۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

صد و سی و نه

گاهی آدم دلش چیزی می خواهد و نمی خواهد در همان حال.
تولدِ هم خانه است و اقوام دعوت مان کرده بودند. من نرفتم. با خودم گفتم درست همین آخر هفته که دوشنبه اولین نسخه ی پروپوزالِ پروژه ی درسی را که با استاد راهنمام دارم باید بدهم و در جلسه ی هفتگی گروه مان که آن هم دوشنبه است باید راجع به سمیناری که در بل لبز* رفته بودم حرف بزنم و چیزهایی که فهمیده بودم را ارائه بدهم و بعد الان که دارم فکر می کنم می خواهم چی ارائه بدهم، می فهمم که چه قدر نفهمیده ام.
دمِ غروب. هم خانه ها احتمالا در حالِ گپ و گفتی پر از خنده و شادی اند سرِ میزِ شامی خانوادگی. به خودم می گویم حالا چرا شور می زنی؟ به شهری که تمامِ خاطراتِ کودکی ام را احاطه کرده فکر می کنم. شهری که معروف است به خونسردی و آرامش مردمانش که گاهی دیگران تنبلی می خوانندش. برای من یادآورِ کودکی و آرامش و شادی است. شاید برای همین است که ترجیح می دهم دیگر آنجا زندگی نکنم. چون می دانم آنچه لبخند به لبم می آورد وقتی به روزها و شب هایی که آنجا گذرانده ام فکر می کنم، نه آن شهر و آب و هوا و دار و درختش است، نه مردمی که آنجا می شناختم. بچه تر از آن بودم که بتوانم کسی را بشناسم. دلخوشیِ بی دغدغه ی کودکی است آن کیمیا. آدم است دیگر. گاهی مچِ خودش را می گیرد در حالی که برای حفظِ خاطره ای یا حتی خیالی می گوید دلش می خواهد یک جا زندگی نکند دیگر.

۱ نظر:

  1. یکی از آشناهای قدیمی می گغت

    I move around a lot. Not because I'm looking for anything really, but 'cause I'm getting away from things that get bad, if I stay. Auspicious beginnings. You know what I mean?


    حالا نه اینکه خیلی مرتبط با حرفت باشه ولی گفتم بگم

    پاسخ دادنحذف