۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

پانصد و هشتاد و سه

دلم می خواهد بنویسم از تو. از اینکه چه قدر دوری و نزدیکی نسبی است. که چه قدر دلم می خواهد یک موقعی سوارِ دوچرخه ام شوم اینجا. تو سوارِ دوچرخه ات شوی آنجا. هر دو بیاییم تا مرز. کنارِ آبشار نیاگارا. بعد روی خودِ مرز، توی هیاهوی نیاگارا بگذاریم آبشار به جامان حرف بزند. دوچرخه هامان کنار جاده، همدیگر را بغل کرده باشیم و بعد یک سکه بیندازیم که برویم کدام ورِ مرز. که دیگر مرز دیوار نباشد برایمان. بعد از آنجا برویم هر جا که جاده بردمان. یک طورِ بی قیدِ نوجوان-واری که آرزوش از همان سال های نوجوانی داغ و تازه مانده در سرم. می رسد آن روز.

۱ نظر:

  1. لعنت!
    دلم می خواهد، نه با تلفن و نه پشت چت
    دلم هوای چند ماه پیش رو کرد، روی پل بروکلین

    پاسخ دادنحذف