خستگیِ تن از پا درم آورد. آمدم یک ساعت بخوابم، شش ساعت خوابیدم. بی شب به خیر به دوستان. بیدار شدم ساعت را دیدم. دلم گرفت. در تاریکی نشسته ام و این ها را می نویسم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
بخواب فریده! بخواااب!
پاسخ دادنحذفمن که راضیم :دی آخه تو چه جوری هر شب بعد 2 می خوابی قبل 8 پا می شی؟