۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

سیصد

خداحافظی می کنم که بروم. می گوید بنشین کمی بیشتر. می دانم قرار دارد که دوستِ دیگری را ببیند. فکر می کنم که خوب اشکال ندارد. او که آمد یک چند دقیقه ای گپ می زنیم و بعد من می روم. پنج دقیقه نشده می گوید برو دیگر. اینجا نمان. نگاهش می کنم آزرده. نمی دانم نگاهم را می خواند یا خودش وزنِ حرفش را بعد از گفتنش حس می کند. می گوید ببخشید. می گوید منظوری نداشتم. می گویم خداحافظ و می روم. پیام می دهد که منظوری نداشتم. حرفش من را جری تر می کند در آزردگی ام. بعد الان که نشسته ام تنها، نمی دانم از کدام تلخ ترم. از حرفش، یا از فکرِ اینکه منظوری هست پشتِ منظوری نداشتم.

الان بعد از یک دو ساعت، چیزی نمانده از تلخی. حالا هر کدام. چه فرقی می کند؟ حیف از اوقاتِ آدمی که ساده تلخ شود و تلخ بماند.

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

دویست و نود و نه

امروز رفتم دانشگاه. بعد از دو سال عادت کرده ام به اینکه اگر یکهو یک هفته نروم دانشگاه، کسی حتی نفهمد نبودنم را. بعد امروز، درِ آزمایشگاه را که باز کردم یکهو دیدم بچه ها می پرسند کجا بودی و بیست دقیقه نیم ساعتی گپ زدیم. یک نفر شیرینی آورده بود. باقلوای ترکی. روی میزم گذاشته بودند برایم. بعد من یکهو یک حسِ تعلقی آمد توی دلم. که اینجا جای من است، که این آدم ها و من، میانمان چیزی هست نامرئی، که حتی در سکوتمان جاری است. مست شدم از لذتِ بودنمان آنجا، آن لحظه.

بعدتر یک نفر که دوستِ خوبی است، که شاید بعدترها دوستِ نزدیک تری شود، با همان شور و هیجانِ همیشگی اش دوید توی آزمایشگاهِ ما که بپرسد تلفنِ آزمایشگاه وصل است یا نه. من را که دیده، با همان لحنِ پر انرژیِ همیشگی اش، تقریبا داد می زند که کجا بودی این چند وقت؟ نگرانت بودیم! حالا خوبی؟ می خندم می گویم خوبم! می گوید پس بی خیالِ سؤالِ اول! سراغِ تلفن را می گیرد و می گوییم که نه و می رود. بعد من می مانم و این همه ابرازِ محبت. می روم توی یکی دیگر از آزمایشگاه ها، آنجا هم بچه ها می گویند کجا بودی این چند وقت؟

حالا که شب است نشسته ام توی خانه و فکر می کنم که سرمای دانشگاه کِی جاش را داد به این گرمای دلچسب؟

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

دویست و نود و هشت

اینترنت نیست و لپ تاپ هست. بعد می روم جایی. اینترنت هست اما لپ تاپ نیست. این می شود که الان فکر می کنم به بازمانده ی جامانده ی دیشب. دیروز. سرِ ظهر است. زیرِ آفتابِ سوزان دوچرخه سواری کرده ام تا دانشگاه. خوشم. دیروزم به خیر گذشت. دیروزم پر از امید و شادی بود. خانه ی بهتر. کارِ جدید. ورزش. شنا. آدم وقتی هزار کار در پیشِ رو دارد مگر می شود غم بماندش در انتهای روز. خلاصه اش همان بود که اینجا نوشتم.

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

دویست و نود و هفت

فقط خواب می طلبم امروز. غرق شده ام در لطافتِ بودن. و چه خوب است که هستیم.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

دویست و نود و شش

ملغمه ی آشوبناکی دارد می شود این بازی. ادعای مالکیت می کند بر چیزی که نیمی از هزینه ی مالی و زمانی و ذهنی اش را من داده ام و نیمِ دیگرش را رفیقی دیگر. برای من بازی بوده تمامش. با این حال دوست ندارم بگذارم کسی بی زحمت حاصلِ دسترنجِ من را بیاید تصاحب کند، بی حتی یک تشکرِ خشک و خالی. برایم راحت تر است که دور ریخته باشم تمامش را، تا خیالِ مفت بهره کشی کردنش از من. قشنگی اش آنجاست که این ها را در لوای رفاقت می خواهد انجام بدهد. بُخل اگر این است، من بخیلم و عارم نمی آید از بخیل بودن.

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

دویست و نود و پنج

دختری با خالکوبیِ اژدها دیدم. نفسم بند آمد از دردِ دخترک. اشک که هیچ. تنم به لرزه افتاد. لعنت. شنیده بودم که فشار می آورد. اما گمان نمی بردم که این قدر. دست و پا زدنش از یک طرف. و سکوت و رازداریِ چشمهاش از سوی دیگر. دستانِ لرزان از درد و چهره ی بی حالت و دردِ فروخورده اش آدمی را از نفس می اندازد.

رفیقی داشتم آن سال های مدرسه. یادم می آید روزی که زمین خورد با زانو. یک آهِ خفه تنها عکس العملش بود. باقیِ روز گذشت و هیچ کس خاطرش نماند که آدمی زمین خورده. فرداش آمد مدرسه. پاش از بالا تا پایین توی گچ. زانوی شکسته. ماندیم حیران که چه طور تمامِ روز خم به ابرو نیاورد. چند روز بعدترش. زنگِ تفریح بود. داشتیم راه می رفتیم. او هم با آن پای توی گچ لنگان لنگان پا به پامان می آمد. زنگِ تفریح برای ارواحِ سرکشی که یک ساعت و نیم اسیرِ کلاس بوده اند مجالِ کوتاهی است برای رهایی. کسی دوید از کنارمان. سریع. تنه زد به چند نفر. یک نظر دیدم ابروهای رفیقمان را که تلاش می کرد تعادلِ بر هم خورده اش را حفظ کند بی که پای شکسته اش را بر زمین بکوبد. یک نظر، یک نفسِ عمیق، یک مکثِ کوتاه. همین و تمام. کمتر از یک ثانیه و بعد انگار نه انگار که تنه ای. زنگِ تفریح تمام شد و برگشتیم سرِ کلاس و من ماندم و حیرت و دردی که نمی فهمیدمش. دردِ آدمی که آه و ناله و فریاد شیوه اش نیست. برای اول بار فهمیدم که دیدنِ دردهای ساکت چه قدر بیشتر آدم را مچاله می کند.

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

دویست و نود و چهار

تدارکاتچیِ درون را، بعد از این همه وقت، فراخواندم. نشستیم توی پارک. ده دوازده نفری. ساندویچ و نوشابه و یک عالمه شوخی و خنده.