۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

ششصد و هفتاد و شش

آدم یک شب هایی از همان سرِ شب دلش می خواهد سکوت سرشار از ناگفته هاست را با صدای آقای شاملو گوش بدهد. ولی شروع می کند و نمی تواند ادامه بدهد. بی قرار است و هیچ جا بند نمی شود. زمان هم کمرِ همت می بندد که نسبیت را ثابت کند و کش می آید... سرِ شبی پایان ناپذیر که نمی رسد به وقتِ خواب.

دلم می خواهد الان، همین الان گوشه ی یک کافه توی پاریس باشم در سال های دور. قهوه ام را مزمزه کنم و این ها را با خودنویس توی دفترچه ای بنویسم. نگاهم برود سمتِ زنی مثلا، آن سوی کافه. و طرحِ پیراهنش در ذهنم امتداد پیدا کند و داستان بشود. داستانی حولِ پیراهنِ زنی توی کافه. مثلا مردی بیاید و اجازه بگیرد و رو به روش بنشیند. بار اول باشد که همدیگر را می بینند. و مرد از لباسِ زن تعریف کند. از درخشش گلِ های درشتِ پیراهنش توی تاریکیِ کافه بگوید. و از اینکه نگاهِ زن از گل ها درخشان تر است و هر بار که پلک می زند کلِ کافه را تاریکی بر می دارد. و من که آنجا نشسته ام گواه باشم که هر بار که زن پلک می زند دستم به نوشتن نرود انگار که دنیا را از نور خالی کرده باشند و سوی چشمم برای لحظه ای تار شده باشد. و زن بخندد آن طور که انگار می داند تمامِ این ها حرف است. که می داند مرد چه می خواهد و نداند واقعا که در دلِ مرد چه می گذرد. که مرد یکی باشد از هزاران هزار که عطشِ هم صحبتی دارد. که باز مثلِ هزاران هزارِ دیگر توی دلش غوغا شده باشد که شاید برای چند ساعتی یا شاید یک شب عطشش را این زن فرو بنشاند. و زن بخواهد که برود از شرم یا از ترسِ ننگ یا از دلهره ی خلاء بعد از هم صحبتیِ تن ها که ناگاه در سکوتِ شب بر تنِ کوفته اش هوار می شود و می داند این مرد هم ستونی نیست که او را از آوارِ آن خلاء نجات بدهد. و مرد دستش را بگیرد و در این تماسِ دست ها چیزی باشد که زن را متوقف کند. که زن بایستد مردد و برگردد و در چشم های مرد خیره شود و مرد ازش بخواهد که اصلا تمامِ شب را همان جا بنشینند و گپ بزنند و بعد هر کدام برود پیِ زندگی اش تا شاید زمانی زندگی شان دوباره جایی به هم برساندشان. و بنشینند و من خودنویسم خشک شود و من سایه شوم و همان جا توی تاریکیِ پشتِ پلک های زن و توی تمنای عمیقِ مرد غرق شوم و قلمم نگردد به نوشتن از چشم های آبیِ مردی که از تاریکیِ شبی واردِ کافه ای شد و از نوری که معلوم نبود از کجا توی دو تا چشمِ آبی اش گیر کرده بود و از دست های ظریفی که می لرزیدند وقتی که می خواست رطوبتِ گوشه ی چشم ها را به سر انگشت پاک کند پیش از آنکه روی گونه اش سر بخورد. قلمم نگردد و دلم بلرزد و بی قرار شوم برای سکوت سرشار از ناگفته هاست ولی نه خانم مارگوت لازم باشد شعر را نوشته باشد و نه آقای شاملو لازم باشد با آن صدای گیراش شعر را دکلمه کرده باشد. که سکوتی برابرم از ناگفته ها پر است و الان است که بشکند و بلرزم و زمین و زمان در هم تاب بخورد و من هنوز توی پاریس باشم و زن هنوز پیراهنی تنش باشد پر از گل های درشت و مردی دستش را گرفته باشد و زن به تردید یا ترس ایستاده باشد آنجا و مرد صدا در گلویش شکسته باشد و بی زمانی سیلی شود همه ی ما را بشوید و ببرد...

۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

ششصد و هفتاد و پنج

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...

بادِ بی سامان. روزهای دور. یادهای پراکنده. من که آن روزها به بی سامانی باد را می ماندم و به سرگردانی ابر را و ژولیده بودم و به آراستگی می خندیدم. روزهای دور... کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟

باد چرا این قدر نقشِ ماندگاری دارد در خاطراتم؟ بادِ داغِ مرداد که پوستم را می سوزاند. نسیم خنکِ معطرِ بهار. بوی یاس و بهار نارنج.

امشب چه قدر یاد در ذهنم چرخ می خورد...

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

ششصد و هفتاد و چهار

خسته ام از بیهودگی. از دلهره. از خیالِ کج. از حماقت. از ادعا. از قضاوت. کلا خسته ام البته. این چیزها بهانه اند. نمی دانم چرا امشب انگار یک لشکری دارند توی دلم رژه می روند. ساعت هم که کمرِ همت بسته که نسبیت را بهم ثابت کند این طور که از هشت شب تا یک بعد از نیمه شب به آنی می گذرد انگار. بروم روزم را تمام کنم. روزم را بگذارم توی قوطی که روزِ بعدی ناغافل رسید بی آنکه این یکی به سرانجامی رسیده باشد...

۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

ششصد و هفتاد و سه

آدم است دیگر. یک وقت هایی خوشحال است و می گذارد گنجشک درونش از این شاخه به آن شاخه بپرد و روی هر شاخه ای بی پروا شلوغ کند. بعد می آید با شوق با دوستی گپ می زند و دوست نقلی می آورد از آقایی به اسمِ هوراشیو گونزالس که عجیب وصف حالش است «می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری !هه ! بگو یعنی به اندازه گنجشکی نیستم؟...»

آدم است دیگر. خوشحال می شود از این حالِ گنجشکی اش و فکر می کند به تمامِ سال های کودکی که با غوغای گنجشک ها بیدار می شده که انگار خستگی نمی شناختند در آن ساعتِ گرگ و میشِ پیش از طلوع. آن طور بی پروا دنیا را بیدار می کردند که باهاشان در زیباییِ طلوع شریک شود... گنجشک ها... فکر می کند که چه قدر زمان تنگ است برای تمامِ چیزهایی که در زندگی می خواهد تجربه کند...

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

ششصد و هفتاد و دو

امشب خالی ام. کفِ پام زق زق می کند به ضمِّ ز. هر بیست و چهار ساعت تا دو هفته باید ضماد بمالم بهش. یک قطره است و تمامِ اطلاعاتِ پزشکی اش را هم روی شیشه اش توضیح داده اند. من ولی دوست دارم بگویمش ضماد و فکر کنم به زندگیِ چند صد سال پیش. که چند صد واقعا؟ نمی دانم. و چه ساده آدم عدد می نویسد و می گذرد و چند صد یعنی چند نسل؟ و ذهنم می رود سمتِ ویدیویی که رفیقکِ آن سوی آب برایم فرستاده و تمامِ داستان هایی که برای موسیقیِ مکان ها می شود نوشت...
رویای ما به راه شد با این قصه ها. شب خوشی نصیبِ ما.

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

ششصد و هفتاد و یک

می گویم سرمایه دار هم نشدیم که مرزها به دردمان اضافه نکنند... می گوید خوب است. برایت خوب است که بفهمی در دنیا ثروت و قدرت مهم اند. مهم و مؤثر. فکر می کنم به حرفش. عجیب است که تلخ ترم نمی کند. بعدتر باز داریم حرف می زنیم و همزمان مقاله می خوانیم. می رسم به جایی که آقای نویسنده ی کوبایی حرفی می زند از اینکه اگر در کوبا روزگار نگذرانده بود، اگر تمامِ آن رنج ها را از سر نگذرانده بود دنیا را این طور نمی دید. آقای رینالدو آرِناس عزیز...

۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه

ششصد و هفتاد

اینجا می نویسم که یادم بماند. که لحن مهم است. که با جماعتی پر از تعارف نمی شود بی پرده بود. که باید پرده پوشی... گورِ پدرِ پرده پوشی... ذهنم آشفته است. پرده پوشی و پرده دری و تمایلم به وحشی گری و بی خیالی...

لحن مهم است. احترام یعنی بی ادعایی. کلمه ها در ذهنم قاطی می شوند امشب. نمی دانم. و من از میان همه ناآگاه ترینم و با این حال مثلِ خروس می پرم و براق می شوم و بحث می کنم. و لحنم می آزاردشان وقتی می گویم نمی دانم و نفهمیدم و خیال می کردم وقتی می گویم نمی دانم یعنی نمی دانم و در تلاشم بفهمم ولی گویا وقتی می گویی نمی دانی خیال می کنند متظاهرانه می خواهی دانش به رخشان بکشی... حالم گرفته است.

من چرا انگار با خودم درگیرم این قدر؟ پای شوکرانِ مباحثه باید ایستاد. یا اگر بخواهم خیلی ادای اندیشمندی در بیاورم: کسی که مباحثه می کند لاجرم آمادگیِ مجادله را هم دارد. که از دلِ همین مجادله ها تجربه های نابِ انسانی بیرون می آید... اداست و تظاهر. باید بروم تمرین بی ادعایی کنم. بروم ساکت زیرِ آب نفسم را حبس کنم مثل ژولیِ فیلم آبی. کاش استخر دم دست بود الان. اینجا. نصفه شب.