سرم درد می کند. شاید از بادِ سردی که بازگوشانه توی گوش هام می پیچید در راه خانه. شاید هم از ناهارِ ناخوشمزه ای که خوردم و شور بود و چرب. هر چه که هست، باز می داردم از خیره شدن به صفحه نمایش. بهتر است بروم به خواب.
۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه
۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه
سیصد و نود و دو
برگشتم. از اقیانوسی که آبی اش آدم را محو می کند. از ساحلی که سفیدیِ ماسه اش در مهتاب محال است که از یادم برود. شاید هم مثل آن پیرمرد، روزی که بیدار شوم و این ها را از یاد برده باشم مرده ام حتی اگر که هنوز نفس بکشم.
پیرمرد. پیرمرد مصری، دوستِ محمد بود. مومو. حاشیه ی پاریس. پیرمرد عادت داشت از زندگی بگوید. که زندگی بی عشق نمی شود. عادت داشت روایت کند از عشقی که در دلش بود به زنی که در جوانی دیده بود و روزگار مجال شان نداده بود. نامِ زن را یک روز اما، در میانه ی روایت نتوانست به یاد بیاورد. روزِ بعدش هم. و روزهای بعدتر. مرگ نازل شده بود. میگ همیشه بر باد رفتنِ تن نیست که. زندگیِ بی عشق مرگ است. و مومو تمامِ زندگی را در پیشِ رو داشت. نه به خاطرِ عددِ سن و سالش که هیچ کس درست نمی دانست چه قدر است. نه به خاطرِ قد و بالای نوجوانانه اش. عشق صورت های مختلفی دارد.
پی نوشت. امشب چه قدر دلم می خواهد کتابِ زندگی در پیش رو دم دستم بود.
پس نوشت. این جور وقت ها فکر می کنم که چه خوب است که یک جایی هست که تقریبا هر چیزی می شود درش پیدا کرد. کتاب را از آمازون سفارش دادم. چند روز دیگر می رسد دستم. لرزه ی خوشی زیرِ پوستم دوید وقتی پیدا کردمش.
پس نوشت. این جور وقت ها فکر می کنم که چه خوب است که یک جایی هست که تقریبا هر چیزی می شود درش پیدا کرد. کتاب را از آمازون سفارش دادم. چند روز دیگر می رسد دستم. لرزه ی خوشی زیرِ پوستم دوید وقتی پیدا کردمش.
۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه
سیصد و نود و یک
امتحانِ امروز خوب بود. درس نخوانده رفتم سرِ امتحان. آماده برای آفریدنِ علم از مقدمات. امتحان از آن ها بود که دوست دارم. از آن ها که درشان به تکیه ی مقدمات قصر می سازی. خوش گذشت. آن قدر خوش گذشت که تمامِ خوشی های روز و درشتِ دیگرِ امروز در برابرش رنگ باخت. مثلا صبحانه با رفیق/استاد و گپ و گفتی بر سرِ پروژه ای که شاید بشود، شاید هم نه. یا مهمانیِ دانشکده و گپ و گفت های دوستانه ی میانش و بعدش. فردا هم که عازمِ سفرم. تا ده روز می روم مرخصی. اینترنت را و شهرِ پر هیاهو را کنار می گذارم. می روم که تازه شود ذهنم.
۱۳۹۱ آذر ۲۸, سهشنبه
سیصد و نود
فردا امتحان دارم. فردا کلی کارهای دیگر هم هست که باید سر و سامان بدهمشان. امروز مراقب بودم سرِ جلسه ی امتحان. خسته شدم زیاد. نشستیم بعدش با استاد، گپ و گفتی طولانی که تعطیلات را چه کنیم و تا کی چه کارهایی باید انجام شود. آدم وقتی فکرش را می کند می بیند یک روز برای خودش یک عمر است. توی بیست و چهار ساعت چه کارها که نمی شود کرد.
۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه
سیصد و هشتاد و نه
رفته بودم خرید. برای تکمیلِ کادوهای عید. چشمم افتاد به کفشی که خیلی وقت بود پی اش بودم. ناباورانه ارزان شده بود. ارزان تر از یک ساندویچِ معمولی. الان خوشم. قبل ترها، بچه که بودم، خیال می کردم آدم اگر از لباس یا کفشی به وجد بیاید بد است. نمی دانم چه باعث شده بود خیال کنم وجد را باید سرکوب کرد اگر که پیامدِ انگیزه ی والایی نباشد. طول کشید خیلی تا به خودم مجال بدهم که از چیزهای کوچک و معمولی هم به وجد بیایم. حالا ساده تر خوش می شوم. خوش ترم.
۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه
۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه
سیصد و هشتاد و هفت
اجرای گروه کر عالی بود این بار. استاد/رفیقِ تازه نشسته بود ردیفِ اول. با آن لبخندِ همیشگی اش که آدم را وسوسه می کند که همراهش لبخند بزند. میانه ی آهنگی که قرار بود ترسناک و هول انگیز باشد، تلاشی دو چندان برای پس زدنِ وسوسه اش لازم بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
