شبِ صدم را یادم هست که به تأخیر افتاد. یادم هست که خیال می کردم به چهره ی کاملِ چنان شبی خراش افتاده. و امشب باز... سرماخوردگی و خستگی...
۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه
۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه
ششصد و نود و نه
شلختگی بدجور مسری است. از یک گوشه ی زندگی شروع می شود و مثل خوره می افتد به جانِ ذهن. می شود دو شب ننوشتن و هزار و یک کارِ عقب افتاده. شلختگی دلهره می آورد. هراسِ بی کفایتی. ذهنِ پر دلهره شلخته می شود. این روزها پر از فکر و خیالم. داشتم فکر می کردم به قصه های نانوشته. جمله ها توی ذهنم ردیف شدند:
بعدها گذارمان به هم خواهد افتاد و به یاد این لحظه یا به حسرتش دوباره هم آغوش خواهیم شد. این تماس ولی همین جا تمام شد. من تمام شدم. منِ آن لحظه. و تو. و با این حال باورمان نخواهد شد. و یک روز دوباره همدیگر را خواهیم دید و فکر خواهیم کرد زندگی برای ما بازیِ پیش از طلوع و پیش از غروب را تکرار کرده. و هم آغوش خواهیم شد. از سرِ امید. حسرت. یا شاید حماقت.
۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه
ششصد و نود و هشت
با خودم سرِ جنگ دارم. با هورمون های خودم. خوبی اش این است که می دانم این همه آشفته حالی از کجا آب می خورد. هر چند هنوز با خودم کلنجار می روم هر بار. که لابد از ضعفِ ذهن است که هورمون ها این طور برش چیره می شوند. که این طور عاجز می شود. هر چه قدر هم که دانشمندان و محققین از افسردگیِ ناشی از تن و روندِ طبیعی اش بگویند، باز هم برای من پذیرفتنش سخت است. که این طور هر بار در بمانم از تمرکز، که خوشی هایم انگار سر بخورند از بین انگشت هام و بروند به ناکجایی که هنوز نمی دانم چه طور است که دو سه روز بعدتر که هورمون هام آرام می گیرند یا ترکیبشان عوض می شود یا هر چه، دوباره بر می گردد سرحال و سرخوش. به همین مسخرگی. انگار که زندگی بادکنکی باشد که چند روز از دستم رها می شود و من پر از دلهره و آشفتگی دنبالش می دوم آن چند روز. حالِ غریبی است که مدام به خودم یادآوری می کنم که این ها همه از غلیان یک سری ماده ی شیمیایی است که مادرِ طبیعت در وجودت کار گذاشته. آرام باش، یک نفس عمیق بکش و ادامه بده.
برای این روزهای خودم ادای احترام به شادمانی را تجویز کرده ام:
برای این روزهای خودم ادای احترام به شادمانی را تجویز کرده ام:
۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه
ششصد و نود و هفت
از بهترینِ هدایا کتابِ دست دوم است. کتابی که برای صاحبش عزیز بوده. که حاشیه اش از توی دست گرفتن کمی تیره شده، که جلدش ردِ عرقِ دست های هیجان زده ای را دارد که توی اتوبوس در یک روز گرم تابستانی رهاش نکرده. کتابی که سابقه دارد. خاطره دارد. این طورها می شود که وقتی جعبه ی سبز را باز می کنم نفسم در سینه حبس می شود. پشمکِ زعفرانیِ حاج عبدالله عالی است. جغدک محشر است. چای وانیلی پر از نشاط است ولی هیچ کدام به پای شالِ زرد و مشکی که می دانم دست باف است نمی رسد. از توی جعبه که درش می آورم چشمم به کتاب می افتد که آن زیر پنهان شده. کتاب را خوانده ام. خودش قدیم ترها بهم امانت داده بود که بخوانمش. اول خیال می کنم که به خاطرِ آشفتگی های این روزهام که می داند چه طور گاهی به مرزِ از پا افتادن نزدیکم کرده، رفته کتاب را برایم خریده و فرستاده. درش که می آورم می فهمم که نو نیست. که همان کتاب است که قدیم ترها... جای دست های من و او و احتمالا چندین و چند نفر دیگر از دوست های آن روزها برش هست. مست می شوم. بازش که می کنم مختصر برایم نوشته که «این کتاب پیش تو باشه بهتره» همین شش کلمه کافی است. هزار قصه دارد همین شش کلمه. آدم باید خیلی خوش شانس باشد که رفیقی داشته باشد که از آن سوی اقیانوس با شش کلمه بتواند روزش را پر از رنگ و شادمانی کند. نه فقط روزش را، زندگی اش را. هر روزش را.
۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه
ششصد و نود و شش
دارم بهتر می فهمم حالِ آن روزهاش را. سرگشتگی اش را و شوقِ بازگشتش را. آدم است دیگر. می دود دنبالِ پروانه ای و گم می شود توی دشت. شوقِ خانه و بازگشت چندین و چند برابر می شود. گم شدن گاهی بهترین راه است برای پیدا شدن.
۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه
ششصد و نود و پنج
مچ خودم را گرفتم امروز. توی قطار داشتم این را زیر لب می خواندم. از اعماق ناکجای ذهنم باز زده بالا این سرگشتگی. این ترس:
Confusion will be my epitaph
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back and laugh
But I fear tomorrow I'll be crying
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back and laugh
But I fear tomorrow I'll be crying
چند پاره ام این روزها. یک ناظرِ حیران یک گوشه ی ذهنم نشسته و به بازی های پر تلاطم زندگی نگاه می کند. زندگی و احساساتِ پراکنده و منطقی که گرد و خاک به پا کرده. سرگشتگی از این دست آخرین بار کِی گریبانم را گرفته بود؟ هفت سال پیش یا هشت سال مثلا؟ گذشت آن بار. این بار ولی نمی دانم. من باید بگذرم که هنوز نگذشته ام.
۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سهشنبه
ششصد و نود و چهار
نوشته بزرگترین ایرادی که در خودت می بینی چیست. شروع می کنم به کنکاش توی خودم. کلافِ سردرگمِ نقایصی که منم. آقای بولگاکف از یک گوشه ای فریاد می کشد که بزرگترین گناه جبن است. می گردم می بینم ته خطِ ناراستی ترس است. تنبلی هم. بی برنامگی هم. و هزار و یک قصه ی دیگر که تمامش از ترس آب می خورد. آی آقای بولگاکف! با این همه جبن چه کنیم؟
اشتراک در:
پستها (Atom)
