۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

دویست و سی و چهار

 بعد از یک هفته، اولین شبی که در این ساعت خانه ام. تخت هم کلا خوب است. دراز کشیدن و خوابیدن هم. آقای لازار را دیدم. فیلمِ خوبی بود. الان ولی آقای لازار باید صبر کند. شاید بعد از یک خوابِ طولانی راجع بهش یک حرف هایی بزنم. راجع به پسرک. و بقیه ی بچه ها.

۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

دویست و سی و سه

هفته طولانی است. طولانی تر از آنکه به نظر می آید. خسته ام و احتمالا تمامِ شنبه را بخوابم. با این حال، این هفته ی طولانی، این همه را دوست داشتم. آن قدر که امشب هم که دیگر مجبور نیستم اینجا باشم، در این خلوتِ محبوب نشسته ام. کار که تمامی ندارد. با این حال به خودم استراحت دادم. شام و سینما با رفقا. هنوز مانده اما رفاقتی دارد پا می گیرد که خوشم می دارد. بروم. حالا که اینجام به جای اینکه آرام توی تختم خوابیده باشم، اقلا کاری را که به استاد قول دادم تا صبح انجام می دهم به سرانجام برسانم.

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

دویست و سی و دو

دانشکده ای فقط برای من. رفتم یک چرخی زدم در دانشکده. هیچ بنی بشری در این ساعت در این طبقه نیست. جز من. تابستان است. یک لحظه خیالی آمد به ذهنم. ده سال بعد، یا شاید بیست سال، یک چنین شب های عزلتی را به یاد خواهم آورد و نشاطِ جوانیِ این شب ها، روحِ آفرینش و تمام قصه ها و آرزوهای این شبها را به یاد خواهم آورد و شادی در دلم خواهد جوشید. سرخوشانه کار می کنم. بی تنش، با لذت. شبِ اول خستگی و دلهره بود. شبِ دوم خستگیِ تن از پا درم آورد، اما دلهره را هم از پا در آورد. خوابیدم و وقتی بیدار شدم دلهره رفته بود. شبِ سوم خوشی بود و بیداری ای چنان سرشار که نفهمیدم کی شب جایش را به روز داد. وقتی از این ساختمانِ بی زمان زدم بیرون آفتاب طاقِ آسمان بود. و امشب؟ یک ندای ضعیفی در دلم بشارت نامه می خواند. روزهای بی شوقی را به شدتِ شب های شورانگیز پس زده ای بالاخره. اضطرابِ شادمانه ای سر می زند که شاید، شاید بالاخره.

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

دویست و سی و یک

شب بیداری تنهایی به خواب منجر می شود با یک دوست به گپ و گفتی سه ساعته. شام خوردیم و گپ زدیم و و حالا من مانده ام و کلنجار با نگرانیِ که نیاید و نیرویم را هدر ندهد به بیهودگی. بروم تا دلهره پا نگرفته کارم را پیش ببرم. خوشم ولی. کار پیش می رود و خوشیِ از گِل درآمدگی دلنشین است.

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

دویست و سی

گریز می زنم از فکر کردن. ذهنم خسته است. مثلِ تنم. باز بیدارم. خانه نرفته ام. امیدم این است که تا صبح کارِ نیمه تمامی را به سرانجام برسانم. ذهنم می گریزد ولی. انگار که فکر، آب باشد و بخواهم در مشتم نگه دارم و بیارم بریزم پای مسئله ای که باید حل شود.  می ریزد. از لای انگشتانم می ریزد و هرز می رود. خوب است که ساعتی حرف زدیم. اقلا خستگی تا حدِ زیادی جایش را داد به شوق. روزی روزگاری کاش من بتوانم همین قدر نیرو بدهمش. لبخند.

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

دویست و بیست و نه

تیری که به سنگ می خورد و امیدی که بر باد می رود و جاش را می دهد به امیدی دیگر. بیداری های بی هیاهو. کاری که پیش نمی رود و باید پیش برود و دلی که می لرزد و دلی که پر از امید است و خوابِ حیرت انگیزِ دمِ صبح. آمده بود توی خوابم که اصلا تو برای چه داری این راه را می روی وقتی می دانی راهت نیست. برو پیِ آنچه براش ساخته شدی. تا کی خودت را می خواهی فریب بدهی. حیران بیدار شدم. راهم؟ کدام راه؟ و نگاهِ خیره اش و صداش توی گوشم می پیچد که برو پیِ راهت. این ها همه را اگر بر هم بزنی و جسارت کنی یکهو می بینی که چه اعتماد به نفسی در دلت می جوشد. این همه تردید مالِ ایستایی است. هراس است. حیران بیدار شدم. ناخودآگاهم به فغان چه می خواست بگوید بهم؟ زیرِ این ظاهر آیا چیزِ دیگری نهان بوده؟ یا این فقط از هراسِ من است که تلاش می کنم معنای دیکری براش پیدا کنم؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

دویست و بیست و هشت

امروز هی خواستم خانه نشینی کنم. آخر نشد. اجاق گازم پیلوت دارد. پیلوتش خاموش شد. مجبور شدم بروم که فندک بخرم. رفتم گوشت و مرغ خریدم و میوه. فندک نخریده برگشتم خانه. نه که گیرم نیامده باشد. بود. گران بود ولی. دلم نیامد آن همه پول بدهم بالای فندک. باید بروم از همین بقالیِ نقلیِ روبه روی خانه بخرم. بدی اش این است که نقد می خواهد. بیرون که بودم توی کیفم نقد نداشتم.

بعضی چیزها هست که زمان که می گذرد و هیجان و شوقِ اولیه شان که می گذرد تازه می بینی ظرافت شان را. لطافت شان را. سرِ حوصله و آرامش ذره ذره شان را در می یابی. انگار که که برفِ نشسته بر زمین. قطره قطره آب می شود و تشنگیِ زمین را فرو می نشاند. فیلمِ دیشب از آن ها بود.