۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

دویست و شصت و نه

غذاهای ژاپنی خیالم را به بازی می گیرند. اولین سوشی را که می گذارم در دهانم، فکر می کنم به کیلومترها دورتر. دنیا کوچک تر از این حرف هاست. یک روز همه با هم می نشینیم سرِ یک میز. دور به نظر نمی آید آن روز. سوشی می خورم. خوشم.

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

دویست و شصت و هشت

امروز چه کرده ام؟ خوابیده ام. بیدار شده ام. چای درست کرده ام.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

دویست و شصت و هفت

می نشیند و به فخر از ثروتِ پدری اش می گوید. کمترین اهمیتی ندارد برایم. از وقتی یادم می آید برای اینکه نظرم به آدمی جلب شود کیفِ پول و حساب بانکی اهمیتی نداشته اند. فخر می فروشد و من دلم می سوزد به خلائی که در زندگی یک آدم باید باشد که افتخارش بشود یک عدد، و خلاصه ی دارایی هاش. بعد امروز، وقتی یکهو چیزی در خانه خراب شد، و دیدم که من اگر بیشتر پول داشتم خب می رفتم یک خانه ی نوساز می گرفتم، بزرگتر، بی دردسرتر. نشستم به خشم که چرا؟ بعد دیدم در عوض یک چیزهایی هست توی زندگی ام که با هیچ ثروتی تاختشان نمی زنم. عزیزترانم مثلا. آن ها که این من که الان هستم کلی تأثیر گرفته ازشان، کلی اثر گذاشته برشان. این من که الان اینجاست سهمش از دشواریِ زندگی را با هیچ چیز نمی خواهد عوض کند. آدم درد را هی می خواهد پس بزند اما منصفانه که نگاه می کنی می بینی که بی دشواری، خوشی ها چندان که باید به دل نمی نشینند. من این بارِ امیدِ بی پایان را که توی دلم هست، این همه قصه هایی را که باید شروع کنم و به سرانجام برسانم، همین چیزی که اسمش را می گذارم زندگیِ من، با همه ی دردسرها و خوشی های به هم آمیخته اش، این بارِ خوب و بد در هم را با هیچ ثروتِ پدری ای تاخت نمی زنم.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

دویست و شصت و شش

صبح خوابیدم تا وقتی که چشم باز کردم بی آنکه پلک هام سنگین باشد یا که تنم هنوز در تمنای خواب. از خجالتِ تن در آمدم. قرار بود دوستی قدیمی را ببینم بعد از تقریبا یک سال. بعد از ظهر. رفتم. گفت که دوستِ دیگری هم دارد می آید. یک آن یادم آمد که آن دوستِ دیگر قرار بود یک کتابی را برساند به دستم. به عجله زنگ زدم بهش که فلانی، اگر از خانه داری می آیی کتابم را بیاور. کتاب را شش هفت ماه پیش دوستی برایم از کالیفرنیا خریده بود و داده بود دستش که برساند بهم. یادآوریِ به موقعی بود. حالا من یک «بادبادک ها» دارم. یک دنیا خاطره. مخصوصا که همان چاپِ قدیم ترش است با همان جلدِ آبی مأنوسش. کلی خاطره برگشت به ذهنم. «در جست و جوی رنگِ آبی».

...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»


****


...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...


- بادبادک ها، رومن گاری

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

دویست و شصت و پنج

تنم خستگیِ سه روز و دوشب را در هم تلنبار کرده. می خواستم امشب هم کار کنم. دیشب که خیلی کاری از پیش نبردم. امروز اما با این دوستِ تصادفی، که بیست و اندی سال بزرگ تر از من است و زمینه ی کاری اش نسبتا نزدیک است نشسته بودیم و هر کدام کارِ خودمان را پیش می بردیم و گه گداری محضِ زنگِ تفریح کمی گپ می زدیم. کارهام خیلی خوب پیش رفت. زندگی همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم به شادی در آستین دارد.
امشب خستگی ولی وسوسه ام کرد که برگردم خانه. که بخوابم. آمدم خانه. به رفیقکِ سبزم که با شوق دارد روز به روز بزرگ تر می شود نگاه کردم. دارد یکی دو برگِ ظریف در می آورد. بعد دیدم که برگ هاش نمی تواند مال یاسی باشد که خیال می کردمش. هر چه از تک لپه و دو لپه در دبستان یاد گرفته بودم آمد توی ذهنم. این که دارد سبز می شود تک لپه است. نمی دانم چیست. بائوباب نیست پس جای نگرانی نیست. قصه ی این گیاهکِ عزیز حالا به تعلیق هم مزیّن شده. باید دید که چه از آب در می آید و چه به سرِ دانه های یاس آمده. من به سبزی و زندگی اش خوشم عجالتا. هرچه که هست.

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

دویست و شصت و چهار

در موقعیتِ عمل، اول ضعیف نشان داده ای. جایی که نباید می خندیده ای نتوانسته ای خنده ات را کنترل کنی. خنده ای که می شناسی اش. که شاد نیست. که مثلِ لرزِ تب است وقتی که تن می سوزد اما می لرزد. بالاخره اما جمع می کنی خنده را. ضعف را. نگاه اش می کنی خیره. می گویی اش که بس است. که شوخی اش جالب نیست. دلت به هم می خورد از ضعف ات اما خیره نگاهش می کنی. می گوید حالا چرا این قدر جدی؟ یک جور هراس پشتِ لودگی اش هست. یادت می آید که یک بار یک دوستی گفته بودت که وقتی خیره نگاه می کنی آدم را، آدم می ترسد. می گویی اش تو مثلِ اینکه هیچ از تفاوتِ فرهنگی سرت نمی شود. دستِ رفیقش را می گیرد و می گوید بیا برویم. می روند. تو می مانی و اوقاتی که تلخ شده از ضعفی که مجالشان داده ادامه بدهند این همه. فکر می کنی که حالا چه. فکر می کنی به رفیقی که این همه دروغ درباره اش بافته اند. فکر می کنی که اگر پشتِ سرت این همه بافته بودند دلت می خواسته که بدانی. که بدانی با چه کسانی طرفی. حقِ آگاهی اش را پایمال نمی کنی. می روی همه را برایش تعریف می کنی. خنده ات را. و ضعفت را هم می گویی. ازش می خواهی که ببخشدت. اول هراس می آید در دلت که حالا آن دیگران خیال می کنند دهن لقی. بعد می بینی که خب، مثلا چه می شود اگر چنین فکری کنند. فکر می کنی به آبِ رفته از جوی. شانه بالا می اندازی. دلت سبک است. بارِ خطاکاری را به دوش نمی کشد. به رفیقت آگاهی ای دادی که دلت می خواست در موقعیتِ مشابه رفیقت به تو بدهد. با خودت فکر می کنی که اخلاقیاتِ قضیه اما پیچیده تر از این حرف هاست. چه می شد اگر که من سکوت می کردم. اگر که من رازداری می کردم و می گذاشتم این ها به سکوت بگذرد. نمی دانی. و نخواهی دانست. زندگی است دیگر. پر از نمی دانی و نخواهی دانست ها. آینده های محتملِ گذشته، که تصمیمی در نقطه ای از زمان ناممکن شان کرده و تو حتی نمی توانی همه شان را به تصور بیاوری.

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

دویست و شصت و سه

خنده که لهجه و ملیت ندارد. این می شود که خواندنِ «خندیدن بدونِ لهجه» ی فیروزه دوما به دلت می نشیند. جا به جا لبخند می آورد به لبت. ختی به قهقهه می خندانت گاهی. هنوز تمام کردنِ یک کتاب در این مملکت و به این زبان برایم اتفاقِ خوشایندی است که می شود برایش تا چند روز شادمانی کرد. الان خوشم. می خواهم «لولیتا خوانی در تهران» را شروع کنم. طعنه ی غم انگیزی است غیرِ مجاز بودنِ کتابی درباره ی کتاب های غیرِ مجاز و تجربه ی خواندن شان در تهران، در کشوری که قصه و آدم هاش از آن بر می آیند. مهرِ غیرِ مجاز زدن بر کتاب و واژه. سرکوب کردنِ جوانه های فرهنگ. باید بخوانم ببینم حالا چه بوده که محکوم شده به خوانده نشدن در آن مرز و بوم. آن قدر که حتی نمی شد در گوگل دنبالش گشت. الان شاید این را هم به خاطرِ ذکرِ نامش نشود خواند در ایران. نمی دانم.

خوشی های امروزم فراتر از یک کتاب را تمام خواندن است. امروز، روزِ خیلی محشری است. امروز صبح بیدار که شدم سرک کشیدم که به گلدانم آب بدهم. گلدانی هفته ی پیش چند تا دانه ی یاسِ شب بو (گمانم همان رازقی باشد) تویش کاشته بودم. هر روز خاکِ تیره اش را به آب طراوت می دهم. بعد امروز معجزه رخ داده بود. یک ساقه ی ترد، سبز، لطیف، سر بر آورده بود. بعد من هی فکر کردم به «تیستوی سبز انگشتی». فکر کردم دلِ من با همین یک ساقه ی کوچک این طور به شعف آمده، تیستو با آن انگشتانی که هر گیاهِ خفته ای را بیدار می کرد فکرش را بکن که چه شوری در زندگیِ هر روزه اش بوده.

به قولِ شمس:
خوشم، خوشم، چنان خوشم که از خوشی در دو جهان نمی گنجم.