۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

صد و سی و پنج

صبح بیدار شدم. چند بار با خودم کلنجار رفتم. حتی پاشدم رفتم آبی به دست و رو زدم. اما خستگی و خواب هنوز سنگین می چرخید توی رگهام. برگشتم توی تخت دراز کشیدم. ساعت هفت و نیم بود. امتحان که دارم به خودم مجال می دهم که هر چه قدر که تن می طلبد بخوابم. رو همین حساب است که امتحان های بعد از ظهر را دوست دارم. به جایِ تمام شب هایی که خواب نمی بینم، خوابِ امروز صبحم واضح ماند در یادم. بیدار شدم منگ بودم هنوز. مرزِ خواب و بیداری ام محو شده بود اینقدر که واضح بود خوابم. خواب می دیدم می خواهم بروم از اینجا. بروم به کشور مجاور. بروم به یک جای دیگر و از نو شروع کنم. درس را، زندگی را. کلا. بعد توی همان خواب، به خودم نهیب زدم که آخرش وادادی و بریدی و فرار می خواهی بکنی و از این حرف ها. آماده ی رفتن بودم در خواب. بعد یکهو دلم گرفت. این شهر، آدم های توش. آدم هایی که این طرف مرزند و اگر بروم آن طرف معلوم نیست کی دوباره ببینمشان. چهره ها، لبخندها. از خواب پریدم. طول کشید تا بفهمم خواب بوده. دلم لرزید از ترسی این طور عمیق و نهان که این قدر راهی به بیرون نیافته در خواب خودش را به رخم کشید. ساعت هشت صبح. پا شدم، رفتم صبحانه خوردم، رفتم دانشگاه. مرور درس. گپ و گفتی برای شادی بخشی به یک دوست. امتحان. پیاده برگشتن خانه. به رفیقی که این چند روز چندبار زنگ زده و نشده حرف بزنیم زنگ زدم و انگار هم گامم شده بود در پیاده رویِ عصرانه ام.
هنوز توی ذهنم چرخ می خورد آن خواب و ناگفته هایی که می خواست بگوید بهم.

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

صد و سی و چهار

دلهره ی صبح امروز را توانستم بدل کنم به «هر چه می توانی بکن». آنچه توانستم زیاد نبود شاید، اما خوشحالم که نماندم در ترس و لرز و فلج. خوشحالم. همین.
با دوستی حرف می زدم، از دلهره ی مشابهی گفت که گریبانش را گرفته. قرار شد برای اینکه کارهاش پیش برود هر روز باهم راجع به کارهایی که در طول روز انجام داده ایم حرف بزنیم. بعد برگشت بهم گفت یعنی هر روز حرف بزنیم. گفتم آره. هر روز. فکر کردم آن همه دورتر، توی یک قاره ی دیگر، اما چه نزدیک است بهم. گفت می دانی، هر بار که حرف می زنیم امید به زندگی ام زیاد می شود. حرف اش هی تکرار شد در ذهنم. خوشحالم الان. در حد ترکیدن. در حدی که می خواهم باز شود قفسه ی سینه ام و این انبوه خوشی را بریزم در دنیا بلکه بهتر شود حالش.

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

صد و سی و سه

هدیه گاهی به سادگی یک دست نوشته پشتِ یک عکس است. خاطره و حرف های نگفته. یادش حتی لبخند می آورد. به زیبایی یک مجموعه یادداشت شاید. که هر روز می خوانده ای این چند وقت. یادداشت هایی در باب تنهایی. به دلنشینی و غافلگیرکنندگی لبخند مرد پیانو نواز توی پارک و بلند داد زدنش که تولدت مبارک و شروع کردن به نواختنِ آهنگ تولدت مبارک. به دلگرم کنندگی تماس تلفنی ای سر شام و هیچ نگفتن اش و فقط آهنگ تولد برایت گذاشتن اش و بعد در میانه ی خنده گفتن که خوب همین دیگر تولدت مبارک.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

صد و سی و دو

صبح بیدار می شوی. با خودت فکر می کنی که آن قدرها هم روزِ خاصی نیست. آفتابی. با ابرهای پراکنده و شلاقِ باد و زوزه ی که در گوشِ آدم تکرار می شود و تکرار می شود و ذهن معطوف گرمای دلچسبِ فضای تاریکِ زیرِ پتو می کند. تولدت است و تکنولوژی مجال نمی دهد فراموشش کنی. از دیشب که آدم ها شروع کرده اند به تبریکات پراندن. به عزیز شدنِ سالی یک بار فکر می کنی. لبت به کژخندی کش می آید. فکر می کنی که در این یاد کردن های سالی یک بار هم صمیمیتی هست اگر که آدم توقعی نداشته باشد. هیچ توقعی. بعد یادت می آید تلاش های مکررت برای توقعی نداشتن و به خودت می خندی و سرخوشانه فکر می کنی که به هر حال تلاشی بوده برای به ارمغان آوردنِ لبخندی، حتی اگر فقط سالی یک بار. بعد توی دلت شادی می آید و قدردانی.

یادت می افتد دیشب گفته که دلش می خواهد غافلگیرت کند ولی دستش از اینترنت کوتاه است و نمی تواند چیزی پیدا کند. فکر می کنی به آن تولدِ دخترک که چه نقش ها که بازی نکردید تا غافلگیرش کنید. و آن دقایقی که به خاطر نقش ات ایمان آورده بود که بی وفاترین و سنگدل ترین رفیقی هستی که به عمرش دیده. یادت می افتد به برنامه ریزی هاتان و ریزِ نقش ها را چیدن و به هر کسی گفتن که چه طور و کجا و کِی. اینترنت نبود. دلِ فرخنده بود و سرخوشی. دلت مالامالِ شادی می شود وقتی فکر می کنی به دو ماه دیگر که می خواهی سرش بازی اس در بیاوری که تولد امسال اش را فقط آلزایمر بتواند از حافظه اش پاک کند.

گوشِ گرفته و روزی این همه دلنشین. درد همه جا هست و هیچ خوشی ای کامل نیست.

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

صد و سی و یک

تبریکات تولد شروع می شود و من باز می مانم در میانه ی معمایی به قدمت بشریت. چرا این پیام روحم را شاد می کند و آن پیغام باری می شود بر دوشم؟ ارتباطات انسانی...

«باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم...»
مارگوت بیکل

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

صد و سی

خواب آلوده ام. قصه ی سیزده اسب همین طور در سَرَم تکرار می شود. صدای محزونِ راوی و نوای غمگین سازها. سرنوشتِ محتوم.
امروز دوستِ دوستی را دیدم. چشمهای درشتِ تیره ای که ته شان غم بود، اما وقتی لبخند می زد برقِ دلنشینی می آمد تویشان. مثل طلوعِ زهره بعد از غروب.

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

صد و بیست و نه

روزم آرام گذشت. هوای بهاری و پارک. کارهای نیمه کاره و کلافِ سردرگمی که که در هیچ نکردن های ظاهری ام دارم دنبالِ سرِ نخ اش می گردم. خسته ام. در مقیاسِ دستاورد، هیچ نکرده ام ولی خسته ام. تمرین گروه کر عالی بود. نیم ساعت وقت گذراندن مان قبل از تمرین، هر چند من همه سکوت بودم، دلم را گرم کرد. اما الان که شب است و من نشسته ام توی اتاقم، خستگی دارد از پا در می آوردم.