۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

ششصد و شصت و نه

یک شب هایی آدم می نشیند روی صندلی اش، تمامِ تنش کوفته است و فکر می کند و می بیند هیچ کاری نکرده که این همه کوفتگی را توجیه کند، مگر شاید آن شیرجه ی نرفته. که «شیرجه های نرفته گاه کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» [سقوط - آقای آلبر کامو] دستم حتی به نوشتن نمی رود. شب های این طوری دلم می خواهد یک استخر می داشتم مثلِ ژولیِ فیلم آبی تنها درش شنا می کردم. شنا می کردم و زیرآبی می رفتم تا جایی که ریه هام از بی هوایی بسوزند و بعد بیایم بالا و نفس نفس بزنم و باز شنا کنم تا از پا بیفتم... تا اقلا کوفتگی ام را بیندازم گردنِ شنایِ دیوانه واری که کرده ام.

این صحنه از فیلمِ سفید را چند وقت بود می خواستم مرور کنم با خودم. به زبانِ غریب پیداش کردم. برای من که کافی است. گمانم برای هر کس که فیلم را دیده باشد کافی است برای به یاد آوردنِ آن لحظه که می پرسد «مطمئنی؟» و تردید و سر تکان دادن که «دیگر نه»... اگر هم ندیده اید حتی اگر به اشتباه بازش کنید فیلم را برایتان خیلی خراب نخواهد کرد چون نمی فهمید چه می گویند. هر چند از آن صحنه هاست که بی واژه هم حسش را می شود فهمید. آخ از آقای کیشلوفسکی که این طور با آدم بازی می کند. آخ از این یک صحنه که پاک نمی شود از صفحه ی ذهنم. خودش یک داستانِ کوتاهِ محشر است. آقای کیشلوفسکیِ عزیز...

۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه

ششصد و شصت و هشت

این روزها ذهنم می چرخد حولِ داستان های قدیم. امروز فلوری های دیوانه آمدند سراغم و ذهنم را بردند در جست و جوی رنگِ آبی...

باید بادبادک ها را دوباره بخوانم. آقای رومن گاریِ عزیز. من خیلی چیزها به این مرد مدیونم!

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

ششصد و شصت و هفت

سرم درد می کند. گودو هم که ما را به انتظار گرفته. امشب مجالِ خواندن نیست با این حال.

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

ششصد و شصت و شش

در انتظار گودو می خوانم:


Estragon. What exactly did we ask him for?
Vladimir. Were you not there?
Estragon. I can’t have been listening.
Vladimir. Oh… Nothing very definite.
Estragon. A kind of prayer.
Vladimir. Precisely.
Estragon. A vague supplication.
Vladimir. Exactly.
Estragon. And what did he reply?
Vladimir. That he’d see.

Waiting For Godot - Samuel Beckett

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

ششصد و شصت و پنج

امشب خالی ام. حرفی نیست. ذهنم گره خورده انگار. امروز هوا خیلی سرد بود. گمانم مغزم هم یخ زد در همان چند دقیقه که باد داشت می بردم. بروم کمی قبل از خواب کتاب بخوانم اقلا با حالی خوش به خواب بروم.

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه

ششصد و شصت و چهار

دیدنِ دستکش های یک بار مصرفی که باد در پیاده رو به بازی گرفته بود با خودش قصه آورد. چرا باید آن همه دستکش ریخته باشد روبه روی ترمینال. می دانی چه قدر قصه می شود گفت درباره ی گذشته ی این دستکش ها؟ یکی این مثلا که همین طور که راه می رفتم توی پیاده رو ذهنم را قلقلک داد:

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

ششصد و شصت و سه

یک روزهایی توی زندگی هست که آدم انگار در یک استخر پر از ژله شناور است. همه چیز را می بیند. صداها را هم می شنود ولی دهان که باز می کند که حرفی مثلا، تا شکمش پر می شود از ژله ی که با فشار و لرزان سُر می خورد در دهانش. مثلِ خواب می مانند. خوابی که طول می کشد تا آدم باورش شود لحظه لحظه شان. بس که غریب اند و دور از ذهن. انگار که داستانی خوانده باشی و خیال کرده باشی سوررئال بوده و بعد بفهمی نه، که تمامش در همین نزدیکی، تو بگیر زیرِ همین سقف اصلا، اتفاق افتاده بوده. که هر چیزی که جایی اتفاق افتاده می توانسته زیر همین سقف هم اتفاق بیفتد، بس که سر و ته یک کرباس-طور است زندگی ها و کرباسِ لعنتی توی این همه شستن ها و آب کشیدن ها آب رفته و جمع شده توی خودش.

پس نوشت. بازی با کلمات. ذهنم هنوز بین و خواب و بیداری در تلاطم است...