۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

پنجاه و هشت

چشم های سیاه مثلِ داغ می مانند. از بس که بی انتهان، از بس که قصه توی بی نهایت شان هست. حالا من مانده ام و چشم های سیاهی که یک دو بار نگاهم بهشان گره خورده و بارِ آن همه رازی که توشان بوده. پاک نمی شود. می سوزد. می سوزاند.

۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

پنجاه و هفت

"When it [boredom]'s become part of your timetable, say, you don't notice it," Stein says. "And if you don't notice it, don't give it a name, it can take some curious turns."
"There's something in what you say," Bernard Alione says.
"There is," Stein says.
Bernard Alione stops eating.
"What turns...for example?" he asks.
Stein looks at Elisabeth Alione and considers. Then forgets.
"Impossible to predict," he says.
Stein and Elisabeth Alione look at each other in silence.
"Quite impossible," he murmurs. "What's going to become of you?
"What?" asks Bernard Alione.
"Don't pay attention to what Stein says."


Marguerite Duras - DESTROY, SHE SAID

از امروز توی مترو که این تکه را خواندم، مدام فکرم می رود پیِ کسالتی که روزمره می شود، آن قدر که زندگیِ آدم را می بلعد بی آنکه آدم حتی بفهمد. بی آنکه به صرافت نام نهادن برایش بیفتد و راهی برای بیرون آمدن از این حال.

پی نوشت. امروز برای شام خداحافظی یکی از بچه های گروه رفتیم یک رستورانِ ترکی. خوب بود. خیلی وقت بود این جنس خوشحالی و دورِ هم بودن را تجربه نکرده بودم. این آدم ها را، بیرون از چهارچوب دانشگاه دیدن. بهتر می خواهم بشناسم شان. همین. به صرافت افتاده ام. که یک سال و نیمِ از کف رفته را، بهانه نکنم برای از کف دادنِ امروز و فردا و فرداها.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

پنجاه و شش

امروز دوباره دیدمش. با همان کت. منتظر بودم که چای ام را بدهد کافه چی. به خودم گفتم این بار رها و بی دغدغه می روم می گویم هی آقا. کت شما من را یاد بابام می اندازد. بابای من هم یکی مثل همین که الان تنِ شماست داشت. جوانتر که بود زیاد می پوشیدش. من بچه بودم آن وقت ها. یادم می آید سردم می شد و می رفتم کتش را بر می داشتم می پیچیدم دورم. گرم می شدم. گرمای تنش انگار آنجا بود. بوی ادوکلن اش هم. محکم بغلش می کردم. می دانید آقای عزیز، کتِ شما یادم آورد که الان بیشتر از یک سال است بابام را بغل نکرده ام. هوممم. شانزده ماه. همین. روم را برگرداندم که پول چای را حساب کنم و چای ام را بگیرم. وقتی برگشتم دیگر نبود. چشم گرداندم توی تاریک روشنِ کافه. نبود. کی رد شد و کجا رفت؟ نفهمیدم. رفت و عقل سلیمم به باد رفت و قصه گوی دیوانه ام بیدار شد.
حالِ خوشی دارم الان. قصه گو در ذهنِ خواب آلوده ام می تازد. هزار رویا. هزار پیچشِ نامنتظر به قصه ها می دهد. من؟ نشسته ام کنار میدان، از دور نگاه اش می کنم که کف به لب آورده و یک نفس روایتی پشتِ روایتی می سازد. خوشحالم مثلِ مادری که کنار زمینِ بازی قدم به قدم دویدنِ کودکش را به نگاه دنبال می کند. که به لبخندی گوش سپرده به فریادهای شادیِ عمیق و بی دغدغه اش.

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

پنجاه و پنج

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد سرمای زمستان شلاق بزند روی پوستِ صورتش بلکه بیدار شود از بی حسی ای که زندگی اش را دارد می بلعد. دلش می خواهد بنشیند توی کافه و زُل بزند به آدم هایی که می آیند و می روند و لبخند بزند به تمام غریبه ها. دلش می خواهد به آن آدمی که دم در کافه ایستاده و سیگار می کشد و کتی پوشیده که انگار از توی کمدِ بابا برداشته، برود بگوید اجازه می دهید بغل تان کنم؟ بابای من کتی داشت عینِ مال شما. من الان یک سال و نیم است که بابام را بغل نکرده ام.

به جای این ها ولی می نشیند توی کافه و کتاب می خواند با نیم نگاه های دزدانه ای به آدم هایی که می آیند و می روند. بعد هم وسایلش را جمع می کند و از توی کافه می آید بیرون. بعد تا ساعت ها با خودش فکر می کند از چه ترسیدم که نرفتم بهش بگویم. و بعد با خودش فکر می کند که اگر فکر می کرد داری گدایی محبت می کنی چه؟ بعد به خودش نهیب می زند که خودت فکر می کنی این کار گدایی است. وگرنه که گورِ بابای افکارِ غریبه ای دمِ در کافه که کتی شبیه کتِ بابا تن اش بود و سیگار می کشید.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

پنجاه و چهار

پر می شوی از تردید. آن قدر که می رسی به مرز گفتن. و می نشینی در معبر کتابخانه و کلِ قصه را برای رفیق عزیزی در آن سوی دنیا تعریف می کنی. و همین طور که تعریف می کنی، ذهنت به داروی بی تفاوتی دردش را تسکین می دهد. و بعد می گویی به خودت و به آن رفیق. که همین دیگر. یک قصه ی جالبِ دیگر که قصه ی من نیست. قول می گیرد ازت که بروی برای خودت یک جای جدید را ببینی، بعد بروی یک کافه ی جدید، چیزی بخوری که پیش از این هیچ وقت نخورده ای. توی کتابخانه ساعتی چُرت می زنی و بعد می روی آن جای جدید. مغازه ی تاشن که نزدیک دانشگاه است. پوستر ها و کتاب هاشان را ورق می زنی. خوشحال می آیی بیرون. با یک لبخندِ گنده توی دلت که به هر بهانه ای راهش را می کشد می آید بی اعتنا به اینکه کجایی، پهن می شود روی صورتت.

چند ساعت بعدتر، قصه می آید، به پیامکی، تقّه ای می زند به در که هی، من هنوز هستم. قصه ی تو. تردیدها می روند کنار. احتیاط جاشان را می گیرد. بعد احتیاط هم محو می شود. تو می مانی و فاصله ای که هست و کم نیست. تو می مانی امیدِ ساختنِ پل.

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

پنجاه و سه

خسته ام.
جسم بعد از یک ماراتنِ چند روزه ی کم خوابی، هرآینه ممکن است خاموش شود.
بروم بخوابم.

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

پنجاه و دو

یادِ ناتاشا و پی یر رهایم نمی کند. ناتاشا که مهجور مانده و سرد. در آن میانه که از هر سو سرزنشی بابتِ خطایی که ممکن بوده مرتکب شود بر سرش نازل شده، پی یر می آید و یک جمله می گوید، با آن محبت معصومانه اش. آندره رها کرده ناتاشا را و ناتاشای همیشه سرزنده، نه دیگر دل و دماغ آواز براش مانده، نه شوقی به رقص و نه حتی خنده ای از ته دل، بی دغدغه. بعد، در چنین حالی که ناتاشا، نیمه مرده است و خیال می کند دیگر عشقی به زندگی نخواهد دید، پی یر می آید می گوید اگر من مردِ آزادی بودم همین جا زانو می زدم مقابلت به ابرازِ عشق. و می رود. و ناتاشا لبریز از شادی و قدرشناسی می ماند، هرچند عشق را به اشتباه ترحم خوانده.

امروز بالاخره برای اولین بار از موقعی که آمدم اینجا کتابی را به سرانجام رساندم. یان آندره آ اشتاینر، مارگریت دوراس. چه قدر من زیباییِ ساده ی نوشته های این زن را دوست دارم.

دیشب خیلی کم خوابیده ام و الان یک حال خوشی ام. مستِ خواب.

یک کلمه و بازی های حیرت انگیز ذهن. گفت تاریخ. بعد ذهن من رفت در تاریخی به روایتِ آقای تولستوی و جنگ و صلح.