یک گوشه ای پیدا کرده ام در دانشگاه که به شوقم می آورد. از وقتی آمده ایم به این ساختمان جدید وسوسه اش بود. اول بار اما یک دو روز پیش امتحانش کردم. لب پنجره ای است پهن. جوری که می شود نشست. بعد من می روم آنجا با یک ماژیک وایتبرد. می نویسم و پاک می کنم و باز می نویسم. می پرم از جا. یک قدم می روم عقب و نگاه می کنم و فکر می کنم. به هیجان می آیم. هیجان برای پیشرفت لازم است. پیش می روم. خوشم این روزها به این پنجره ها.
۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۱, سهشنبه
چهارصد و سی و دو
حرف می زنیم. بی حوصله می شوم. می فهمم که بی حوصله شدم. می فهمم که چه قدر رفاقت مان مستهلک شده. دلم می گیرد اما حوصله بر نمی گردد. صحبتمان تمام می شود. سردی و بی حوصلگی می ماند.
۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه
چهارصد و سی و یک
کاری اش نمی شود کرد. شوقی ندارم به مهمانی. به دور همی های بزرگ. هنوز همان آدم با دو یا شاید سه نفر به گپ و گفت نشستنم. این مهمانی را یک ماهی هست که برنامه اش را چیده. من از چند روز پیش با خودم در مذاکره ام که یک مهمانی است دیگر. حد اکثر چند ساعت. و بعد هم خلاص. با این حال امروز دست و دلم به هیچ کار نمی رود. انگار سربازی نشسته توی سنگر. در حال آماده باش. خنده دار است. و در نظر دیگران شاید رقت انگیز. من اما ته دلم خوشم به آدم دو سه نفره گشتن بودن. به دو سه نفرهای عزیزی که بهانه ی بودن مان نه فقط خوشی که درد و بی حوصلگی هامان هم هست.
۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه
چهارصد و سی
ناگاه آمد و فکرم را مشغول کرد حسابی. از آخرین باری که گپ زده ایم چه قدر می گذرد؟ دو ماه؟ سه ماه؟ دخترک عزیز. رفیقک دور. خاطره ها انگار دارند محو می شوند. تصاویر پراکنده. ما گوشه ی آن کتاب فروشی. ما توی اتاق و بحث راجع به فلان کتاب یا فلان فیلم. ما و سر و کله زدن با بچه های نه چندان محبوب فامیل نزدیک و دخترک که با شوق از میان مجموعه کارهایی که برای انجام بود خرد کردن سیب زمینی ها را انتخاب کرد بلکه ساعتی از سر و کله زدن باهاشان در امان باشد و شوخی های بعدش که دختر جان چه رندانه انتخاب کردی و ما را گذاشتی و دردسر. دلم می خواهد اینجا را بخواند. بخواند که می گویم دلم می خواهد با هم برویم خیابان گز کنیم. برویم توی کتاب فروشی محبوبم یک گوشه پشت قفسه های کتاب بنشینیم و کتاب ورق بزنیم. کاش بخواند. کاش بخواند.
۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه
چهارصد و بیست و نه
می نشینی به جمع زدن آسیب هایی که دیده ای. به اینکه آن یک سال چه قدر هزینه برایت به بار آورد اعتمادت. خوب است که فقط یک سال بود. خوب است که فقط چرک کف دست بود. گیرم که یک شب هایی از فشار و هراس بیدار شده باشی. گیرم مثل اسکارلت دوران جنگ شده باشی. با این حال می ارزد. اسکارلت را یادت هست که در اوج بی چیزی و بیچارگی با آن نگاه خیره ی مصمم با خودش قرار می گذارد که دیگر هیچ وقت آن طور بیچاره نباشد؟ تجربه است دیگر. که آدم وقتی سر نخ زندگی اش را بدهد دست یکی دیگر -از سر اعتماد به دیگری یا بی اعتمادی به خود- هر چه سرش بیاید چند برابر تلخ و سنگین می شود. بگذریم. خوب است که آدم یک بار از اسب بیفتد تا باورش بیاید که می شود از اصل نیفتاد.
۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه
چهارصد و بیست و هشت
آدم ها می آیند سراغِ هم. از نظرِ هم می پرسند. آخرش اما می خواهند تأییدِ هم را بشنوند. آدم اند دیگر. من هم اگر بگویم نکرده ام بیخود گفته ام. با این حال گاهی تنگ می شود اوقاتم. صبر است دیگر. صبر و جامی که بالاخره یک قطره ای توش می افتد که آخرین قطره است. آدم است دیگر. جامِ صبرش هم از این روز به آن روز، و از این حال به آن حال بزرگ و کوچک می شود. بعد یک وقت هایی آن قدر کوچک می شود که می خواهد برود توی غار. یک جایی که هیچ کس و هیچ چیز حتی یک قطره هم نتواند اضافه کند به جامش. آرام بگیرد و صبر کند که جامش دوباره کش بیاید. تا دلش دوباره بکشدش بیرونِ غار. که باز برود و جامش را بی پروا بگذارد در معرضِ بارانِ روزمره ی زندگی و آدم ها.
۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه
چهارصد و بیست و هفت
حالا هی بیا و بگو که چرک کف دست است. که ارزش ندارد. این ها همه اش حرف است برای بیخانمانی که گوشه ی تونل مترو گرم ترین مامن است برایش.
اشتراک در:
پستها (Atom)
