می آید می پرسد برای چه می نویسی. می گویمش چون نوشتن را دوست دارم.
اینجا قرار نبود این طور باشد. چند وقت است خودم را سانسور می کنم. تنگ می شود دنیا برام. بعد امروز آقای حافظ می گویدم که:
فتویِ پیرِ مغان دارم و قولی است قدیم
که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت نا جنس عذابی است الیم
بعد هی تکرار می شود در ذهنم. می ماند روی لبم زمزمه ای: چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم؟ بعد هی نمی فهمم ناجنس یعنی که. هی گیج و گیج تر می شوم. بروم باقیِ تمرین هام را بنویسم. شاید کمی گیجی ام کمتر شود.
***
تمرین هام پیش می روند. حمام رفته ام و سرحالم. از خوشی های کوچک نباید ساده گذشت. مثلا شادیِ ساده ی وقتی که دستم را در دست گرفته و می گوید -با ترس از عکس العملِ من- رنگ لاکم را دوست دارد.
امشب سرخوشم.
بروم بخوابم.
فردا یعنی یک روزِ عالی.
***
تمرین هام پیش می روند. حمام رفته ام و سرحالم. از خوشی های کوچک نباید ساده گذشت. مثلا شادیِ ساده ی وقتی که دستم را در دست گرفته و می گوید -با ترس از عکس العملِ من- رنگ لاکم را دوست دارد.
امشب سرخوشم.
بروم بخوابم.
فردا یعنی یک روزِ عالی.

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفhttp://hoseinnorouzi.com/post-458.aspx
پاسخ دادنحذف