باکتری بی هوازی را هم بگذاری توی یک اتاق خفه ازش بخواهی آواز بخواند بعد از دو ساعت جانش تمام می شود. چه برسد به موجودات هوازی. هیچ خوشبختی ای گویا کامل نیست. نمی شود که باشد گویا. این است که حتی با بهترین رهبر گروه کر دنیا هم که باشید و در حال تمرین یک ترانه ی کودکانه ی پر از خنده یک چیزی کم می آید. مثلا هوا. البته راست است که هوا را از من بگیر خیلی چیزهای دیگر را نه. مثلا خنده را. موسیقی را. این است که گور بابای سردردی که گریبانم را گرفته. روزم خوش بوده.
۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه
چهارصد و سی و هشت
خیال مثل شعله ی آتش است. آرام و رقصان سفیدیِ صفحه را در می نوردد. آمده می گوید که تو که می نویسی. مرتب می نویسی برای خودت. بنویس برای خوانده شدن.
یک چیزی در نوشتن هست که همیشه هراسم رفته که جدی و برای خوانده شدن شروعش کنم. هراس از میانمایگی. گمانم دیگر آن قدر بلوغ در وجودم تلنبار شده که انگشت بگذارم بر هراسم و به نام بخوانمش. می دانم که هراس فرزندی جز حسرت نخواهد داشت. و من چه بیزارم از حسرت. چه قدر هیچ جایی در تصویرِ درخشانِ کهنسالی ام ندارد حسرت. در خیالم خودِ هفتاد ساله ام را می بینم که پر از قصه هایی است که می داند بهترین قهرمانشان بوده. نه که اشتباه نکرده. اشتباه هم کرده. زیاد حتی شاید. اما محکم بوده. پای تاوان هم ایستاده. حسرت اما ندارد.
۱۳۹۱ اسفند ۸, سهشنبه
چهارصد و سی و هفت
چه دلم می خواست باشم وقتی در ذهنِ پنج ساله ام خیالِ بیست و پنج سالگی را می بافتم؟ اصلا آیا به بیست و پنج سالگی فکر می کردم یا چیزی بود در سرزمینِ کسالت بارِ بزرگ سالی و کهولت؟ آن موقع را یادم نمی آید درست به هر حال. ولی یادم هست که وقتی بیست ساله بودم و این را شنیدم و دلباخته ی نواش شدم. با خودم می خواندمش که آمد و گفتم که بگذار اقلا بیست و پنج ساله باشی. که برای این آهنگ هنوز بچه ای. در شوخی بودنِ آن حرف شکی نیست. اما در خیالم به تولد بیست و پنج سالگی ام فکر کردم و فکر کردم به خیالِ شوخی ای که بعد از پنج سال آن آهنگ را بگذارم در شب تولدم. با هم گوش بدهیم و بگویمش که دیگر برای من هم زود نیست. به هم نگاه کنیم و فکر کند که من این همه سال یادم مانده و با هم بخندیم. امشب آن شب است. گذاشته امش روی دور تکرار. می خواند و قصه می گوید. خوش و آرام خواب پاورچین پاورچین می آید.
۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه
چهارصد و سی و شش
نمی دانم از کجا آب می خورد این حس تلخی که در پس هر مناظره و بحثی که به مخالفت می انجامد. هر بار احساس می کنم که شاید باید بگذارمش با خیالِ چیرگی. بلکه آرام بگیرد بلکه آن لبخند تلخِ تو که نمی فهمی را پایان بخشِ هر بحث نکند. بیزار می شوم. لال می شوم. هر بار که خیال می کنم که شاید بتوانیم رفیقانه تر باشیم یک بحثی پیش می آید و آن سکوت ویرانگرش که اصلا ول کن. ما که به جایی نمی رسیم. تو که نمی فهمی. سال ها دوری کرده بودم از این بساط اما حالا که یک در یک فصا کار می کنیم دشوارتر از پیش شده. کلافه ام. همین. گمانم بخوابم و بگذرم از این روز و این افکار...
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
چهارصد و سی و پنج
نمی دانم کدام فرهنگ اول بار مفهوم کارما را مطرح کرده. در جاهای مختلف تعابیری بیش و کم مشابه هست. نمی دانم به زبان مادری ام چه واژه ای برایش وجود دارد. بگذریم. یک آدم هایی هستند که این قدر همیشه پر از انرژی اند و این قدر همیشه بی دریغ مهربان اند که یک روز دلخوری شان را دیدن آدم را بی تاب می کند. یکی از این جور آدم هاست. دیروز و روز قبلش خیلی دلخور و پرتنش بود. دیروز عصر رفتم سراغش. توی دفترش نشسته بود با سگرمه های در هم. گفتم این جمعه چه طور است با بچه ها برویم بیرون کمی خوش باشیم. اگر می توانی بیایی بگو که به بقیه هم بگویم. سگرمه هاش باز شد. لبخند درخشید روی صورتش. گفت برای من که خوب است. چه خوب است. برویم و کمی از این تنش ها فاصله بگیریم. آن لبخند از آن ها است که تا عمری به یادم می ماند. یک جور حس رضایتی که توانستم روزهای نه چندان خوش اش را کمی بهتر کنم. شاید خیلی کم باشد اثرش اما به هر حال شاید همین که ببیند که آدم هایی هستند که لبخندش را و حضور پر شر و شور و پر سر و صداش براشان مهم است شاید نه همین امروز و فردا اما یک موقعی خوشحالش بکند. شاید. به هر حال از دیروز خوشم به اینکه تواستم به لبخند بیاورمش.
۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه
چهارصد و سی و چهار
این روزها وقتی می رسم خانه خسته و کوفته ام. با این بادی که در هر قدم می پیچد به پر و پای آدم. که سرد است و سهمگین. هوای هم که زمستان است و تاریک می شود زود. این است که می رسم خانه و فقط دلم می خواهد بروم زیر پتو. گرم شوم. گمانم اولین کسی که کرسی را اختراع کرده در یک همچه شبی رسیده خانه. پتوش را انداخته روی شانه اش. نشسته نزدیک منقل. خواب آلوده بوده. در خواب و بیداری منقل را کشیده نزدیک تر. خوابش برده و پتو از روی شانه اش سر خورده و پاهاش کنار منقل و پتو روی پاهاش و سایه انداخته بر منقل. پاهاش گرم شده و گرما بالاخره دویده به تنش. لذتناک بیدار شده از لرزی که ناگاه پیچیده به شانه اش. پتو و منقل را رابطه ی عاشقانه ی گرم شان را دیده و کرسی را کاشانه ی معاشقه شان کرده.
گمانم زیاده از حد خسته ام. قصه های بی سر و ته می بافم. از آن خستگی های خماری که ذهن می بافد. قصه می بافد.
۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه
چهارصد و سی و سه
یک گوشه ای پیدا کرده ام در دانشگاه که به شوقم می آورد. از وقتی آمده ایم به این ساختمان جدید وسوسه اش بود. اول بار اما یک دو روز پیش امتحانش کردم. لب پنجره ای است پهن. جوری که می شود نشست. بعد من می روم آنجا با یک ماژیک وایتبرد. می نویسم و پاک می کنم و باز می نویسم. می پرم از جا. یک قدم می روم عقب و نگاه می کنم و فکر می کنم. به هیجان می آیم. هیجان برای پیشرفت لازم است. پیش می روم. خوشم این روزها به این پنجره ها.
اشتراک در:
پستها (Atom)
