بعد از ظهر زمستانی. بیرون باد می وزد و تو دلت نانِ گرم و مربا می خواهد. مربایی که تابستانِ گذشته نشسته باشی کنار مادر و میوه ها را براش آماده کرده باشی. آلبالوها را هسته گرفته باشی. به ها را به ظرافت خرد کرده باشی. سیب ها را یک اندازه. و هویج، با آن رنگِ درخشانش. مربای هویج آتش است... بوی گلاب... بوی بهار نارنج های توی چای... این زمستان بینی ام دلتنگِ تمامیِ این عطرهاست.

پس نوشت، بازیِ خیال و واقع است. مرزی مشکوک میان درون و برون...

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

ششصد و شصت

طوفان هوایی ام می کند. شهر پشتِ پرده ای از برف پنهان شده. باد زوزه می کشد و می کوبد به پنجره. لای پنجره را باز می کند که عکسی بگیرد و هوای تازه و تیز می خورد به صورتم. پر از دانه های ریز و سردِ برف. طوفان هوایی ام می کند این طور که تمامِ صداهای شهر را در خود خفه می کند. آدم خیال برش می دارد که شهر خالی است، شهری تماما برای تو. برای تویی که جسارتِ بیرون رفتن در این هوا را داری. شهر عریان است. خیابان های همیشه شلوغ را خالی دیدن خیلی عجیب است... هوایی ام. دلم می خواهد بزنم به خیابان. باد ببردم با خودش. بادی که در شهر می چرخد. که معلوم نیست کدام یک از چهار برادر است. دلم افسانه های قدیم را می خواهد که باد شمال می آمد و دخترک را می برد. و همراه باد جنوب و باد شرق و باد غرب، پنج نفری شبِ زمستان را به قصه گفتن صبح می کردند. دلم افسانه می خواهد امشب. خیال های رام نشده... طوفان هوایی ام می کند.

۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

ششصد و پنجاه و نه

آرام و خسته و خواب آلود... این جور وقت ها دلم پیاده رویِ طولانی می خواهد که خستگیِ تن خوابی سنگین بیاورد. که بیداریِ بعدش پر نشاط باشد. کفِ پام یک چیزی ظاهر شده ولی، شبیه میخچه و آزارنده. راه که می روم حسش می کنم. منتظرم یا به انکار و خانه نشینی خوب شود یا چند روز دیگر درمانگاه دانشگاه باز شود و بروم ببینم چیست و چه باید کرد. اوضاعی است خلاصه. فردا قرار است برف ببارد. طوفان و کولاک. منظره ی کولاک را از پشت پنجره دیدن و چای گرمی را جرعه جرعه نوشیدن... این هم بد نیست. راضی ام.

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه