۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سیصد و شصت و هفت

کار دارم. خیرِ سَرَم دوشنبه داوطلب شده ام که در گروه یک مقاله را ارائه بدهم. گیجم اما انگار. نمی دانم از کجا شروع کنم. دستم به کار نمی رود. می دانم که آخر باید از یک جایی، هر جا، فرق نمی کند، باید شروع کرد. که شروع کردن به خودیِ خود مهم است، مستقل از کجا و چه طور.
به جای کار کردن نشستم به تماشای بدنه ی دروغ ها. یا هر چه که ترجمه ی اسمش می شود به فارسی. نفس گیر بود. تلخ بود. چه به سرِ آدمیت دارد می آید؟

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

سیصد و شصت و شش

خوابم می آید. پتوی تازه هم که دیروز بالاخره رسیده دستم، وسوسه س گرم و نرمی است. احساس می کنم یک اتفاقِ خیلی خوب یک جایی همین دور و بر مترصدِ یک فرصت است که غافلگیرم کند. امروز و دیروز، از بعد از جلسه ام با استادکم این احساس آمده سراغم. گرمای نفسِ خوشی را بر گردنم حس می کنم. تقلا نمی کنم ولی. می خواهم بگذارم خوب شگفت زده ام کند زندگی.

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

سیصد و شصت و پنج

تو بگیر تحویل سال. با تاخیر. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آن هم وقتی روزی بوده پر از شادی و ایده های ناب. جلسه ای با استادم که نشستیم به گپي بی مهابا درباره ی ایده های لحظه ای. انگار به شکار رفته باشی. شکار نه. بازی با پروانه ها. به تور انداختن شان برای چندی نگاه کردن و دقیق شدن بر ظرافت شان. آن قدر که در حافظه نقش ببندد. بعد رها کردنش تا در ذهن بچرخد و باز بچرخد. لبخند پهن می شود روی صورتم از یادآوری اش.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

سیصد و شصت و چهار

هوا سرد می شود بعد از چند روزِ بهاری. پاهام هنوز سردند. کوفته می کند تنم را بادِ سرد. دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد. بی بو البته لطفا! دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد وسطِ کوهستان. بکر. گرمای آب به تنِ کرخت شده ام نفوذ کند. سرم را تکیه بدهم به صخره سنگی خزه بسته: بالشِ مخملینِ رویاها.

یک روز. یک روز پیدا می کنم چشمه ام را.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

سیصد و شصت و سه

رویاها و خاطره ها در هم تنیده اند. خاطراتِ پشتِ بام و آسمانِ باز و آن روزهای قدیم گره می خورد به رویای نشستن بر لبه ی پشتِ بامی هزاران کیلومتر دورتر، گپ زدن با نوای موسیقی که در فضا می پیچد.

تنم هنوز سرد است از ساعتی که بر پشت بام گذراندم. دلم اما گرم. تن گرم می شود و خوشی می ماند بی خدشه.

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

سیصد و شصت و دو

غصه ام می شود. ذهنی که پر است از دشمن، که خیالش برچسب زدنِ دیگری، هل دادنش به بیرون از دایره، بیرون می راندش از حلقه ی آدمیت. ذهنی که نمی بیند ما همه مسئولیم.

بر انسانیتی که قدرتش را در دوری و برچسبِ دشمن می جوید اندوه جانم را می گیرد. غصه ام می شود از این همه سادگیِ خیالِ آدم ها که خیالشان با زدنِ برچسبی بر گوشه های تاریکِ انسانیت، دامنشان پاک می شود از این آلودگی ای که همه مان را در بر گرفته. که خون را به خون می شویند و برای کشتن هزار و یک دلیل می آورند و نمی بینند که آن دیگری هم هزار و یک دلیل برای خودش آورده لابد. که نمی بینند میان کشتن و واکشتن تفاوتی نیست. که هر دو قهقرای بشریت است.

کاش راهِ حل های افسانه ای جواب می داد. می رفتم پشتِ هفت کوه، از میانه ی هفت جنگلِ تاریک و ترس می گذشتم، از هفت دریای خروشان، می رسیدم به آن جزیره ی گمشده که مسکنِ دانای پاسخ هاست. می رفتم مثلِ گیلگمش پیِ جوابی بر پرسش های بی پاسخم. پیِ آرامی بر این اندوه که بی قرارم می کند.

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

سیصد و شصت و یک

به یک سال دارد نزدیک می شود اینجا. و من چه سکوتم این روزها. دیروز هم با همه ماجراهاش سکوت برم غالب شد. امشب هم با خودم خیلی کلنجار رفتم. اما چراغ ها را روشن می خواهم نگه دارد.