۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

پانصد و پنجاه و هشت

در زندگی یک چیزهایی هست که نمی شود تاب آوردشان حتی در خواب. منظورم مرگ نیست حتی. مرگ می آید و به یغما می برد و زندگی زیرِ گوشِ آدم می خواند که باید زیست باز. اشک هایی هست هزار هزار کیلومتر آن طرف تر که به تمامِ آبِ اقیانوس پاک نمی شود حتی اگر که به خواب دیده باشی شان. به کابوس. شانه های لرزانی هست که ناتوانی از در بر گرفتن شان چنان کوفتگی بر تن آدم می گذارد، شدیدتر از تمامِ شیرجه های نرفته.* این طورها بود که بیدار شدم. به خوابی چنان تلخ که هنوز می گزد گلویم را. به بغضی که تابِ فرودادنش درخواب و بیدارِ صبح نبود و شکست. مانده بودم با آن همه آمیزه های خیال آلوده چه طور بیداری ام را هم گزید. احساسی چنان تلخ و چنان عمیق که انگار زندگی کرده بودم لحظه های روایت اش را. هنوز تلخ است. هنوز چشم هام می سوزد از یادش. به همین سادگی پر شدم از اندوهی عمیق.

*«گاهی شیرجه های نرفته کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» سقوط. کافکا.

پس نوشت. خوبم. جای نگرانی نیست. اندوه را هم به آغوشِ باز می پذیرم. فردا خوشی ها عمیق تر به دلم می نشیند. در کنارِ تلخیِ تازه شیرینی بهتر به کام می آید.

پس پس نوشت. شیرینی پزی در آشپزخانه ی جدید. مگر می شود تلخ بود و تلخ ماند وقتی عطرِ شکلات و وانیل می پیچد توی خانه. دو تاش را بلعیدم. بهترم.

۱ نظر:

  1. انگار داشتی روایت خواب چند ماه پیش من را می گفتی... تنم لرزید.

    پاسخ دادنحذف