برف بارید امروز.
***
صبح رفته بودم پیاده روی. باران می بارید. نمِ باران و نسیم خنک و گپ و گفتی با یک دوست. دوست چند روزی هست که کمی گرفته است. با این حال، وقتی بازمانده ی روزِ قبل را خوانده، صبر کرده چند ساعتی بعدترک که مطمئن باشد بیدارم زنگ زده که حرف بزنیم. آدم قوی می شود وقتی می داند کسی هست آن سوتَرَک، که نگرانِ حالش می شود؛ که جویای احوالش می شود، حتی در روزهای نه چندان درخشانش. با خودم گفتم بس است دیگر. چه دلیلی از این بالاتر برای شادی؟ بس کن این افکار بی سر و تهِ «آه، چه تنهام من» را. یک آدم هایی هستند که دل ات گرم است به بودن شان، که غم شان، اندوهگین ات می کند و در عین حال تلنگرت می زند که «هی، اندوه را به اندوه نمی شود شست». اندوه مرتبتی از مرگ است. حالا نه به جسم، اما بسته به شدت اندوه، تکه هایی از جانِ آدم خاموش می شوند. دوستی آدم را جویای زندگی می کند. نمی گذارد که به مرگ وابدهد.
***
انکیدو که مرد، گیلگمش راه افتاد از هزار جنگل تاریک گذشت، جوانی اش را در تاریکی شان گم کرد، با هزار خطر دست و پنجه نرم کرد. افسانه می گوید از ترسِ مرگ. من اما فکر می کنم که به خاطرِ دوستی رفت که با هم هزار خطر را از سر گذرانده بودند. خوش دارم قصه را عوض کنم. که رفت تا اکسیری بیابد برای نامیرایی. نه فقط برای فرار از مرگ. که برای بازیافتن دوست.

I'm giving you a night call to tell you how I feel
پاسخ دادنحذفI want to drive you through the night, down the hills
I'm gonna tell you something you don't want to hear
I'm gonna show you where it's dark, but have no fear