شب است. از آن شب های گرم تابستانی. برای ناهارِ فردا غذا پختم. با اجاق گازم دارم دوست می شوم. یک دو بارِ اول حسابِ زمانِ لازم و این ها را نداشتم. غذا خوب از آب در نمی آمد. این دفعه راضی بودم کلی. فردا باید بمانم خانه. منتظرِ پستچی. امروزم ساده گذشت. رفتم دانشگاه. تصمیم گرفته ام از توی این لاکِ خودخواسته ام در بیایم. با آدم ها تعامل کنم بیشتر. روزم خیلی خوش شروع شد. با یک پیغامِ مفصلی از عزیزی که دست به نوشتن است. بعضی حرف ها را آدم دلش می خواهد که بنویسد. که بخواند. که بشود دوباره و دوباره بخواند. حالا شب است و خوشی هست و ملالی نیست جز داغیِ هوا که کولر هم حریفش نیست.
۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه
دویست و نوزده
حرف می زنید. حجمِ خوبی از جواب هاش هوم، و اوهوم است. بی حالی از لحنش می بارد. می گویی اش که برو کاری کن که به شوق بیاوردت. کارهای مختلف بهش پیشنهاد می دهی. آخرش می بینی که نه. انگار هیچ حربه ای کارگر نیست. می گویدت که این چند روز نگرانت داشته می شده. بس که نبوده ای. دلت فشرده می شود توی قفسِ تنگِ سینه. خودش را به این ور و آن ور قفس تنگش می کوبد. می خواهی بگویی نگرانی هم حسی است بالاخره. نشانه ی خوبی است در این بی حسی ای که فرایت گرفته ست. بعد همین جوری، خیلی ناگهانی از ناکجاهای یادهای گرد و خاک گرفته خاطره ای از یازده سال پیش می آید بیرون. به جاش می گویی که هی فلانی! سیریوس را یادت هست؟ وقتی که از زندانِ آزکابان فرار می کند. بعد ازش که می پرسند که چه طور توانسته ذهنش را و حسش را حفظ کند آنجا، می گوید آخر نگران بودم. هر روز و هر لحظه نگرانت بودم. می دانی. نگرانی هم حسی است بالاخره. گمانم حرفم خیلی بی ربط بود. بی اثر حتی. ولی بینِ ما صحبت از این حساب و کتاب ها گذشته. دوست دارم بی خیال حرف زدن هامان را. حتی اگر بی اثر. گمانم او دوست دارد. گفت بهتر است. گفت فردا حرف بزنیم. من دلم خوش است به همان یک کلمه بهترم که گفت. که فردا از آن هم بهتر خواهد بود. شاید. امید هست.
بعدتر رفتم کمی ورزش کردم. بعد همین که داشتم می دویدم فکر کردم یادش به خیر پانصد و چهل متر چه نفسی می گرفت از ما. پانصد و چهل را خوش خوشان در سه دقیقه و اندی دویدم. بعد ذهنم شروع کرد به مرورِ خاطرات. در دانشگاه آنچه می دویدیم بیشتر بود. هی فکر کردم که یادم بیاید چه قدر بود. تخمین زدم مسیری را که می دویدیم. ضرب در تعدادِ دورها. هرجور حساب می کردم هزار و پانصد ششصد متری می شد. یک مایل. تخمینم خیلی هم نباید پرت باشد. حدودِ شش دقیقه طول می کشید. چند روز پیش رفیقی داشت می گفت اینجا در مدرسه باید یک مایل می دویدند و یک مایل را در شش دقیقه می دویده آن وقت ها. بعد من گفتم ما یک سومِ مایل می دویدیم. خندید بهم. آدم مسخره بشود برای خود کم بینی اش. گمانم اغلب همین است. آدم توی سرِ مالِ خودش که می زند کسی نمی آید ازش در مقابلِ خودش دفاع کند. بقیه هم باهاش همراه می شوند اغلب.
بگذریم. دیر وقت است. خواب آلوده ام. سرخوشم. خودم را غافلگیر کردم با یک هدیه که ناگهان تصمیم گرفتم برای خودم بخرم و خیلی زود عملی اش کردم. کارِ خیر و استخاره آبشان به یک جو نمی رود. و چه کاری خیرتر از غافلگیر کردنِ خود و شکستن حصاری از ناممکن که ذهن حولِ آرزویی که ساده می تواند عملی شود تنیده؟
۱۳۹۱ خرداد ۹, سهشنبه
دویست و هیجده
داریم حرف می زنیم. راجع به یک دوستِ مشترک. از اینکه می خواهد معلم شود. می پرسم الان که می خواهد فوقِ لیسانسش را شروع کند یعنی می خواهد برود پیِ آموزش؟ می گوید احتمالا نه. نگاهش می کنم پرسشگر. ادامه می دهد که آخر هدف بلندمدتش معلمی نیست. می خواهد برود پیِ وزارتِ آموزش و پرورش. کاری در آن وزارت خانه.
در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. فکری یخه ام را می گیرد و دیگر ول نمی کند. برنامه بلند مدت؟ من می خواهم چه بشوم؟ جاه طلبیِ من چیست؟ فکر می کنم و می بینم چه گنگ است برایم این واژه. جاه طلبی. تیره ی پشتم می لرزد. ذهنم فشار را تاب نمی آورد. پس می زند فکر را. موضوعِ بحث عوض می شود. بعدتر، توی تاریکیِ شب دوباره یادم می آید. چشم هام را می بندم. فکر می کنم به رویاهام. به آدمی که می خواهم باشم. به هستی ام. به طرزِ عجیبی شغل در رویاهام مطرح نیست انگار. پشتم می لرزد باز. یک نفسِ عمیق می کشم. دستم را می گذارم روی شانه ی کودکِ ترس-خورده ی درون. قرار نیست همه مثلِ هم باشند که. تو فقط زمانِ بیشتری لازم داری. راه های سرراست هم انگار به کارت نمی آیند. آرام تر می شود کمی. لبخند بر می گردد به صورتش.
برای امروز کافی است.
۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه
دویست و هفده
دیشب گرما کلافه ام کرد. نیمه های شب بیدار شدم. بیتاب از گرما. آبِ خنک به سر و تن زدن هم بیشتر از چند دقیقه افاقه نمی کرد. صبح از جا که بلند شدم کولر را عَلَم کردن اولین برنامه ام بود. به هر ضرب و زوری بود جازدمش توی قابِ پنجره. به خودم گفتم الان روشنش می کنم و بالاخره خنک می شود اینجا. نگاه کردم دیدم دوشاخه اش به پریز نمی رسد. راه افتادم رفتم سیم رابط خریدم. کولر که روشن شد همانجا روبه روش پهن شدم روی کاناپه. گذاشتم خنکاش نوازشم کند. دلنشین بود. بعد از خستگیِ دوندگی ها، خیلی دلچسب بود.
بعدترک، دمدمه های غروب، توی پارک بودم هوا دم کرده بود. اینجا تابستان که می شود هوا دم می کند. دراز کشیدم روی چمن ها. من که دراز کشیدم بقیه هم یکی یکی پهن شدند روی زمین. بعد من یکهو خنده ام گرفت. یادِ آن روزها افتادم که در هیاهوی هزاران دلیلِ دهن پرکن برای دوری از خانه و خانواده و هر چه آشنا بود تا آن وقت، من و او می گفتیم اصلا برای همین یک دم روی چمن دراز کشیدن و به آسمان خیره شدن... دلخوشی ها کم نیست.
۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه
دویست و شانزده
با خودت فکر می کنی: شام با عزیزی و غریبه ای. به خواهشِ رفیقی که نمی خواهد تنها وقت بگذراند با آن غریبه. با خودت فکر می کنی و نمی فهمی آدم ها برای کدام روزِ مبادا بر خودشان دردسر گذرانِ وقت با غریبه های آشنا را می دهند. و راستی؛ چه ایرادی مگر هست در دوری و دوستی. در تظاهر نکردن که وای، چه قدر دلم برایت تنگ شده بود. در صداقتِ محضِ برایم عزیزی ولی حوصله ی شام خوردن باهات و گپ و گفتِ بعدش را ندارم. عجیب است. اغلب هر دو دارید به احترامِ هم وقتتان را فدا می کنید. نکنید خب. چه کاری است؟!
بازی می کنیم. بازی...
۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه
دویست و پانزده
رفته بودم سینما. تازه رسیدم خانه. تنهایی و یک فیلمِ خوب ترکیبِ محشری است برای تمدّدِ اعصاب. الان فقط دلم خواب می خواهد.
۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه
دویست و چهارده
تردید ندارد حتی. وقتی انتخاب بین گذراندنِ وقت با کسی است که کنارش نبودن باری بوده بر دوشت چندین شبِ متوالی، یا که زود برگشتن برای نگاشتنِ بازمانده ی روزی که این قدر پُر بوده که بازمانده اش تنها خستگیِ بوده، خستگیِ تن. و دلی که شاد شده. بعد از اوقاتِ تلخی که داشته. انتخاب معلوم است. ننوشتم دیشب.
امروز باران می بارید. رفتیم که خون اهدا کنیم. به طرزِ غم انگیزی اولین تلاشم شکست آمیز بود. سوزن را که در دستم فرو کرد رگ را خوب نگرفته بود. ورم کرد و کبود شد. نصفه کاره همه چیز را رها کرد. نشسته بودم خنده ام گرفته بود از فکرِ کبودی ای که تا یک دو هفته می ماند و هوایی که گرم است و لباس ها همه آستین کوتاه. از فکرِ نگاه های نگران.
بعدتر، نشسته بودیم توی پارک. برای اش از مرگی که خیال می کنند ازش بی خبرم گفتم. سخت است. تظاهر کردن به بی خبری سخت. شوخی کردن برای اینکه دل شان را قرص کنی که نمی دانی. در حالی که تهِ دلت می لرزد از غمی که تنها به دوش می کشند. دستش را گذاشت دورِ شانه ام. کشیدم سمتِ خودش. از هزار هزار واژه ی تسلا بخش آرام ترم کرد.
فکرم آشفته به هزار راه می رود. هر راه قصه ای است برای خودش. امروز داشتم فکر می کردم باید شروع کنم به نوشتن. نوشتن. همین و تمام.
اشتراک در:
پستها (Atom)
