۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

دویست و چهل و شش

آمدم دانشگاه. به این خیال که شب می مانم و کارهام را پیش می برم. آمد بعد از چندوقت. دو سه هفته شاید. حرف زدیم. زیاد. خسته ام. حرف رسید به مالیه. حرف از مالیه خسته ام می کند و کلافه. بعد سیاست. کسالت بار. می دانم که صحبت از اخبار را دوست دارد. یادم می آید بچه تر که بودم چه قدر تلاش کردم که مجذوبِ اخبار شوم مثلِ او. نشدم که نشدم. رها کرده ام. خیلی وقت است که اخبار را جسته گریخته فقط از دوستانِ پیگیر می شنوم. دلم گرفته. برایش از رفیقک می گویم. خوش است. خوشم. دلهره ی کارهایی که برای انجامشان آمدم دانشگاه ولی گریبانم را می گیرد. آخرش بعد از چهار خداحافظیِ ناموفق، گپ و گفتمان تمام می شود. اینجا سرد است. مثلِ همیشه. به سردی اش دلهره هام هم اضافه شده. حالم خوش نیست. ازش خواستم که ادامه ندهیم. می دانستم روی مرزِ شکستنم. ادامه داد و شکستم. لعنت. به نوازشِ کلام ازم خواست آرام بگیرم. سه ساعتِ دیگر حرف زدیم اما دردسرِ شکستگی این است که آن موقعی که از بیرون به نظر می آید که جوش خورده از درون هنوز درد است و التهاب. حالا منم و این ساختمانِ خالی و شکستگی ای که امید دارم به کار و فعالیت دردش از خاطر برود تا ترمیم.

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

دویست و چهل و پنج

سه روز رفته بودم خانه شان. خانواده ی نازنینی اند. دعوتم کرده بودند و در این روزهای طولانیِ تابستانی، رد کردنِ دعوتی محبت آمیز دشوار است. مخصوصا که خانه شان تقریبا در جنگل بود. مثل ویلاهای بزرگِ شمال. دور و بر تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و پر از انواع و اقسام حیواناتی که من هیچ وقت رها ندیده بودم شان از نزدیک. برای اول بار شب تاب دیدم. دراز کشیده بودم زیرِ یک درخت. دمِ غروب. هوا که تاریک شد یک چیزی لابه لای شاخه های درخت درخشید. پرسیدم چه بود؟ گفت چه؟ گفتم آن چیزی که یک دم لای شاخه ها تابید. گفت کرمِ شب تاب. شگفتیِ کودکانه ای نشست به جانم. شد لبخندی محو روی صورتم. برام از بچگی هاش گفت که تفریحشان گرفتنِ این شب تاب ها بوده. توی شیشه یک دو ساعتی نگه داشتن شان و نگاه کردن شان با ذوق و بعد رها کردن شان. توی برقِ نگاه اش می توانستم کودکِ بازیگوش دیروز را ببینم که هنوز نگاه کردن به شب تاب ها به شوق می آوردش. به بالای سرم خیره شدم. درخششِ نزدیکِ شب تاب ها و تابشِ دورِ ستاره ها که این همه وقت در روشنایی های شهر گم شده بودند.
برای اول بار، آهویی دیدم. آرام آمد. به صدای حرف زدنمان هراسان برگشت خیره شد بهمان. در سکوت و تحسین نگاهم گره خورد بر انحنای مخملیِ اندامش در انبوهِ سبزه ها. آرام گرفت. نشسته بودیم لبِ دریاچه. درنایی پرید و رفت نشست روی درختی آن سوی آب. نگاهم قامتِ کشیده اش را دنبال کرد. پر کشید ذهنم به آن سوی آب. به سرزمینِ آفتابِ تابان و افسانه هاشان درباره ی درنا.
برایم سوقات آورده از سفرش به آن سوی آب. یک شالِ سرمه ای با بته جقه های طلایی و نقره ای. هوا گرم است اما خیالی نیست. می پیچمش دورِ گردنم. وقتی می بیندش چشم هاش برق می زند از خوشی. برای همان برقِ نگاه، می شود تمامِ گرمای عالم را تحمل کرد. به سادگی.
برگشتیم شهر. شلوغی و ترافیک به استقبالمان آمد و در آغوشمان کشید. بلعیدمان. رسیدیم بالاخره. رفتیم یک فیلم تماشا کردیم محضِ حسنِ ختامِ این چند روزه. بعد خداحافظی و برگشت به خانه. توی مترو که نشستم یکهو نگرانی های زندگی هوار شد روی دلم. یک چیزی فرو ریخت توی دلم. ذهنم شروع کرد به حساب و کتاب کردن. بی پایان و پر دلهره. رسیدم خانه. با خودم گفتم که هر جور که هست، زندگیِ من است و من بیدی نیستم که... به خودم نهیب زدم. چاره نکرد. دلم هنوز پر از هراس بود. یکهو یک فکری آمد. چه می شود اگر با توت فرنگیِ تازه فرنی درست کنم. به جایِ هل و گلاب عطر و طعمِ توت فرنگی داشته باشد. فکرم را غبارِ هراس می خواست بپوشاند. رفتم این را گوش دادم. حالم را بهتر می کند این جور وقت ها. بی برو برگرد حالم را بهتر می کند. گذاشتم صداش بپیچد توی خانه. طنینی که دارد به تحسین از برخاستن های دور از انتظار می گوید. از امیدی که مادام که هستیم، هست. فریادِ امید و عطرِ توت فرنگی خانه ام را پر کرد. مگر می شود آدم هراسان و غمگین بماند وقتی توی عطرِ توت فرنگی غرق شده؟ وقتی دارد فرنیِ مخملیِ صورتیِ رنگش را هم می زند. خوشبختی سُر خورد توی دلم به همین سادگی. بزرگ شد و بزرگ تر. جایی نماند نه برای هراس، نه برای اندوه.
الان دراز کشیده ام. هنوز مستم از هوای سنگین از عطرِ خوش طعمِ فرنی. خواب می آید و دست می کشد به چشم هام. پلک هام سنگین می شوند. ذهنم پر می کشد. سبک بال.


پس نوشت. ریشه های آسمان می خواندم:


After all I suppose there are things that nothing can kill and that remain forever intact. It's as if nothing could ever happen to human beings. They're a species over which it's not easy to triumph. They've a way of rising from the ashes, smiling and holding hands.

- The Roots of Heaven - Romain Gary

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

دویست و چهل و سه

روزم به خواب و بیداری گذشت تا بالاخره تعمیرکار از راه برسد و گچِ سقف را تعمیر کند. گچ را درست کرد. ماند رنگ که گفت فردا می آید برایش. خواب و بیداری تا شام که قرار بود با این عزیز رفقای جدید برویم سوشی بخوریم. رفتیم و ساعتی گپ زدیم و خوردیم و خندیدیم. بعد الان که نشسته ام توی خانه و تنهایی، طنینِ صدای کولر و صدای دکمه های کیبورد را چندیدن برابر تقویت می کند، می بینم که چه قدر دلم برای در آغوش کشیدنِ عزیزی تنگ شده. آغوشی بی شتاب.

بعد از شام، موقعِ خداحافظی، دیدم که بغل کردنِ بی شتاب، عادتِ هر روزه ی ما در روزگارانِ نه چندان دور، اینجا چنان غریب است که به خاطراتم مجبور شدم رجوع کنم تا مطمئن شوم که ما، روزی روزگاری، واقعا بی شتاب آرام می گرفتیم، دست هامان حلقه شده دورِ هم.

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

دویست و چهل و دو

روزی سرشار از زندگی.
زندگی تمامش خوشی و خبرهای دل انگیز نیست که. پیغام داده که فلانی، مجبورم مسافرتم را یک هفته جلو بیاندازم به خاطرِ مرگِ مادرم. دلم می گیرد. قرار بود برود مادرش را ببیند ولی گاهی دیر است. گاهی خیلی زود دیر می شود. اشکم سُر خورد روی صورتم. یکی بعد از دیگری. با خودم فکر کردم به کیلومترهایی که دستِ آدم را از در آغوش کشیدن کوتاه می کنند. به خط های روی نقشه که آدم ها را جدا می کنند. به همه ی این انشقاق های پوچ و بهایِ سنگینی که بابتشان پرداخته می شود. هر روز. هر ساعت.

روزی پُر از زندگی.
همه اش که غم و غصه نیست که. برایم از عزیزکش و شروعِ قصه شان می گوید. برایش قصه ام را بی کم و کاست تعریف می کنم. می خندیم. نه به هم یا به قصه های هم. می خندیم از سرِ خوشیِ ناب قصه هامان که این روزها شیرین اند.

روز و زندگی و عزیزکی که بالاخره از راه می آید و شوقِ دیدار که به هم می پیچد قوه ی ناطقه ام را و سکوتی پر از لبخند و حرف های تکه تکه. تلاشی برای گنجاندنِ زندگیِ این چند وقتمان در یک مکالمه ی نیم ساعته. تلاشی ناکام. کامم اما شیرین است. روزی مملو از زندگی و شبی برای استراحتی شیرین...

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

دویست و چهل و یک

دخترک شب را پیش من گذراند. حرف زدیم از هر دری. آسمان رنگش خیلی شبیه است در نقاطِ مختلفِ دنیا. دوست عزیزی است. گپ و گفت و قهوه. گپ و گفت و پیاده روی در پارک. گپ و گفت و شام. و گپ و گفت و پیاده گز کردنِ خیابان. سرمستم.

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

دویست و چهل

مصائب می آیند و می روند و دیدارِ در پیش نزدیک تر می شود و من چه خوابم می آید...