دیشب اینترنت خانه بود اما انگار با لپ تاپِ من قهر بود. از من اصرار و از لپ تاپم انکار. خلاصه که به جای اینجا نوشتن شبم گذشت به کتاب خواندن و موسیقی. می خواهم راجع بع اسطوره ها بخوانم. یک کتاب کوچک از کتابخانه گرفته ام در بابِ تاریخِ اساطیر. با یک کتابِ دیگر که اسمش خیلی هیجان انگیز است و به نظر خیلی جالب می آید. اسطوره های موازی. کنارشان هم، محضِ استراحتِ ذهن، قلعه ی سرنوشت های متقاطع می خوانم. کالوینو است که مثلِ همیشه قصه می گوید و مستم می کند. از دیروز که شروع کردمش همین طور بیشتر و بیشتر دارم لذتش را می برم. ذهن افسانه پردازِ این مرد چه می کند گاهی. کتابِ کوچکی است. این چند وقت حالم خوش است. شروع کرده ام وقت های مرده ام را با کتاب خواندن زنده می کنم. انبوهیِ کتاب های نصفه نیمه ناخوانده ام را می خواهم یکی یکی بخوانم و عجیب خوشم این روزها. همین ده پانزده صفحه هایی که توی مترو می شود خواند روزم را زیر و رو کرده اند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

عجیب نیست که منم دوباره عادت کتاب خوندن تو هر زمانی که دستم بیاد رو همین روزا شروع کردم؟؟؟ :-)
پاسخ دادنحذفسه شنبه 260 صفحه از یه رمان رو خوندم!