۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

سیصد و سی

همین طورهاست دیگر. اولش مالکی بر اشیاء. بعد اسم می دهی شان. اسمِ خاص. بعد شخصیت می یابند. بعد دلبسته شان می شوی.  بعد ملک شان می شوی. همین طورهاست دیگر که آدم یک روز به خودش می آید می بیند زندگی اش پر شده از خرده ریزهایِ از کار افتاده ای که دلش نمی آید دور بریزدشان. انگار که خیانت باشد به رفیقی که حالا علیل شده.

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

سیصد و بیست و نه

صبح زنگ می زند. دستم به آب است. بر می گردم و می بینم که پیغام گذاشته برام. دلم هوای حرف زدن باهاش را کرده. نمی توانم ولی از اینجا زنگ بزنم بهش. این همه مرز که بین مان است. لعنت. چه قدر وقت است حرف نزده ایم؟ زیاد. دیگر از مرز شمارش روز و هفته گذشته. زیاد. شب می بینم که نوشته برام به شکوایه که چرا نیستی. لال می مانم. امشب عجیب گنگم.

دل خوشم به اینکه فردا آخرین بازمانده های کابوس این روزهام را می گذارم توی گنجه و می روم پی زندگی و رویا. درسم را این کابوس یاد گرفته ام. عبور باید کرد.

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

سیصد و بیست و هشت

همه اش از شوق آب می خورد. شوق که باشد آدم را نه خستگی حریف استُ نه هزار و یک کار باقی مانده. روزی که به هول شروع شده بود به شوق ختم می شود. به دلهره می خوانی یک مقاله را که به نظر می آید کاری مشابه با آنچه تو درگیرش هستی را منتشر کرده اند. دلهره ات اما گرم است. به حرکت وا می داردت. این است که وقتی خیالت راحت می شود دلهره می رود و گرما می ماند و شوق می جوشد. سکوت شب و تنهایی و شوق. از این بهتر چه می خواهی؟

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

سیصد و بیست و هفت

نشسته اید و مرثیه ی موتزارت را تمرین می کنید. ردیفِ دوم نشسته ای. ناگاه سنگینیِ نگاهی در حاشیه ی زاویه ی دیدت به خود می آوردت. بر می گردی و می بینی اش در ردیف اول. نگاهش مات خیره مانده بر صورتت. با خودت می گویی آدم همین جور که دارد فکر می کند گاهی نگاهش بی هوا ثابت می ماند بر یکی که در مسیرِ دیدش بوده. اما زاویه ی صد و بیست درجه ی گردن احتمالِ بی هوا در مسیرِ دید بودن را تقریبا صفر می کند. سرت را کمی تکان می دهی به سوال که چه شده. می پرد یک آن. در نگاهش برقِ حضورِ ذهن می آید. هول شده. لبخند می زنی. لبخند می زند و در کسری از ثانیه رو می گرداند. یک جورِ عجیبی این چند ثانیه در ذهنت ثبت می شود و هی تکرار می شود. می مانی تو با انبوهی سوال درباره ی آنچه زیرِ یک نگاهِ خیره نهان است. با یک دنیا قصه هایی از شایدها و ممکن ها.

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

سیصد و بیست و شش

قصه را براشان تعریف می کنی. باری از دوش برداشته می شود. اول برخوردشان دل نگرانی است. حرف می زنید. قرار می گیرند کمی. دستِ آخر می رسد به دیدن نقاطِ مثبت و منفی در کنار هم. زندگی، خوب و بد، در هم. سبک می شوی. ترس می رود و خوشی می آید به جاش. صمیمیتی از این دست، ناب. تو خوشبختی که این آدم ها، عزیزترانِ زندگی ات، این چنین گفت و گوی بی هراسِ قضاوتی را توانایند.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

سیصد و بیست و پنج

خانه ای برای شب. جایی که خستگیِ روز، تنش ها و کش و واکش ها را از تن در بیاوری. جایی برای قرار گرفتن. آدم قدرِ مأمن را بیشتر می داند بعد از چندی بی خانمانی.

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

سیصد و بیست و چهار

جنگِ امید و هراس. «اگر این شود، چه»ها. انگار در دلم رخت رخت می شورند. با این حال، آفتاب و چمن هنوز جادوشان را از دست نداده اند. مستیِ زیرِ سایه ی درخت. بازیِ ابر و آفتاب.