آدم است دیگر. یک شب سرش درد می کند. بعد همه ی فکرهای روزش هم دست از سرش برنمی دارند. مثلا فکری که از صبح وقتی ناگهان در میانه ی پیاده روی مچ خودش را گرفته که چه طور در خفا، هنوز دل اش می لرزد از خواندن اندوه های عاشقانه ی شعرا، با اینکه می داند پای این عشق می لنگد. عشقی که معشوق را جفاپیشه می خواند و وفاداریِ خود را بر سر کوی و برزن هوار می زند. فریاد تظلم خواهی از معشوق؟ این است رسمِ عاشقی؟ نه. نه در قاموسِ من. این بیشتر به هوسی می ماند. میلِ سیری ناپذیرِ داشتن. به وصل فنا می شود آنچه عشق می خوانندش. هر چه هست این، نابودگر است. عشق اما مایه ی زندگی نیست مگر؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفمگر غیر از اینست که رابطه هر چه نزدیک تر باشد، مایه زندگی بیشتر می آورد در جان آدم. مگر همین ما آدم ها نیستیم که سپرهای دفاعی مان را بر می داریم تا فاصله هامان کمتر شود، تا بیشتر زندگی بگیریم از همدگیر، تا بیشتر زندگی کنیم، بیشتر شیره دنیا را بمکیم. خوب وقتی همه سپرها را برداشتی، که شاید بشود اسمش را گذاشت عشق، آنجاست که تو در هر لحظه دیگری به زندگی نزدیک تری ولی در همان حال از هر لحظه دیگری بیشتر هم در خطر نابودی هستی. این که در کدام موقعیت خواهی بود را خودت باید بفهمی
پاسخ دادنحذف