۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

چهارصد و هشتاد و سه

از دیروز هی این را گوش می دهم. هی هر از گاهی دوباره به عکسش نگاه می کنم. در این نگاهِ خیره از پنجره ی پشتِ اتوبوس چه قدر قصه هست. آدم را یادِ خداحافظی های زندگی اش می اندازد. یک لحظه هایی هستند، یک خداحافظی هایی که مهم نیست بعدش همدیگر را چند بار و کجا دیده باشید، توی ذهن می مانند. پررنگ و دست نیافتنی. مثلِ آن موقعی که توی افطاری بغلش کردم و خداحافظی کردیم و ترکیدیم. همدیگر را دیده ایم بعدش هم. باز هم خواهیم دید. محکم تر از قبل حتی شده ایم. با این حال آن خداحافظی، آن برگی که آن شب، آن جا ورق خورد توی ذهنم مانده. بعد یک روزی، یک عکسی از یک مردی که از عقبِ اتوبوس خیره شده به آن دورها، به آن کسی که نقطه ای شده در دوردست، که شاید در پیچِ جاده از دید خارج شده باشد، با آن صورتی که بی حال و بی حس مانده، مثلِ زخم خورده ای که در هیجانِ ماجرا داغ است و هنوز دردی حس نمی کند، یک همچین عکسی پرتم می کند به آن روز. می شوم مسافری که پنجره ی عقبِ اتوبوس خیره مانده به یک جایی که دیگر نمی شود دیدش.


از دیروز هنوز برم سنگینی می کند حرفش. گفتم من از تلفن خوشم نمی آید خیلی. کاریش هم نمی توانم بکنم انگار. باید خیلی دلتنگی سنگین شود که بتوانم بیزاری ام را قورت بدهم و برسم به نقطه ی تلفن به دست گرفتن. جانم هم برای آن آدم ها می رود اما تلفن بی روح است و دستم نمی رود سمتش. بعد ولی در پاسخم می گوید می خواهی چه کار کنی پس. این دنیا که درش هر کسی یک گوشه افتاده، جز تلفن چی آدم ها را نگه می دارد. حرف نزنی همه چیز از دست می رود. من فکر می کنم به چزاره پاوزه. به توصیفِ ناتالیا گینزبورگ از چزاره. چاره چیست ولی. نشسته کیلومترها آن طرف تر و نزدیکی را با تعدادِ کلمه هایی که رد و بدل می شود می سنجد. دلتنگ است و کاری از دستم بر نمی آید. نزدیک است بهم و خیال می کند نیست و به کلام نمی آید حالم. می نشینم به فکر که چه می شود کرد. پر از تلخی می شوم از لحنِ خسته اش که یک جام احساسِ گناه می ریزد به حلقم که نیستی و البته این تصمیمِ شخصی ات است ولی این طور نمی شود. این بازی را بلدم. بازی ای که آگاهانه یا نه هر دو درگیرش می شویم. اقلا برای چند دقیقه. خسته بحث را عوض می کنیم هر دو. من که گپ و گفتِ هر از گاهِ با فراغِ بال را دوست دارم و او که کوتاهِ هر روزه را ترجیح می دهد انگار. خود خواهم زیاده از حد شاید.

۱ نظر:

  1. vaghti pishet budam be in fekr mikardam ba inke joziate zendegie hamo nemidoonim vali che khoob mifahmim hamo. ke cheghadr hanooz mitoonim ba ham harf bezanim bade in hame vaght. in keyfiate doosti ro man ba kese digeyi nadaram. kheili azizi :*
    alan sare karam fonte farsi nadaram :p

    پاسخ دادنحذف