می نشینی به جمع زدن آسیب هایی که دیده ای. به اینکه آن یک سال چه قدر هزینه برایت به بار آورد اعتمادت. خوب است که فقط یک سال بود. خوب است که فقط چرک کف دست بود. گیرم که یک شب هایی از فشار و هراس بیدار شده باشی. گیرم مثل اسکارلت دوران جنگ شده باشی. با این حال می ارزد. اسکارلت را یادت هست که در اوج بی چیزی و بیچارگی با آن نگاه خیره ی مصمم با خودش قرار می گذارد که دیگر هیچ وقت آن طور بیچاره نباشد؟ تجربه است دیگر. که آدم وقتی سر نخ زندگی اش را بدهد دست یکی دیگر -از سر اعتماد به دیگری یا بی اعتمادی به خود- هر چه سرش بیاید چند برابر تلخ و سنگین می شود. بگذریم. خوب است که آدم یک بار از اسب بیفتد تا باورش بیاید که می شود از اصل نیفتاد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

آخرین سکانس بر باد رفته، اونجایی که اسکارلت دم در خونه وایساده با خودش میگه باس برم بگیرم بخوابم، فردا خیلی کار دارم .... به واقع حس امید همون سکانس
پاسخ دادنحذفها چرا نمیشه فوضولی کرد اینجا؟ درست نیس، خو من فضولیاتمو چه کنم؟؟ ایش!
من قراره کم کم مشمول گذر زمان شم
پاسخ دادنحذفمن سرجوخه نیستم
من کامنت سرجوخه ام
لامصب جوابتِ که جای دیگه دادم!
پاسخ دادنحذف