آمد و یک جمله گفت. هنوز جاش زُق زُق می کند. پرسید دلگیری ازم؟ گقتم نه. گفت آخر فریده آدمی نبود که بی خبر بماند از حالِ آدم. هر چه قدر هم آدم بی مرامی کند. یک آن دیدم چه قدر عوض شده ام. نوشته ی آقای سی و پنج درجه را دادم بخواند. عوض شده ام و کاری اش نمی شود کرد. آن طور بودم. راست می گوید. این روزها اما همه چیز آرامشِ یک بعد از ظهر تابستانی را دارد؛ دراز کشیدن روی چمن، زیر سایه ی یک درخت. رخوتی که می چرخد در رگ های آدم. پلک ها سنگین می شوند و نقش خیال می آید پشت شان. در عزلت پشت پلک های بسته. آدم تنها است. تنها تماشاچیِ بازیِ خیال هایِ پراکنده.
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۵, سهشنبه
پنجاه
خیلی خسته ام. به سرم زد و از دانشگاه تا خانه را پیاده برگشتم. دیشب چهار ساعت خوابیدم. صبح هم رفته بودم پیاده روی. تمام روز هوا مه گرفته بود و مه همیشه پرم می کند از قصه. رطوبت هوا پوستم را نوازش می کرد. کتاب یان آندره آ را می خوانم. مارگریت دوراس را دوست دارم. اندازه ی کتاب هم خیلی محشر است. با یک دست راحت می شود نگه داشتش. توی مترو می خواندم اش. بعد از مترو تا دانشگاه در حالی که راه می رفتم. لذتِ کتاب خواندن. یک جاهایی اش را دوست دارم برای خودم بلند بلند بخوانم. طنین صدای خودم را بشنوم. نثر این زن عجیب ساده است. خبری از کلماتِ خیلی غریب درش نیست. اما یک جور شاعرانگی ناب توش هست. دوست دارم وقتی پژواک کلماتش توی گوشم می پیچید.
صبح به دوستِ عزیزی گفتم که خیلی خار دارم. می دانم. آدم های نزدیکم را زیاد زخم می زنم. و هر زخم هزاران بار در ذهنم تکرار می شود. هر تکرار، زخمی می شود به جانِ خودم. هوا مه گرفته بود و نشسته بودیم روی یک نیمکت چوبی سالخورده توی پارک در گوشه ای مهجور. غمگین نبودم. هوا قشنگ بود و من مسحور بودم.
۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه
چهل و نه
روزهایی هست که رازی در دل شان هست و آن راز متمایزشان می کند. روزی مثلِ امروز.
هوا چند روزی هست سرد شده و آدم پاش را که از خانه بیرون می گذارد سرما نیش می زند روی پوستش. از همه ی لباس ها رد می شود و می رود می نشیند یک جایی زیرِ پوست آدم. متراکم می شود روی شانه ها و کمر. بعد یک لرزی می اندازد به جان آدم. تشدید می کند حال آدم را. غم و نگرانی توی دل باشد، با این سرما می شود اندوهِ دو عالم. خوشی اگر باشد، با این سرما می شود یک جور ارتعاش شعف ناکِ بندبندِ بدن.
امروزم به رخوت گذشت. بی آنکه حس کنم یک روز زندگی کرده ام، الان شب است، دیروقت و من نه حسرتی دارم نه نگرانی ای. یک جور آرامش غریبی که می گذاردم ببینم که من چه تمرین هام را امشب تمام کنم چه نه، ارزش پیاده روی فردا صبح ازشان بیشتر است و جایی برای نگرانی نیست. آرامم و آسوده.
حافظ ورق می زدم. نگاهم خورد به این:
شرابِ تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
من بی شرابِ تلخ، مستم انگار.
۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
چهل و هشت
پیاده روی پیش از طلوع آفتاب.
خستگی و خواب پیش از ناهار.
کیک درست کردن.
صحبت کردن با دوستان.
شام درست کردن.
صحبت با دوستان.
خواب آلوده ام و هر کدام از این ها یک دنیا قصه اند برای روایت کردن.
۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه
چهل و هفت
نیازِ مبرمی دارم به گوشه ای برای فکر کردن. گره هایی هست که به این سادگی ها باز نمی شوند. بعد آدم می گذاردشان کنار به این امید که مرورِ زمان و فرسودگی اگر بازشان نمی کند اقلا پاره کندشان. بعد یک روز که خیلی خوشحال است و کارهایش توی دانشگاه خوب پیش رفته و بعد هم نصف مسیر دانشگاه تا خانه را در خنکای سر شب پیاده آمده، می آید خانه و می بیند گره باز که نشده هیچ، یک تابِ بدتری هم خورده و برگشته. درست موقعی که دلش می خواهد یک نفرِ عزیزی کنارش باشد، به جاش یک نفری که فقط گره به زندگی اضافه می کند، برگشته سراغش با حالِ گره دارتر از همیشه. که صراحتی که می خواسته باهاش آن آدم را بیدار کند که هی، چشم هات را باز کن، من آن نیستم که تو فکر می کنی می خواهی، به صرافت انداخته آن آدم را که بیاید بی پرده تر و بی دفاع تر بازی کند. آن آدم را، با همه ی نیازش و دردش و تنهایی اش می بیند و می فهمد. و نفرینی است این فهمیدن. آدم با دردِ آن دیگری درد می کشد و فکر می کند که عجب شمشیرِ دولبه ی لعنتی ای شده این ماجرا.
در این میانه تو می آیی می نویسی سلام. بعد من همین طور خیره می شوم به این یک کلمه. بعد یک نفسِ عمیق می کشم و چشم هام را می بندم و می گویم انگار که اصلا نبوده ام اینجا. بعدا صحبت خواهیم کرد. صدایِ خنده ناک ات می پیچد توی گوشم. تو قلِ منی با هشت سال تأخیر. دلم می گیرد. اما نیاز مبرمی دارم به گوشه ی خلوتی برای فکر کردن امشب.
پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.
پی نوشت. نیم ساعت بعدترش زنگ زدی و ساعتی صحبت کردیم. چه خوب است که کسی این قدر به آدم نزدیک باشد که باهاش بشود از دنیا و مافیها گفت و از آن بهتر، بشود شوخی ها و ظرافت ها و زیبایی های آنچه این روزها یاد می گیرم و مجذوبم کرده را، بدونِ نیاز به توضیحِ اضافه برای اش تعریف کرد. دوباره برمی گردم به گوشه ی مزبور، برای فکر کردن. ساعتی گپ و گفت قوتم بخشیده. دیگر نه از درد می ترسم، نه از چاره ناپذیری.
۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه
چهل و شش
بعضی شب ها هم آدم می رود بازمانده ی روزش را برای یک دوست درد دل می کند و به ساعت نگاه می کند، می بیند نزدیک ساعت دو شده و هنوز ننوشته ولی دیگر چیزی هم در دل اش نمانده که بخواهد بنویسد. بعد، از یک جور احساسِ خوشبختی پر می شود و فکر می کند زندگی چه خوب است.
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
چهل و پنج
بیل زدن آدم ها را به هم نزدیک می کند. یک ترم با هم آواز خواندیم. صداهای پخش و پلایمان به هم آمیخته. صداهامان به هم نزدیک شده. اما خودمان نه. آدم گاهی باید یک بیل بردارد برود زمین شخم بزند با یک جمع. یک مزرعه ی بزرگ. آخرش، حسابی که عرق از سر و روی همه سرازیر شد، بساط و نان و پنیر را پهن کند و بنشینند دور هم. بیل زدن آدم ها را نزدیک می کند به هم. مگر اینکه نخواهند. باورم نمی شود این طور کم رو شده باشم. تکان نخورم از جام. نروم سرِ صحبت باز کنم با کسی. مرا چه می شود؟ یک ترم گذشته ولی در این یک ترم، در این هفته ای یک بار دور هم به عشقِ آواز جمع شدن هامان، با کسی انگار گرم نگرفته ام. پیری این طور به سر آدم می آید؟ با ترس از غریبه ها؟ با زدنِ برچسبِ غریبه روی آدم های جدید و نزدیک نشدن بهشان و منتظر نشستن که بیایند سرِ صحبت را باز کنند با آدم؟
فردا اجرامان است. گروه کر دانشگاه. بعد من همین طور که می خواندیم دیدم هر چه قدر که صدای من با صدای بقیه رفیق شده، من دور مانده ام انگار. بعد یاد فریده ی پنج سال پیش افتادم که سرِ اولین کلاس دانشگاه، میز به میز رفتم گفتم سلام من فریده ام تو کی ای.
چه دورم از آن فریده.
اشتراک در:
پستها (Atom)
