خستگی و دلهره ی کارهای ناتمام ترکیبِ بیخودی است. نه درست و حسابی کار پیش می رود نه استراحت درست و درمانی می شود کرد. حال امشبم بود. بروم بخوابم که بیهودگی بیش از این جایز نیست.
۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سهشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه
هفتصد و بیست و پنج
دختر می گوید خیال نمی کردم همچین آدمی باشم. این را بعد از اینکه روایت اینکه چه طور به دوست دخترِ جدیداً سابقش خیانت کرده بوده می گوید. مرد می گوید همه ی آدم ها همچین آدم هایی اند. و می خندد. توی همین دو جمله، توی خنده ی مرد، توی قصه هایی که قبل و بعد از این دو جمله تعریف می شوند، خاطره ها، یک حسِ غریبی هست. من لال نشسته ام گوشه ی اتاق و به این حرف ها گوش می دهم و فکر می کنم که چه عجیب است که این سر و تهِ یک کرباس بودن خودش را در نامنتظر ترین جاهای ممکن به رخ می کشد. و عجیب احساسِ نزدیکی می کنم بهشان. انگار که باهاشان یکی می شوم. زندگی شان، زندگی ام. انگار که در حسِ حیرتِ بعد از کشفِ اینکه همچین آدمی بوده با دختر شریک می شوم. و با مرد وقتی که به این یقینِ آرام رسیده که آن «همچون آدمی» که همیشه مورد قضاوت و برچسب خوردن بوده، توی همه ی آدم ها هست. حالِ عجیبی است.
جمعه شب بود. شام خورده بودیم و بساطِ گپ و گفتِ بعد از شام به راه بود. پایِ سیبِ من سوخته بود و من لال و مغموم بودم. این دو جمله ولی بیرونم کشید از لاکم. هنوز مستم از آن حال. از همان چند ثانیه.
۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه
هفتصد و بیست و چهار
دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم. جمعِ کوچکی از دوستانِ نزدیک. قرارِ شام بود. برای من ولی از ظهر شروع شد که دست به کارِ آماده کردنِ غذا و دسر شدیم. دسر با من بود. بماند که فرِ غریبه کار دستم داد و پای سیبم کمی برشته (بخوانید سوخته) از آب در آمد. البته به گواهیِ دوستان خوشمزگی اش را حتی برشتگی اش نتوانسته بود حریف شود. خوش گذشت حسابی. از خریدِ شبِ قبلش تا آماده کردنش تا دورِ هم نشستن و گپ زدنش. از آن مهمانی های ساده ی خلوت که آدم بی تعارف گپ می زند، بی تعارف گوش می دهد. از آن ها که هیچ رقمه آلوده ی قضاوت نیستند. خوش گذشت. از آن خوش گذشتن ها که آدم دلش می خواهد یک جایی ثبت بشوند.
امروز برای خودش داستانِ دیگری بود. داستانی که سرِ فرصت باید بنویسمش. شاید فردا.
۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه
هفتصد و بیست و سه
خیال می کنم که من هر چه بزرگتر می شوم شور و جوانی ام بیشتر می شود. اقلا دوست دارم این طور باشد. دوست دارم خیال کنم که وقتی هشتاد سالم شد یا نود، هنوز در چشم هام برقِ شوق دارم که هنوز می توانم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و چهار تا لباسِ رو و زیر را بچپانم توی کیفم و بروم ایستگاه قطار. که آن قدر رسوای عالم و آدم باشم که کسی ترس برش ندارد که آخ، پیرزنِ بی حواسِ ما توی خیابان گم شد. به جاش زندگی شان را بکنند تا برگردم با قصه های جدیدی برای تعریف کردن. قدیم ترها خودِ هشتاد ساله ام را که تصور می کردم دلم می خواست آدمی باشد که هشتاد سال قصه دارد. الان ولی این برایم کافی نیست. خودِ هشتاد ساله ام به اندازه ی این خودِ بیست و شش ساله ام -بلکه هم بیشتر- شوق قصه های جدید دارد. آدم های جدید و جاهای تازه، تجربه های ناب.
۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه
هفتصد و بیست و دو
بعد از این همه روز و این همه تردید، باهاش حرف می زنی. می گوید قرار بگذاریم همدیگر را ببینیم. با خودت فکر می کنی دلِ آدم چه ساده خوش می شود به نشانه های کوچکِ دلتنگی. به خودت نهیب می زنی که مگر همین تو نبودی که می خواستی دلِ کسی برایت تنگ نشود؟ کجاست آن دخترکِ دبیرستانی که گوشه ی کلاس توی مانتوی توسیِ خاکی اش غرق شده بود، بس که مانتوی لعنتی گشاد و بزرگ بود، و توی دفترچه اش می نوشت از خودخواهی است که آدم به دیگران نزدیک می شود، که می خواهد دوست داشته شود، که در یادها بماند، که دلتنگش شوند. یادت هست آن خطِ نازکِ درازی که در میانه ی دفترچه ات کشیدی؟ خطی که آرام در سفیدیِ کاغذ محو می شد و نوشته بودی ردی محو می ماند ازت در ذهنشان. ردی که می رود با زمان. حالا نشسته ای خوش خوشان که ردت پررنگ است. که دلتنگت است. می خندی به آن دخترکِ شانزده ساله که استقلال را در عزلت فقط می شناخت، که نمی دید چه طور می شود دوست داشت و دوست داشته شد و دلتنگ شد و با این حال مستقل ماند.
سیاه و سفید هر دو به یک اندازه غیرِ انسانی است.
۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه
هفتصد و بیست و یک
همیشه یک چیزی هست که آدم نگرانش باشد. کارِ عقب افتاده ای، بیماری ای، دردی، دوری ای. با این حال می شود یک عصر بهاری شهر را گز کرد و یک دسته غنچه ی رزِ صورتیِ روشن که به سفیدی می زند خرید و تمامِ طول راه از بوی زنده و تازه شان مست شد. اصلا هر چه نگرانی بزرگ تر، این لذت های کوچک و ناب لازم تر.
۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سهشنبه
هفتصد و بیست
رفتم دویدم امروز. از سیب زمینیِ بی تحرکی که شده بودم این چند وقت خیلی ناراضی بودم. سیب زمینی ولی اعتماد به نفسش بالا بود. برنامه ریخته بودم که یک نفس سه چهار دقیقه بدوم. از هفته ی سوم تمرین ها می خواستم شروع کنم به خیالِ اینکه دو هفته ی اولش سبک است و چیزی نیست. طبقِ برنامه شروع کردم. بعد از دو سه دقیقه دیدم نمی کشم. بی سر و صدا برگشتم به روزِ اولِ هفته ی اول. با اقتدار روزِ اول را انجام دادم ولی. هفته ای سه روز است برنامه ی این تمرین ها. مسیرِ دویدنِ حاشیه ی رودخانه هم محشر است. گمانم تا دو سه ماهِ دیگر طبقِ این تمرین ها پیش بروم بتوانم پنج شش کیلومتری بدوم. شاید حتی بیشتر. ذوق زده ام. پاهام حسابی کوفته است. هیجان زده ام ولی که پس فردا دوباره بروم بدوم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
