۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

ششصد و چهل و سه

یک چیزی وجود دارد به اسمِ خواننده ی بتا. یعنی آن آدمی که داستان را پیش از انتشار می خواند و نظرش را به نویسنده می دهد. بزرگ شده ام با خیالِ خدایِ واحد و احد. موقع آفرینش هم به خودم سخت می گیرم و اگر کسی بخواهد کمک کند خیال می کنم به جایگاهِ والایم ضربه  خورده.. که دیگر آفریننده نیستم. باید گذشت از این افکار. باید خود را با محدودیت ها و ناتوانی ها دوست داشت. تنم چه داغ است امشب. به جای ساختمانِ سردی که تمامِ روز به زورِ چای های پی در پی زنده ماندم درش، الان بدنم داغ شده.

پس نوشت - از خوشی های کوچک: نارنگی گرفتم. ترش و پر از دانه.

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

ششصد و چهل و دو

سردردِ سرد... از آن ها که درد می پیچد توی چشم و صورت سرد می شود. انگار که آرام و گرمای وجود را چیزی می مکد و درد و سرما می گذارد... بروم چشم هایم را ببندم. یک حوله ی گرم روی صورتم بگذارم بلکه بهتر شود حالم...

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

ششصد و چهل و یک

موما همیشه چیزی در چنته دارد برای غافلگیر کردنم. این بار سه گانه ای بود که این همه بار نگاهم برشان افتاده بود و این بار تازه دیدمشان. احوال ذهن است در دنیای کوچ انگیز: خداحافظی، آن ها که می روند، و آن ها که می مانند...

و نمایشگاه آقای ماگریت. آقای ماگریت عزیز. شتابزده بود امروز. نشد آن طور که می خواستم بنشینم توی ذهنِ دیوانه ی این مرد گردش کنم. توی رویاها و کابوس هاش. اغلب دالی را به رویاهای دیوانه وارش می شناسند و کمتر از ماگریت حرف می زنند. دالی بیدار شدن به فریاد است و بی قراری. در آثارِ ماگریت اما تمأنینه ای هست. انگار که از خواب بیدار شده باشی و همانجا توی تخت دراز کش مانده باشی و با خودت خوابِ غریبت را مرور کنی و بخواهی آرام از اعماقِ ناشناخته ی خودت سر در بیاوری. من این حال میان خواب و بیداری را دوست دارم. این حالِ غریبی که تماشای آثارِ آقای ماگریت بهم می دهد. ادعای شناختنش را یا فهمیدنش را هم ندارم. این حال ولی خوشم می دارد. این حالِ گنگِ مشاهده و مکاشفه.

پس نوشت. توضیحاتِ سه گانه ی مزبور در موزه این طورها بود:

Set in a train station, this series of three paintings explores the psychological dimension of modern life's transitory nature. In The Farewells, Boccioni captures chaotic movement and the fusion of people swept away in waves as the train's steam bellows into the sky. Oblique lines hint at departure in Those Who Go, in which Boccioni said he sought to express "loneliness, anguish, and dazed confusion." In Those Who Stay, vertical lines convey the weight of sadness carried by those left behind.


۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

ششصد و چهل

وقتی خواندمش ترس برم داشت. احساس کردم این همه پیچیدگی کجا و سادگیِ روایتِ سرراستِ من کجا. بهتر که نگاه کردم دیدم در سادگی ام اصالتی هست. در پیچیدگی اش ردی از هزار و یک «استاد» که می خواست مانندشان باشد. در سادگی ام خودم بودم. آدم است دیگر. یک وقت هایی هم لازمش می شود که دو خط بنویسد که با خودش راحت بشود باز. تو بگیر تعریف از خود. آدم گاهی توی تنهایی اش کمی تعریف از خود-لازم می شود. اساسِ پرتردیدِ راه های نرفته است دیگر. کسی نیست که وقتِ تردید و خستگی دست بگذارد روی شانه ی آدم که هی، فلانی، ادامه بده... خود آدم باید اینجور وقت ها بنشیند کناری و با خودش کلنجار برود. تنها...

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

ششصد و سی و نه

نوشتن روی کاغذ حال خوشی است. روی کاغذ نوشتم و از اینجا واماندم.

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

ششصد و سی و هشت

آدم باید یکی بزند درِ گوشِ خودش گاهی. که بس کند خیال بافی را. که آنچه هنوز نیست، نیست. و در نیستی چیزی نیست. نه دلهره، نه نگرانی، اندوه. که باید تلاش کند برای شدنی بر وفقِ مراد. ساختنی از جنس آفرینش جهان. از هیچ. از نیستی.

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

ششصد و سی و هفت

دلهره ام این روزها. دلم می خواهد بروم بنشینم دم پنجره با یک لیوان چای داغ. دلم می خواهد هیچ کار نداشته باشم و کاهلی کنم. چای بخورم و داستان ببافم و بنویسم و بخوانم. روزهای کشدارِ تابستانی باشد و بی کاریِ دلخوشانه ی پانزده سالگی و دقایقی که با هر چیزی می شود پرشان کرد. با گز کردنِ خیابان، با گپ و گفت، یا با نوشتن. آن حال را، آن هوا را، بیاور در این فضا و این لبِ پنجره و من باشم و یک لیوان چای دارچین و هل و یک دفترچه و یک قلم. خوشبختی از این بالاتر؟ قرارِ پارک نشینی با یک رفیق عزیز را هم اضافه کن به بعد از ظهرش و شامِ گرمِ توی خانه و چهره های آشناشان را... تمام هم شوم در چنین روزی باکی نیست. حسرت به دلم نیست و همین کافی است.