۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

صد و هفتاد و سه

می آیی بنویسی که خب سردرد و ناتوانی. که خودت را رها کنی در برکه ی خواب که بیاید تنت را از درد بشوید. می آیی سر و ته این همه لحظه را آن همه گفت و گو و افکارِ باقیمانده را با یک جمله به هم بیاوری. بعد همان یک جمله اش متوقفت می کند. یادت می آید که مرخصی قرار بوده تا امروز تمام شود و دلت نمی آید روزِ اولِ بعد از مرخصی را به ناله ختم کنی. سرت درد می کند اما خیالی نیست. درد می گذرد. به لبخندش فکر می کنی. به در آغوش کشیدنش. آه می آید و تو نمی دانی که از دردِ سر است یا دل.
امروز شوقِ دیدار بی تابم کرد. حتی اشک به چشمم آورد. دل نازکی شاید همین است. واژه ها از دستم می گریزند. جمله ها غرق می شوند در غوغای ذهنم. در هیاهوی شوق و درد و امید.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

صد و هفتاد و دو

بیماری و مسافرت. عجب ترکیبی! تا یک شنبه در مرخصی خواهم بود.

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

صد و هفتاد و یک

یک وقت هایی هم هست که تنِ آدم مریض است. اما دلش شاد است. مثل این است که پرنده بال هاش را باز گرده باشد که بپرد اما اسیرِ تنگنای قفسی شده باشد. استراحت و امید. برنامه ی امشبم همین است: استراحت و امید.

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

صد و هفتاد

شوق مسافرت دارم. مثلِ کودکی که برای اول بار می خواهد برود مسافرت. حالِ تنم خوش نیست. داغم. سرماخوردگی و شاید تب. شوق اما خانه کرده توی دلم. بدنم استراحت می طلبد و دلم حمامِ آبِ داغ.

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

صد و شصت و نه

خستگی نشسته به جانم. با خودم کلنجار می روم. کجاست مرزِ میانِ لجاجت و درایت؟ مثلِ این است که رها میانِ آسمان و زمین پیِ نقطه ی اتّکا بگردم و بیهوده ابرها را چنگ بزنم. کجاست مرزِ میانِ کمک گرفتنِ دوستانه با ضعف و زبونی؟ دست و پا می زنم بی هدف.
ایستاده آن وسط. انگشتِ اتهام گرفته طرفِ من، که تو، به آزادی خیانت کردی. که تو بار مسئولیتت را به بهای خواری سبک کردی. می لرزم از طنینِ نهیبش. می لرزم و می مانم بی پاسخ. ساکت می شود و خیرگیِ نگاهش از طنینِ صداش هم پرهیب تر است.

آی حافظ جان! چه خوب وصف حال می کنی تو:

دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری...

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

صد و شصت و هشت

اندوه می آید خانه می کند در دلم وقتی سیرِ قهقرایی ام را می بینم. به یک جمله خواب از چشمانم می رباید. من می مانم و اندوه و سکوت و اشک که می آید و می رود. تنهایی خوبی اش است که آدم را وا می دارد که یاد بگیرد اشک هاش را به پشتِ دست پاک کند، دماغش را بالا بکشد و تکانی بدهد به تنش که خوب، بس است دیگر. حالا چه می شود کرد؟

می روم مسافرت. نیاز به تنفس دارم. نیاز به هوای تازه. نیاز به نبودن. جایی دیگر بودن. می روم برای چند روز. می خواستم اسباب کشی را یکسره کنم. برای اولین بار در عمرم نیاز به گواهینامه ی رانندگی را حس کردم. این نشد. به جاش مسافرت می روم. زندگی در من ریشه دارتر از آن است که به این آسانی وابدهم.

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

صد و شصت و هفت

صبح پیش از طلوع می خواست برود بیرون. بیدار شدم. گفتم 3 دقیقه مجال بده همراهت می آیم پیاده روی. نمِ باران و خیابان هایی که انگار تماما مالِ ما بود. سکوت و صدای پرنده ای در تاریکی. گپ و گفتی بی هدف. از آن جنس که حرف می زنیم برای حرف زدن فقط. دنبالِ چیزی نمی گردیم و با این وجود سراسر کشف و شهودند همین گپ های بی هدف. می گویدم که یک روز باید خیابانِ پنجم را از پایین تا بالا پیاده گز کنیم. دلم پر از شوق می شود. می گویم یا شاید برادوی*. یادم می افتم به رویایی که داشتم. رویایی که بدل خواهد شد به خاطره ای.

*Broadway