۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

هفتاد و پنج

صبح. خواندنِ بخشی از چنین گفت زرتشت و روز را به شادیِ تلخ و شیرینی آغاز کردن. بعد صبحانه ای در آرامش. سرِ فرصت. بعد، سرِ راهِ پارک، کتابخانه رفتن پیِ یک فیلم و به جاش سه تای دیگر امانت گرفتن. بعد پیاده روی و گفت و گو در پارک. بعد ساعتی نشستن به صرفِ نهار و کلام. بعد خریدِ خانه. شام. نشستن و یکی از فیلم ها را دیدن.

خوشحالم بی دلیل و تنم خسته با دلیل.

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

هفتاد و چهار

چیزی هست که نمی دانم چیست. باید چیزی باشد که وامی داردم دور شوم از بعضی غریبه ها. که حتی از چند دقیقه هم کلامی شان هم گریزان باشم. چیزی هست در لبخندهاشان. یا شاید نگاهشان.
رفته بودیم جایی. میان انبوهیِ چهره های ناآشنا در فضایی نیمه تاریک می گشتم پیِ چیزکی آشنا در چهره ها. لبخندی شاید. ملایمتی در نگاه. نبود. می خندیدند. شاد بودند؟ تنهایی غوغا می کرد. در آن گفت و گوهای راجع به هیچ، صمیمیتی نبود. عطش بود و آب نبود.

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

هفتاد و سه

یک شب هایی هم هست که آدم نه که خوابش ببرد، نه، بیهوش می شود و نظم نوشتن هاش به هم می خورد.
دیروز روز ملایمی بود. استرس کارهای عقب افتاده به کنار، و اندوه دیدنِ آشنایی قدیمی که پسِ شوخی های معمولش حالا انگار غمی نهان بود...
روز ملایمی بود با گپ و گفت هایی دلنشین و خوابی چنان عمیق...
دلم گرفته انگار. نه خیلی. کم. اما عمیق. نمی دانم چرا.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

هفتاد و دو

حرف می زنیم. همه چیز عالی است. می ترسیدم زمان و مکان حرف هامان را تحلیل برده باشد. ترس بیهوده ای بود. هنوز می توانم با هیجان از کتابی بگویمت که این روزها می خوانم. هنوز می توانیم از اسمِ یک کتاب شروع کنیم و کلی فکرهای پراکنده مان را به رشته ی کلام برای هم ببافیم و لذت ببریم. هستیم و همین کافی است. بهره مندیِ محض است.

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

هفتاد و یک

فردا صبح می روم. مسافرت. دیدنِ یک رفیقِ عزیز. خیال می کردم بلیط ام برای پس فرداست. زنگ زده پیغام گذاشته که می خواستم هماهنگ کنیم برای فردا. گوش دادم. بعد فکر کردم که اِه! فرداست. بعد یک آن ماندم سرِ دو راهی: دلهره یا خنده. خندیدم. تازه رسیده بودم خانه. رفته بودیم خرید. خوشحال بودم. دلم از به هم خوردنِ برنامه های فردا کمی گرفت. عوض اش فکر کردم به نشستن کنارش و بودن مان. آدم نمی شود که همه ی خوشی های عالم را با هم بخواهد. شادم. یک جورِ بی دغدغه ای شادم.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

هفتاد

من چرا یکهو به نظرم آمد موهاش سفید شده؟ چرا تدریجش یادم نمی آید؟ فشارِ این روزها بوده؟ نگرانی؟

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

شصت و نه

تا دمدمه های صبح بیدار بودم. مغشوش. نوشتنِ بازمانده هم سبک نکرده بود بارِ روز را که برم سنگینی می کرد. بیدار بودم و می خواستم بنویسم اما ذهنم یاری نمی داد. سرد بود و خالی. بیهوده می گشتم در اینترنت،محض گذرانِ وقت. بعد بیدار شد، حرف زدیم. گفت. از فاصله ای که به نظرش هست و کم هم نیست اصلا. حرف زدیم. از حال خرابِ طولِ روزمان. نشسته بودیم کنار هم که آرامشِ از کف رفته آمد و به دنبالش هم خواب. دمدمه های صبح بود. گفتم یک موقعی می آید که با هم داریم حرف می زنیم و بحثمان می رسد به نقاط عطفی که در رفاقتمان داشته ایم و راجع به این شب حرف خواهیم زد.
خواب آلوده ام هنوز. از هجومِ تنهاییِ دیشب هم جانِ سالم به در بردم. آرامم. آرام و ساکت.