۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

سیصد و هفت

برای خودت یک مرزی می گذاری. یک حداقلی تعریف می کنی. بعد دست به کار که می شوی فراتر می روی از حداقل ات. خوشحالیِ بی حدی می جوشد در وجودت. یک مرزهایی از کودکی در ذهنِ آدم شکل می گیرند. مرزهایی از توانایی ها. بعد وقتی مدتِ مدیدی آن کار را انجام نداده باشی، آن مرزها اصلاح نمی شوند. خیالِ ناتوانی را با خودت یدک می کشی فقط برای اینکه تا آخرین بار از پس اش بر نیامده ای. مهم نیست این آخرین بار دیروز بوده یا ده سالِ پیش. با این حال یک موقعی می شکنی خیالی را که بر ذهنت سلطنت کرده این همه وقت. بعد می بینی که عوض شده ای. توانایی هات هم عوض شده اند. قوی تر شده ای. خوشحال می شوی. انگیزه می گیری که مرز را جلوتر ببری. که توانایی ات را به بی حدی که هست سوق بدهی.

آدم است دیگر. دلش به نشانه ها خوش می شود. نفس ام دیگر تنگ نمی آید وقتی چند بار طولِ استخر را شنا می کنم پشتِ سرِ هم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

سیصد و شش

یکهو بی خبر می آید که بیا حرف بزنیم. می فهمم که یک چیزی یک جایی می لنگد. می گویم بگذار شب که رفتم خانه زنگ می زنم. می گوید نه. این نه را که می گوید نگران می شوم. حرف می زنیم. ساعتی. بلکه بیشتر. حرف می زنیم تا موبایلِ من می میرد. بعد از به سرانجام رسیدنِ حرف هامان خوشبختانه. پیامش می دهم که خاموش شد موبایلم. معذرت خواهی. می گوید بهتر است. فکر می کنم که تمامِ خوشی های امروزم یک طرف، فکرِ اینکه توانسته ام ذهن اش را کمک کنم که کمی آرام تر شود یک طرف. خوشحالم که هست. خوشحالم که می گذارد باشم. باشیم.

امروزم را به استخر و شنا شروع کردم. دیروز می خواستم بروم استخر. رفتم تا لبِ آب و فهمیدم که کلاهِ شنا اجباری است. دست از پا درازتر آمدم بیرون. امروز رفتم شروع کردم شنا کردن. بعد از این همه وقت. آن قدر خوشم که دلم می خواهد این روز را به یاد داشته باشم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

سیصد و پنج

حالِ نوشتن ندارم امشب. از آن شب هاست که دلم می خواهد به سکوت بگذرند. که دلم می خواهد دراز بکشم زیرِ آسمانِ باز و خیره شوم به آسمان تا چشم هام بر هم بیفتد و خوابم ببرد. باران می بارد امشب. ابر است یک دست.

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

سیصد و چهار

به خودت می آیی می بینی دیگر جای کتمان ندارد. تنهایی ات توی خانه دلنشین نیست از بس که همه جا شلخته است و تمیز کردنش را پشتِ گوش انداخته ای. یک روز یک نفس کار می کنی و دمِ غروب می نشینی روی صندلی، چای دارچین جرعه جرعه گرمت می کند و تنهایی را می بینی که برق می زند؛ تمیزِ تمیز. خسته ای اما خوشحال. فکر می کنی که اصلا چه بهتر. می روی زود می خوابی که فردا را، روزِ اولِ ترمِ نو را سرِ صبح شروع کنی. سرخوش. روزِ آخرِ تابستانِ خوبی داشته ای. به گپ و گفتی با عزیزانت شروعش کرده ای. بعد هم معبدِ تنهایی ات را جلا داده ای. چه از این بهتر؟

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

سیصد و سه

نازک می شود آدم وقتی زیاد دلبسته می شود. وقتی بودنش به عادت آغشته می شود. آن وقت است که یک آن به خودش می آید و می بیند باید کمی فاصله بگیرد، تا غبارِ عادت پاک شود. تا تنهاییِ پرشکوهش دوباره آباد شود. تنهاییِ آدم باید آباد باشد مبادا که آدم از ترسِ افتادن به ورطه ی تنهایی چنگ بزند به بودن، که فراموش کند دور یا نزدیک همیشه یک فاصله ای هست. فاصله ای که مجالِ تنفس است. و هراس گاهی این فاصله را خلائی بی انتها می سازد در نظرِ آدمی. هراس از تنهایی. هراس از مواجهه با خود. هراس از بودن. آدم لازم است هر از چندی بنشیند توی غارِ خودش. احاطه شود با خودش و پژواکِ خودش از هر سو. پوست بیندازد و بی عادت برگردد به مراوداتِ زندگی.

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

سیصد و دو

شبکه ی اجتماعی دیدم. دلم گرفت بر تنهایی ای که پشتِ این شبکه ی اجتماعی خوابیده. برای تنهایی مردی که آن قدر باهوش هست که یک شبکه ی اجتماعی بسازد که ما را این سو و آن سوی عالم در ارتباط نگه دارد اما دوستی نیست کنارش. آدمی که همراهش باشد. رفیقی شاید. نمی دانم. شاید دنیای من زیادی کوچک است برای اینکه عظمتِ دنیای آدمی مثلِ او را درک کنم. قصه است این ها همه. الان هم که می گویند ازدواج کرده. بلکه به فرجامِ خوشی رسیده باشد آن حجمِ عظیمِ تنهایی.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

سیصد و یک

حماقتِ محض است. تمامِ روز هر بار از آزمایشگاه بیرون رفته ام فکر کردم به اینکه مبادا کلیدهام را جا بگذارم توی آزمایشگاه. و آخرِ روز، دمِ غروب که کسی نیست به سرم می آید. آن هم جمعه شب. آن هم وقتی که کسی جایی منتظرم است. در کمالِ تعجب می فهمم که خیلی ها می شناسندم. در دو ساعتی که بالا و پایین می روم بلکه کسی بیاید در را باز کند با آن عده ای هم که نمی شناسندم شناس می شوم. مهربان اند. لبخندهای آشنایی که به قیمتِ دو ساعت تنش می گیرم ثروتی است بی بدیل. خسته شدم زیاد. اما می ارزید.