۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

چهارصد و هفت

من همین آدمِ بی جنبه ای هستم که از دیدنِ ده-دوازده تا علامتِ مثبت بغلِ نوشته ی قبلی ام ذوق زده شده ام. سرم درد می کند. کارهام هم حالِ خرِ تا شکم در گِل فرو رفته را برایم تداعی می کند. این است که مذبوحانه می گردم و این هم به هر حال چیزی است. بهانه است برای خوشی.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

چهارصد و شش

یک جایی هست اوایلِ ناسیکای دره ی باد که یک نفر یک روباه-سنجابِ وحشی را که به زور از توی یک مخمصه ی مرگزا نجات داده به ناسیکا نشان می دهد. حیوانک با آدم ها غریب است، پر از هراس است و بی اعتمادی. ناسیکا می گذاردش روی شانه اش. دستش را می برد نزدیک که آرامش کند. روباه-سنجاب با تمامِ توانش انگشتِ ناسیکا را گاز می گیرد. ناسیکا یک ذره ابروهاش از درد می رود در هم، فقط یک ذره. با همان لحنِ آرام و سرزنده اش می گوید ببین. هیچ چیزی برای ترس نیست. روباه-سنجاب بعد از چند ثانیه تردید دهانش را باز می کند و می رود عقب. چند ثانیه بعدترش می آید نزدیک تر و انگشتِ زخمیِ ناسیکا را می لیسد.

تمامش را بگذاری روی هم شاید پنج شش ثانیه باشد توی دو ساعت. پنج شش ثانیه، بدون هیچ حرفی آدم را پرت می کند توی قصه های اهلی کردن. آدم باید عاشق باشد که از پسِ اهلی کردنِ دیگری بر بیاید.

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

چهارصد و پنج

از سرِ اشتباه و ندانم کاری مسئولیتی گردن گرفته بودم که حالا در میانه ی هزار و یک کارِ دیگر گریبان گیرم شده بود. می خواستم حواله اش کنم به روزِ آخر و در تنهایی باهاش دست به گریبان شوم. پیشنهادِ کمکم داد اما. با هم رفتیم و در کمتر از دو ساعت کلِ کاری که این همه به هراسم انداخته بود، تمام شد. حضورش قوت قلب بود. کارِ گِل که به شوخی و همراهی بگذرد همیشه خوش خوشان است. مثلِ آن روزهای قدیم که کارِ گِل تفریحِ بود برای مان. آن همه خاطره از اتاق-تکانی ها و اسباب کشی ها.

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

چهارصد و چهار

می گوید اینجا خیلی محشر است ها، من هم اگر می خواستم یک جا آرام بگیرم و مستقر شوم بهتر از اینجا گیرم نمی آمد. ولی هنوز دلم به رفتن است. باید بروم. ادوارد بلوم این ها را می گوید به همه شان و می رود از آن شهرِ بهشتِ برینشان که توش کفش هم لازم نبود آدم بپوشد بس که زمین نرم بود و لطیف. آدم است دیگر. یک وقتی یک چیزی هست که نهیبش می زند که برود. یک چیزی که می شود مثلِ خاری که می رود به پاش در همان زمینی که برای همه ی دیگران لطیف ترین است. بی قراری ای که دم به دم شدیدتر می شود. می رود پیِ چیزی که حتی شاید نداند چیست. در جستن و نیافتن حتی، آرامِ بیشتری هست است براش. 

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

چهارصد و سه

هراس و بی هراسی. سر و گوشی که می جنبد و می گردد پیِ مفر. و خیالی که می گردد. آدمی بود. رفیقی که این قدر فشار آورد که من هم بشوم آنچه او باور داشت که خوب است و راهِ زندگی است، که رفاقتمان بر باد رفت. این آدم عادت داشت بگوید که که اگر آدم خودش را در یک نقطه ای ببیند هی، عاقبت به آن نقطه خواهد رسید. یک جور تعبیری بود که او از خواستن توانستن است می کرد. حالا اگر حرفش درست بوده باشد، برای من هیچ جای نگرانی نیست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. یک خوشحالیِ عظیم و یک زندگیِ سرخوشانه در انتظارم است. نه خیلی دور حتی.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

چهارصد و دو

بعدِ دو سال و نیم گپ می زنیم. به موقع است. خیلی به موقع تر از آنکه خیالم می رفت که می تواند به موقع باشد.

یک آدم هایی هم توی زندگی هستند که همیشه به خوشی بوده اید با هم. بعد با هم گپ می زنید و می بینید خیلی بیشتر از خوشی هم می توانید باشید.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

چهارصد و یک

یک چندی نبودم. آن شبِ آخری که نوشتم بی خوابی تا صبح یخه ام را گرفت. فرداش عصر آمدم چرت بزنم و تا خودِ صبح یک ضرب خوابیدم. تا همان موقعی که پاشدم که بروم دنبالش. رفیقکم که بعد از دوسال و نیم آمد. سه روز اینجا بود و من هنوز گیجم از نبودنش. انگار نه انگار که خودم بدرقه اش کردم تا سوارِ اتوبوس شود و برود. آن همه حرف که زدیم. آن همه خیابان ها که با هم گز کردیم. حالا این شهر هم شده پر از حضورِ پرخاطره اش. حالا دیگر وقتی به گپ زدن هامان و راه رفتن هامان فکر می کنم ذهنم پرت نمی شود به یک شهر و کشورِ دیگر و همه ی قصه ها و ماجراهای آنجا. حالا می توانم در خیابان های همین شهر به یادش بیاورم.

با هم که حرف زدیم، دیدم دو سال و اندی در دنیاهای محتلف بودن نتوانسته دورمان کند. حتی دغدغه ها و هراس هامان هنوز چه به هم نزدیک است. مثلِ آن روزها که با هم درس می خواندیم برای امتحان و با هم بودن مان قوی ترمان می کرد، حرف زدن باهاش همان طور قوی ترم کرد. که چه کار می خواهم بکنم و چه طور.

یک چیزهایی در زندگی هست که آدم وقتی با دیگران درشان شریک می شود زیاد تر می شوند. مثلا همین زمان های با هم بودن. خوشحالی ها. امیدها.