۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

دویست و پنجاه و پنج

دست از سرم بر نمی دارد خیالِ زنی که در آن سال های دور، تنها مانده بود و برای خلاصی از مزاحمانش شروع کرده بود به بافتنِ شالی به بلندای تنهایی اش. به بلندای همتش، به لطافتِ عشقِ گم شده اش. دست از سرم بر نمی دارد خیالِ پنه لوپه. که روزها می بافت و شب ها می شکافت مبادا که شال کامل شود پیش از بازگشتِ یار. و منلائوس. و تردید. و حسد. چه در دلِ پنه لوپه می گذشت وقتی یارِ از سفر برگشته اش نه شادی که تردید اولین فکرش بوده؟ وقتی اولین دیدار نه شوق، که آزمونی پر حسد است. آزمونی برای سنجشِ بانویی که تمامِ آن سال ها تنهایی اش را بافته به امیدِ دیدارِ یار. قصه هیچ از اندوهِ زنی گفته آیا که صبرش و وفاداری اش به تردیدی چنان پاسخ داده شده؟ از دل شکستگی اش؟ از شادیِ دیدارِ یار که آلوده شده به حسد، به شک، به غضب. دست از سرم بر نمی دارد. خیالِ پنه لوپه. زنی پر از سکوت. سکوتی پر از حرف. قصه های ناگفته.

داشتم راه می رفتم که آمد و گریبانم را گرفت. پنه لوپه. یک کتابی را یک بار بی آنکه هیچ شنیده باشم راجع به نویسنده اش یا خودِ کتاب، به خاطرِ نامش خریده بودم قدیم ترها. تو بگیر قمار. بردِ محض بود. کتابی محشر. قصه هایی که شاید می توانست حرف هایی باشد که سکوت بلعیده شان. آدم های واقعی یا شخصیت هایی که در سکوت حرف هاشان را به گور برده اند بی آنکه مجالی یافته باشند برای روایت کردن شان. اسم کتاب «اگر تو حرف زده بودی، دزدمونا» بود. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که آیا فصلی را هم به ناگفته هایی که شاید پنه لوپه می توانست بگوید پرداخته بود یا نه. حافظه ام بازیگوش شده. می گوید بوده. نمی دانم آنچه یادم می آید چیزی است که دلم می خواهد کسی جایی گفته باشد در دفاع از مظلومیتِ پنه لوپه، یا که واقعا چیزی بوده که خوانده ام. حتی نامِ اصلیِ کتاب را نمی دانم که چه بوده که بگردم که شاید بتوانم از جایی گیر بیاورمش. که بخوانمش از نو. دلم گرفته. دلم عجیب گرفته امشب.

پی نوشت. می خواستم از جلسه ی امروز بگویم. از گپ و گفتی درباره ی آنچه از دستمان بر می آید برای بهتر کردنِ دانشگاه مان. برای بهتر کردنِ کارهامان. انرژی و امید می جوشید در دلم. در ذهنم. مثلِ آن سال ها که می نشستیم و برنامه می چیدیم برای بهتر کردنِ زندگی مان در فضایی که می بردمان به سمتِ بی حسی اگر که دستِ هم را نمی گرفتیم در تکاپوی جوانی ای که بیشتر باشد از یک مدرک و یک مشت عدد توی کارنامه. پنه لوپه اما آمد و گریبانم را گرفت.

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

دویست و پنجاه و چهار

برگشتم. خسته تن اما پر از زندگی. گشت و گذار با رفقا دلچسب است اما بعد از این همه وقت، این یکی، آن جمعِ کوچکِ خانوادگی شان که مرا در آغوش کشیده بود، خودِ زندگی بود. با همه دغدغه ها، بحث و جدل های کوتاه، کلنجارهای منتهی به خنده... برگشته ام و روزمرگیِ پر هیجانِ این شهر به استقبالم آمد در قطراتِ بارانی که در راهِ برگشت از لباس شویی ناگهان باریدن گرفت.

خوشم. آماده ی دویدن.

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

دویست و پنجاه و سه

دلنگرانی های بیهوده. صبح پیش از طلوع بیدار شدم. خستگی بود اما خواب نه. چند ساعتی مانده بود به ساعتِ اداری که بتوانم زنگ بزنم ببینم اشتباه از کجا آب می خورده و خیالم آرام شود. انگیزه ای محکم تر از نیازی به گذرِ زمان به کمترین تنش، برای واداشتنم به خواندنِ مانگا لازم نبود. نشستم به خواندن.
بعدتر، خیالم که راحت شد یادم افتاد که دیروز بسته ای برایم رسیده بوده وقتی خانه نبوده ام و امروز باید بروم از اداره ی پست تحویل بگیرمش. بسته ای کاملا دور از انتظار. برایم از آن سوی اقیانوس فرستاده. سرخوش می آیم خانه.
خستگیِ خوابِ تکه پاره ی دیشب دارد از پا در می آوردم. فردا هم که دارم می روم مسافرت تا یک هفته، یک روز بیشتر. یک هشته. به دور از اینترنت. نزدیک تر به طبیعت.

اینجا سکوت خواهد بود. تا یک هشته.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

دویست و پنجاه و دو

روزی پر از رنگ و خوشی. دیشب رفته بودم مهمانی ای نسبتا شلوغ و بر خلافِ انتظارم خوش گذشت. امروز به خودم جایزه دادم. مغازه گردی. چشمم را پر کردم از رنگ های پر شورِ لباس های تابستانی. لازم نیست آدم چیزی بخرد تا از رنگ ها محظوظ شود. مثل موزه می ماند. هنرهای معاصر.آمدم خانه. خسته و کوفته. صندوقِ پستم را چک کردم. یک اخطاریه برایم آمده برای قبضی که قبلا پرداخت کرده ام و رسیدش را هم دارم. اخطاریه به تاریخِ یک هفته پیش است و می گوید اگر تا پنج روز پول را ندهم فلان و فلان... حالم بد می شود. هراسِ درگیر شدن با نظامِ مالی و قضایی می ریزد به جانم. به خودم می گویم بگیر بخواب و فردا صبح برو ببین چه از دستت بر می آید. الان که همه جا تعطیل است. دراز می کشم. بیهوده. خواب می آید. بی رویا. اما چند دقیقه بیشتر نمی پاید. می پرم. بی که کابوسی دیده باشم. می پرم و دهانم خشک. تنم داغ. با دوستی حرف می زنم. می گویدم نگران نباش. آخرش این است که تو می روی رسیدت را نشانشان می دهی و کمی بالا و پایینِ اداری اما می گذرد. تمام می شود. بهش می گویم تمامِ این ها را می دانم. اما با این دلِ ترس خورده ی نگرانِ نامعلومِ در پیش رو در نظامِ اداری ای کاملا غریب چه کنم؟ می روم چای درست می کنم. دل نگرانی ای نبوده تا حالا که چای حریفش نبوده باشد. با آن همه آرامشِ توی عطر و طعمش...

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

دویست و پنجاه و یک

حسِ تلخی می ریزد به جانم. من کی ام؟ اینجا کجاست؟ این آدمی که نشسته کنارم که است؟ احساس می کنم پرت شده ام در فضا. چرخ می خورم و دور می شوم از همه ی آنچه می شناسم. بیهوده چنگ می زنم در خالیِ اطرافم. دور می شوم. ستاره های نقطه های براقی اند در سیاهِ مطلقِ اطرافم. من دارم می روم یا ستاره ها؟ من معلقم در فضا یا فضا معلق است در من؟ نمی فهمم. نمی فهمم... گیجم...

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

دویست و پنجاه

همیشه می گفت یک جاهایی هست که آدم نباید تنها برود. مثلا دکتر. یا مثلا بانک وقتی می خواهد پولِ نقد بگیرد. همیشه اصرار می کرد تا مطمئن شود که تنها نرفته ام. تمامِ بارهایی که رفیقکِ دانشگاه همراهم می آمد چون حساسیتم را روی تنها به مطب دکتر نرفتن می دانست از همین حرف ها آب می خورد. امروز به همان توصیه ی قدیمی دستش را گرفتم که برویم بانک. خطری از آن دست پیش نیامد با این حال ضرورتِ بودنش ثابت شد برم وقتی که سردردِ کم خوابی گریبان گیرم شد. وقتی که ذهنم شروع کرد به استفراغِ خاطرات.

بگذریم. یادِ من باشد که... بگذرم.

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

دویست و چهل و نه

داریم ناهار می خوریم. نشسته ایم بیرون در هوای باز. روی درختی کنارمان یک آگهی هست. حراج به دلیل اسباب کشی. امروز. می رویم آنجا. پیرزنِ صاحبخانه پارکینسون دارد. تمامِ اندامش می لرزد. اما برقِ نگاهش پر از هوشیاری است. کتاب هایش را هم گذاشته برای فروش. کتاب هایش خوب نه، محشرند. چشمم می افتد به کتابی راجع به دنیای ون گوگ. بر می دارمش. او هم یک سری کتاب های عکاسی بر می دارد. کتابم را نشانش می دهم. می گوید حیف که اول تو دیدیش. وگرنه من بر می داشتمش. می رویم پیش پیرزن. بعد از کمی چک و چانه کتاب ها را می خریم و می آییم بیرون. می گوید احتمالا می خواهد برود خانه ی سالمندان که دارد همه چیزش را می فروشد. می گویم انگار کن که نشسته باشی و دانه دانه خاطراتت را به حراج بگذاری. دانه دانه یادبودها را. در سکوت راه می رویم. بعد من می گویم انگار آدم پیر که می شود توی یک خانه، همه چیز هم باهاش پیر می شوند. انگار که میلِ تغییر و تازه کردنِ محیط در آدم ضعیف و ضعیف تر می شود. آدم پر می شود از خاطرات، از عادات. در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. می گوید فقط این هم نیست. آدم دیگر نمی تواند کار با تکنولوژی های جدیدتر را هم یاد بگیرد. گمانم هنوز دارد به دستگاهِ ویدیوی قدیمی که در خانه ی پیرزن دیدیم فکر می کند. در ذهنم این هم مصداقِ عادت است. عادت به آنچه بود، یادگرفتنِ جدیدتر ها را دشوار می کند. سکوت می کنم ولی. هر دو سرمستیم از کتاب هایی که خریده ایم.

بعدتر دارم کتابِ ون گوگ را ورق می زنم. از تنهایی ون گوگ می گوید. از سوءتفاهماتی که سهمش بوده از زندگی. از اینکه نقاشی امن ترین راه ارتباطش بوده با دیگران. از تشنگی اش برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. گویا ون گوگ جایی گفته که:

"One may have a blazing hearth in one's soul and yet no one ever comes to sit by it. Passersby see only a wisp of smoke rising from the chimney and continue on their way."  ~Vincent Van Gogh