دلم پیش قفل های روی پل است. قفل هایی که عاشقانِ قدیم و جدید به نشانِ ابدی بودنِ عشقشان بر جای گذاشته اند. چند تاشان خوش حالند؟ چند تاشان هنوز با همند؟ آدم ها دلشان به نشانه ها خوش است. دلِ من به آدم ها و دلخوشی شان. دلم تنگ می شود وقتی چشم هایی را می بینم که این قدر به دور خیره شده اند که دیگر پیش پایشان را نمی بینند. هنوز با خودم درگیرم. چشمی را که عادت کرده به آن دورها زل بزند مجبور می کنم بیشتر به نزدیک ها نگاه کند. دور که به هر حال در میدانِ دید نیست کامل. همان بهتر که پس زمینه ی همین نزدیک ترها باشد. روزِ مبادا را بگذار درِ کوزه. روزِ مبادا هیچ وقت نمی آید. همیشه آن چیزی که نیامده ترسناک تر است. انتخاب البته با خودِ آدم است. ترسناک تر یا هیجان انگیزتر دو روی یک سکه اند. من دلم با هیجان است بیشتر. انتخاب است دیگر. گاهی هم می ترسم. ولی اغلب به خودم نهیب می زنم که هی! چیزی که معلوم نیست چیست می تواند از تمامِ پیش بینی های آدم هم بهتر از آب در بیاید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

:')
پاسخ دادنحذف