۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

چهارصد

چهارصد خیلی است. همین جوری الان یک هو هیبتِ چهارصد گرفت ام.
امروز نمی دانم چرا دلم هی آشوب است. از یک دو ساعت پیش شروع شد. بعد هی با خودم مانده ام که چرا. گمانم از وسط های شوخی ای شروع شد که خودم خیال کردم که دیگری جدی اش گرفته با اینکه نگرفته بود بعد حالم بد شد. شاید هم از قبل تر. نمی دانم. کارهایی را که می خواستم انجام بدهم امروز انجام داده ام. اضافه ترش را هم حتی. رفته ام توی کافه ی سرِ خیابان که الان یک دو ماهی هست می خواهم بروم بنشینم توش و به کارهام برسم، نشسته ام. قهوه شان خوب است و غلیظ و گس. آن طور که دوست دارم. انتخابِ موسیقی شان هم. کارهام را همان جا پیش بردم. روزم عالی بوده. پنجره ای که اول آفتاب و بعد منظره ی دل انگیز آسمانی که به شاخه های لختِ درختی مزین شده را همراهم کرده برای استراحت دادن به ذهنم در میانه ی آشفته بازارِ بی پایانِ آنچه می شود نوشت و آنچه برای دیگران قابلِ فهم است.
آدم است دیگر. یک وقت هایی خودش هم از حالِ خودش سر در نمی آورد. یا شاید این قدر نمی خواهد که نمی شود.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سیصد و نود و نه

سه هفته یک عمر است. سه هفته فرصت دارم که کارهام را سر و سامان بدهم و بنویسم شان و بفرستمشان. در دلم انگار رخت می شویند ولی. بروم بخوابم و فردا را به شوق آغاز کنم. کاری که به اضطراب انجام شود ثمر نمی دهد.

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

سیصد و نود و هشت

از صبح که حرف زدیم، که این آهنگ را به یادش آوردم، هی مانده توی ذهنم. الان هم بیشتر. یک هفته دیگر اینجا خواهد بود رفیقکم بعد از این همه وقت. دو سال و اندی. و من چه بی طاقت شده ام. کاش الان اینجا بود. می رفتیم روی پشت بام می نشستیم کنار هم. سرم را می گذاشتم روی شانه اش و تا خود صبح گپ می زدیم.

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

سیصد و نود و هفت

آدم از هراس و بی اعتمادی می شود گربه ای که آماده ی چنگ زدن است. با خودم نشسته بودم که اگر نشستیم و گفت که تمام کارهام بی ارزش است . نمی شود که مقاله بنویسیم من هم شروع کنم به شکایت که چرا این همه وقت نگاه نگرده به کارهام. از بی اعتمادی به خودم شده بودم گربه ای که آماده بود چنگ بزند به دستش. به دست استاد/رفیق عزیز. نشستیم و قدم به قدم کارها را بررسی کردیم و همه چیز خوب پیش رفت. اغلب همین طور است. اغلب آدم به جای اینکه قصه ببافد از اینکه همه چیز چه قدر می تواند برباد رفته و پوچ باشد بهتر است در لحظه زنده باشد. این طوری بعدا از خیال های بی ربطش از مشاجره های بی اساس شرمنده نمی شود. بروم به کارهام برسم. زندگی در همین لحظه.

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

سیصد و نود و شش

امشب ذهنم هی خاطره های خیالی می بافد برای پیرزنِ هفتاد و چند ساله ی پنجاه سالِ بعد. قصه هایی برای جوانی ای که در میانه اش ام. سفرهایی برای رفتن. جاهایی برای دیدن. و آدم ها. آدم هایی برای دیدن، شناختن، دوست داشتن.

امروز داشتم فکر می کردم، این شهر بهترین جاست برای روزهای پیریِ آدم. مبادا که آدم زندگی را از یاد ببرد و کرخت شود در آرامِ ولایاتِ دیگر. اینجا پر از زندگی است. با این حال از الان تا روزهای پیری را دلم می خواهد بروم دنیا را بگردم. شهرهای دیگر را پیاده گز کنم. مثلا بروم بروژ و آرام آرام در تمامِ آن خیابان ها و کوچه ها بگردم. یا وین. یک شب را تا صبح دیوانه وار آواره بچرخم و عشقِ «پیش از طلوع» را بگذارم بنشیند به جانم. بروم هند. چین. بروم ژاپن با همه ی اسراری که در فرهنگ و زبانش هست. یک بیگانه ی تمام عیار شوم.

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

سیصد و نود و پنج

«بعضی آدم ها ریشه دارند. از یک جا هم که بکَنی شان ببریشان یک جای دیگر، زود ریشه می دوانند. برای خودشان نشانه هایی می جویند، از خودشان ردّی بر جا می گذارند. چیزهای کوچک و بزرگی که بگویند مثلا اینجا الان خانه ی من است. ببین، اگر اینجا نباشم دلم براش تنگ می شود. که نبودن ام اینجا حس می شود. این ها آدم های خوشبختی اند. اینکه آدم بتواند برای خودش ریشه بدواند خوشبختی می آورد با خودش. با این حال من بی سامانی و آشفتگی هایم را تاخت نمی زنم با این خوشبختی. انتخاب خودم است. می دانم. غرابتی که در وجودم هست را، این حس بیگانگی که پر می کندم از شادی عظیمی از بودن در کنارِ این همه خوشبختی، این همه زندگی های متفاوت، این را دوست دارم. این حسِ کولی وار را، یا شاید سرخپوست وار: همچون باد...»

این ها را قدیم ترها، شاید یک سال پیش برای خودم نوشته بودم. داشتم یک نوشته ی دیگر را می خواندم. گفته بود از موسیقیِ محبوب، پتو و کاناپه ی عزیز. چیزهای کوچک و بزرگی که حس تعلق می آورند. بعد هر چه فکر کردم که خوب موسیقیِ محبوبِ من چیست؟ چه چایی آن طعمی است که همیشه آرامم کند؟ چه جور اتاقی؟ چه طور کاناپه ای؟ بعد دیدم برای این سوال ها هر کدام هزار تا جوابِ مختلف دارم. که فرقی نمی کند. که من توی یک اتاقِ لخت و بی فرش و اثاث هم می توانم خوش باشم. که توی امن ترین آشیانه ی آسایش هم که باشم، اگر که راهِ بیرون رفتن نباشد نفسم تنگ می شود. گرم و نرم ترین کاناپه ی دنیا مثل آجر نخراشیده می شود اگر که مجالِ راه رفتنم نباشد. آدم یک بار که همه ی خرده ریزهای پرخاطره اش را مجبور شود بگذارد و بگذرد، دیگر هیچ قصه ای را به هیچ چیزی گره نمی زند. و بی قصه، اشیاء مثل خاکِ بی حاصلِ بیابان اند.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

سیصد و نود و چهار

سالِ نو. کاری برای تمام کردن. خستگیِ پر نشاطِ پای بندی به قراری که با خودم گذاشته بودم برای تمام کردنِ کارهام.