امروز خسته دیده می شدم. از نگاه های شان این را می خواندم نگرانی ای شان را. از طنینِ صدای شان. ارتباطم با دنیای اطراف ام کم بود. توازنِ درون ام بر هم خورده بود. همه چیز از پیاده روی صبح شروع شد. هوا سرد بود. دو نفر از عزیزترین هام همراهم بودند امروز. با این حال چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یکهو تنهایی هوار شد بر سرم. قصه ساده بود. دو نفر که به هم نزدیک اند خیلی زیاد، و یک ماهی هست همدیگر را ندیده اند. تو خوب می دانی یک ماه چه قدر زیاد است. می بینی که چه طور دارند تک تکِ دقایقِ با هم بودن شان را زندگی می کنند. و تو خیره می مانی از زیبایی ارتباط انسانی شان. در سکوت. و ناگهان احساس می کنی سرما نه از بیرون که از درون فتح می کند وجودت را. آرام راه می روید و تو دلت می خواهد شروع کنی به دویدن، سریع بدوی، خیلی سریع، و پشت سر بگذاری این سرما را، این چیزی را که از درون می گزدت بی که درست بدانی چیست. همین طور که راه می روید، آرام آرام سر در می آوری که نیشتری که حس می کنی از کجا آب می خورد: تنهاییِ گریزناپذیر و تناقضِ دردناک اش با بودن شان همراه ات در این صبح سرد. یک جور خستگی می افتد به جان ات. میلِ غریبی به خواب. می رسید خانه. صبحانه می خورید. کمی صحبت و بعد می خوابی. از چند ساعت بعدتر که بیدار شدم، تا همین الان، حالِ عجیبی دارم. خستگی تمام تن ام را گرفته انگار. چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. با این حال ذهنم بیدار است. و عجیب توانِ تمرکزش بالاست. گمانم به خاطرِ اینکه تمرکز روی هر کاری بهانه ی خوبی می دهدش که یادِ سرمای صبح را پس بزند.
پی نوشت درست همین امروز که با شبیخون تنهایی شروع شد، دوستی بعد از یک هفته، درست وقتی که داشتم فکر می کردم که خوب، یحتمل دل اش نمی خواهد پاسخِ نوشته ام را بدهد، دل ام را گرم کرد به جوابی دلنشین. الان حسابی گرم و خوشم. کیکی که می خواستم را هم درست کرده ام. مستِ بوی دارچینم و سیب و کاکائو.

داشتم فكر مي كردم چه بنويسم برايت كه ربط داشته باشد به نوشته ات. ديدم فقط دلم مي خواهد كه بداني هرروز با اشتياق مي خوانمت... و لذت مي برم از اين اندك لحظه هايي كه با فضاي زندگي ات مي گذرد
پاسخ دادنحذف