می گوید کویز دارد و نگرانی را از لحن اش می خوانی. با خودت فکر می کنی که بعد از کلاس و جلسه تان می توانی یک دوساعتی بنشینی باهاش مرور کنی درسش را و بعد هم برسی یک ساعتی کافه نشینی کنی. می گویی اش که فلان ساعت دانشگاه باشد. می گوید باشد. از جلسه که می آیی بیرون بعد از ده دقیقه، پیغامش می رسد که ببخشید من تازه دارم از خانه راه می افتم. قید کافه را می زنی. اما دلخوری می ماند توی دلت. حالا هی به خودت بگو لابد کاری پیش آمده بوده براش، ضرور. با این حال دلت گرفته. می مانی و باهاش درسش را مرور می کنی. دلخوری پس می رود. اما بر می گردد باز، وقتی که در میانه ی کار بر خودش لازم می بیند خیرخواهانه بگویدت که فرق سرت، خوابِ موهات را بهتر است عوض کنی. تو معذب دست می کشی به سرت. می دانی پشتِ این حرف ها و خیرخواهی ها، اغلب ترحم قایم شده که نگاه کن، طفلی! موهاش چه کم است. چه بی طراوت است. چیزهایی از این دست. به شوخی می گویی اش که البته من هر چه بکنم هم به اندازه ی تو مو نخواهم داشت. با این حال جایی درونت خراشیده شده. با خودت فکر می کنی که این مردم و این فرهنگ را چه می شود که این طور علاقه مندند که کاستی ها را در لفافه ی «من خیر و صلاحت را می خواهم» به روی آدم بیاورند. امیدوار بودی این گوشه ی دنیا از این بازی در امان باشی، اما تازه آمده و همه ی این بازی ها را هم به کول کشیده و با خودش آورده. با حفظ فاصله ی ایمنی مسالمت آمیز خواهیم بود.
۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه
صد و پنج
بازمانده ی روزم مصداق تعبیرِ غمِ بیهودگی های حمید مصدق می شد اگر که شام درست کردنِ امشب با من نبود. کاری مرغ می خواستم درست کنم. به شیوه ی ژاپنی. در میانه ی راه دیدم که راه به ترکستان می برد دستوری که دنبال می کردم. ترکیبِ ادویه هاش محشر بود ولی. زنجبیل و دارچین و هل و زیره... عطری که لبخندِ ناگزیری به لبِ آدم می آورد. مرغ را با همین ادویه ها پختم با سبزیجات. کاریِ من-درآوردیِ خوش مزه ای شد.
اصلا انگار نه انگار که این همه خوابیده ام در طولِ روز. خسته ام باز. گمانم از بیهودگی خسته ام. کلافه شاید.
در این میانه یک هو یادم افتاد که دو سه بار زنگ زده از دیروز. بار اول در خیابان بودم. گفت که باشد بعدا زنگ می زند. گپ زدن های دوستانه را نباید موکول به بعد کرد. از دیروز دو سه بار زنگ زده ولی هنوز نتوانسته ایم حرف بزنیم. یک بار حمام بوده ام. یک بار در مترو. یک بار در حالِ آشپزی. یک جور نگرانیِ مسخره به جانم افتاده. نگرانی از این دست که مبادا نتوانیم حرف بزنیم. این ترس الان یک سال و نیمی هست که گریبانم را گرفته. از زنگ زدن به آدم ها فرار می کنم از سرِ همین.
بروم این هذیان ها به رودِ خواب بسپارم.
۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه
صد و سه
صبح، نشسته ام توی تخت. تازه بیدار شده ام. از بیرون صدای باران می آید. دلم هوایش را می کند که همیشه فرصت هامان اندک بوده. پانزده سال یا بیشتر باید می گذشت تا سایه ی چهار سالِ میان مان کمرنگ شود. از همان موقعی که قدش از من بلندتر شد. از همان روزها. زنگ زدم بهش و جواب نداد. دلم می می خواست شگفت زده اش کنم. بر نداشت. کمی وقت گذرانیِ بی حاصل کردم، دویاره زنگ زدم. برداشت. صداش را می شنیدم، اما صدای من جایی میانه ی راه پیش از رسیدن بهش فرسوده می شد. قطع کرد. تماسِ دوباره. این بار بالاخره اقبال بلند بود و توانستیم صحبتی کنیم. اولش به شوخیِ معمولِ حدس بزن من کی ام گذشت. بعد در شوک اینکه بعد از این همه وقت بهش زنگ زده ام، به تعارفات معمول گذشت. غمی نشست در دلم در میانه ی تعارفهاش و لحن اش که بوی لبخندِ زورکی ای را می داد که آدم در دید و بازدیدِ عید از فامیل های دور، می چسباند قدِ صورتش. آماده بودم که زود برسانم همه چیز را به خداحافظی، یادم افتاد به تمامِ اندک خاطراتمان از هم. به کتاب هایی که با هم خواندیم. به اشتیاقی که زیبایی یک کتاب به لرزه می انداخت صدامان را. به برق نگاهش وقتی گپ می زدیم. نفسِ عمیقی کشیدم و بحث را بردم سمتِ قصه ها. و بعد گپ و گفتمان راه اش را پیدا کرد. بی هیچ تلاشی ارتباط میانمان جاری بود. هزاران کیلومتر دور از هم، نزدیک بودیم. دلم گرم شد به بودنش.
بعدترش با دوستِ عزیزی روزگار هم خانه مان کرده، داشتیم از هر دری می گفتیم. از کتاب ها و افکار. از کجا به کجاش یادم نیست درست. ولی وسوسه ی طاعونِ آقای کامو ناگهان به جانم افتاد. ترجمه ی فارسی اش را گفت که در اینترنت پیدا کرده و دارد. و برام فرستاد.
کمی بعد، بعد از اینکه چند تا خرده کارِ اداری را در دانشگاه پیگیری کردم، رفتم کتابخانه که ببینم از آقای کامو چه کتاب هایی دارند. رفتم قفسه شان را نگاه کردم. داشتم بیگانه را از جاش می کشیدم بیرون که چشمم خورد به ردیف بالایی: آقای گاری. رومن. ریشه های آسمان که صبح به یاد آوردن یک تکه اش* وسوسه ی آن گپ و گفت را به جانم انداخته بود. بیگانه را رها کردم. ریشه های آسمان به دست از کتابخانه زدم بیرون. شروع کردم به خواندن اش. تازه فهمیدم که اگر هیچ وقت نتوانستم ترجمه ی فارسی اش را تا انتها بخوانم از اعوجاجِ ترجمه بود. نثری که روان نیست خسته می کندم. نمی توانستم دنبال کنم که چه می گوید. با تمامِ آهستگی ام در خواندن به این زبانِ دیگر، از بند بندش لذت می برم.
*«کافی است کشیش! کافی است! تو هم مثل همه احتیاج داری گاه
گاهی اطرافت را نگاه کنی تا مطمئن شوی که هنوز همه چیز خراب، همه چیز نابود
و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی
هنوز یک چیز زیبا و آزاد روی این زمین گه آلود باقی مانده، حتی اگر فقط
برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش، لازم نیست
این جوری خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی کردن با شیطان نیست،
فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند. سالی سی هزارتا می کشند.» ریشه های آسمان - رومن گاری
۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه
صد و دو
ورزش، و بعد هوای تازه باران خورده ای که بوی پاییز می داد.امروز برای بار اول رفتم سالن ورزشی که زیرزمین نبود. که توش همه دانشجو نبودند. دوست داشتم فضاش را. آدم ها را پیر و جوان. شاد بودم. می دویدم و از پنجره رفت و آمد آدم ها را می دیدم. باران می بارید. چترها. قدم های تند شده. آن جا، در میانه ی دویدن، احساس کردم تنهایی دیگر نه تلخ است، نه هراس انگیز. می دویدم و عرق می ریختم و انگار تلخیِ درونم با عرق از تنم بیرون می آمد.
۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه
صد و یک
گاهی بزرگترین دستاوردِ یک روز دور ریختنِ بی حاصلی هاست و آمادگی برای شروع. چند وقتی بود با مسئله ای کلنجار می رفتم. امروز رفتم پیش استادم با ترس و لرزِ ناشی از همه ی کارهای نکرده. و سهولتِ کارهایی که کرده بودم. حرف زدیم و دیدم هنوز یک دنیا کارِ جالب می شود انجام داد. از شوقِ فعالیت و طرحی نو بر انداختن شادیِ گرمی زیرِ پوستم دوید.
روزم طولانی بوده. طولانی و دلنشین. خواب آلوده ام.
۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه
صد
آدم است دیگر. یک چیزهایی را برای خودش مهم می کند. آن قدر مهم می کند که از دست می دهدشان. مثل صدمین روزِ بازمانده نویسی. خسته بودم. پلک ها سنگین. آمدم کوتاه بنویسم از خستگی و روزِ دلنشینی که داشتم. دیدم صدمین است. گفتم چیزی در خور باید نوشت. بگذار دو ساعت بخوابم و سرحال بیدار شوم و بنویسم. همان «باید» کار را خراب کرد. خوابیدم. ساعت را گذاشته بودم که نیمه شب بیدارم کند. بیداریم فقط به اندازه ی چندثانیه ساکت کردنِ ساعت بود. و سیل خواب دوباره آمد و مرا برد با خودش به ناکجایی در اعماقِ بی رویای ذهن. بیدار شدم. همین چند دقیقه پیش. ساعت نگاه نکرده می دانستم ساعت از دو گذشته و شبِ صدم که آن قَدَر برای خودم مهم اش کرده بودم محکوم به تأخیر شده. بازمانده ای که می خواستم بی نقص باشد خراشِ گریز ناپذیری به چهره اش افتاده بود. چشمهام بسته، زهرخندی به لب، دراز کشیده در تخت. یادم رفته بود که کمالگرایی* چه طور آرزوها را به یغما می برد با بستنِ دست و پای عملگرای درونِ آدم.
دیروز. دیروز روزِ دلنشینی بود. یک نوشته ی مفصل می طلبید. از آن صبح که پیاده راه افتادم رفتم دانشگاه. کمی بیش از یک ساعت پیاده روی. و گپ و گفتی که زخمه ی آگاهی درش بود. تلنگری که چشمم را باز کرد که چه ساده خود-درگیری هام آزار داده اطرافیانم را. ساده و روزمره. مثل وقت هایی لذت پیامک های روزانه از یک سو و شرمِ بیهودگی شان از سوی دیگر به تقابل قد عَلَم می کنند درونم.
بعدترش در دانشگاه، کارها خوب پیش می رفت. ذهنم باز بود. انگار که بعد از مدت ها خیره شدن به تاریکی ناگهان بارقه ی نوری پیدا شده بود. شادیِ عمیقی در جانم بیدار شده. خیلی وقت بود انگار.
شب پیاده برگشتم خانه. با بابا حرف می زدم. دیروقت شب بود آنجا. ساعت دو و نیم. با احوال پرسیِ بابا شروع شد. چه برش گذشته بود در آن نیمه شب که بی قراری به به جانش افتاده بود. گفتم دارم پیاده بر می گردم خانه. خسته تر از آن بود که بتواند نگرانی اش را پنهان کند. «در آن شهرِ غریب». اینجا که منم اما، اینجا اولین شهری است که غربتِ توش آزاردهنده نیست برام. که می توانم بی هراس خودم باشم. دلم پیاده روی و فکر می خواست. تنهایی. اما نگرانی و صدای خسته ی بابا همه چیز را از یادم برد. نگذاشتم بشود شیرجه ی نرفته -به قول آقای کامو- و بارش بماند بر دوشم.
رسیدم خانه و عزیزی بعد از مدت ها آمد و با هم حرف زدیم. گفت از محتاط شدن و حرف هایی که نمی تواند بگوید. حرف هام ناگفته ماند. نمی دانم. او از سرِ احتیاط و من از سرِ ترس. سکوت.
*Perfectionism
اشتراک در:
پستها (Atom)
